آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت .

آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت

يكشميه 24 آذر 92

سلام

9 صب با صداي زنگ در بيدار شدم....پدر شوهره بود.سر صبحي گفت داشتم ازينجا رد ميشدم گفتم بيام به عروس گلم يه سري بزنم....حالا منم دست و روم نشسته و كثيف بود  تند تند رفتم خودمو روبراه كردم و اومدم براش چايي بذارم...پدر شوهرم به شدت چاي ميخوره...يني خيلي ميخوره....مثلا روزي 40 تا استكان...

تا چاي من حاضر شه كمي طول كشيد...پرسيدم   صبونه خوردي؟گفت:آره  الان كه ظهره...

بهش چاي دادم و ازينكه بدون زنش اومده خونمو تعجب كردم...گفتم نكنه ميخاد پيغومي چيزي از طرف زنش بگه   يا  دعوام كنه    يا  هر چي...

هيچي نگفت....چاييشو خورد و ساعت 10 رفت...

بسم الله....واسه چي سر صبي اومد؟؟؟؟؟!!!!!   مطمينم راس ميگفت كه داشت از نزديكاي ما رد ميشد و خودشيرينيش گرفت و اومد به من سر بزنه...كلا جو گيره....جو بگيردش   دست و پاي منم ميبوسه....جو بگيردش  جيگرمو كبابم ميكنه...

هر دو حالتش پيش اومده ها....جو   واسه پدرشوهره   يعني : هرچي زنش بگه

بگذريم...ساعت 10 تا 12 خونه تكوني مو انجام دادم....ساعت 12 مامان زنگيد  جريانات  جمعه رو براش تعريف كردم  1 ساعتي   يكسره فك زدم...از همه شاكي بودم...بهش گفتم  ماشين به نومم شد...بهش گفتم  اينقده به اين پسره منت گذاشتم كه خسيسه و خسيسه  تا  بالاخره افاقه كرد و بعد 5 سال   يه گوشه چشمي هم به ما كرد....گفتم  الان مامي ميگه   مباركت باشه   داشتم خودمو آماده ميكردم   كه   بگم...خواهش ميكنم   مرسي    كه مامان لحنش عوض شد  ميگه   حلالت نميكنم   بخواي به شوهرت بگي خونه بنامم كن   ماشين به نامم كن...اين ادا اصولا چيه ...زندگي تون مال جفتتونه...من ازت راضي نيستم  بخاي تو خونه ي شوهرت خودتو سبك كني...گفتم :پس كجا ازين درخواستا كنم؟؟

اين مامانه من   مبادي آدابه....همه چي بايد محترمانه پيش بره....نميدونه اين شوهراي نسل ما  چه  چش سفيدايي ان....يادش رفته   همين  علي   همين  علي  كاري كرد كه ما(خونواده عروس) به جز رسوماتي كه گردنمون بود؛نصف مخارج عروسي هم داديم...هي ي ي ي    يادش نخير..


به مامي گفتم عصر ميام موهاتو رنگ ميكنم....علي اس داد دير از سر كار برميگرده...

امروز كلا رو موده تخسو غرغرويي بودم...از خودم 2-هيچ عقب بودم...گفتم يه حالي به روحيه ي كسلم بدم و در يك اقدام ضربتي

ساعت 4 رفتم آرايشگاه از آرايشگرم سوال كردم:اون دفه كه اومدم پيشت و يه لاك خوشرنگ به ناخونت بود   چي بود از كجا خريدي؟گفت  از همين مغازه كناري...رفتم و خريدم...آرايشگرم گفت 4 تومن...اما 6 تومن بود...

اومدم خونه و لاك و زدم و دلم واز شد

ديگه با خودم 2-1 شده بودم....:)

دور خودم بگردم كه   با يه لاك   پر   در ميارم

تا علي از سركار اومد و نهار بش دادم....پسره به دلايل نامعلوم   مث برج زهر مار  بود...

غذاشو خورد و جلو تي وي نشست باباي برنامه هاي تلوزونو دراره...چاي نذاشتم براش...به درك...حقشه...

دلم ميخواد جلو تي وي خوابش ببره  سرش پتو نندازم سردش شه  دلم خنك شه...

راستي از سرما گفتم...ما تو خونه دما سنج "جي جي تالي  " داريم   دماي خونمون بين 17 تا 21 درجه ست....بجز آشپزخونه كه   زير صفره :)

چرا خونه ما اينقده سرده؟؟خونه هاي شمام اينجوريه؟؟؟؟



 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۸ توسط:eng موضوع:

شمبه 23 آذر 92 تعويض پلاك

با نام و ياد خداي بزرگ و مهربان...

امروز صب قرار رفتن به تعويض پلاك داشتيم...7 صب بيدار شدم و رفتيم دمبال كاراي اداري...علي مرخصي ساعتي گرفته بود...اما ساعت 9 گفت ديگه بايد برگردم سركار و من تنها شدم..كاراي تعويض پلاكو انجام دادم و دست آخر پلاك خودمو گرفتم و خوش و خرم اومدم سمت خونه...

باورم نميشد ماشين بنامم شد...

تو راه دل دل كردم كه شيريني بگيرم  باز گفتم بهتره نديد پديد بازي درنيارم.... ديگه ساحت 1شده بود.از فست فود 2 تا ساندويچ گرفتم (بندري)(چون علي خيلي دوس داره)

اومدم خونه .ساندويچ خودمو خوردم و گرفتم خوابيدم...2-3 ساحتي خواب بودم...ديدم علي اومده  نشسته جلو تي وي ...هيچيم نخورده

بي عرضه نيستاااااااااااااآآآآآ   خودشو ميزنه به بيعرضگي كه همه كاراشو من كنم...بخدا ا ا...چموشيه اين ....

ساندويچشو تو ماكروفر گرم كردم...دادم خورد

تشكر كردم كه ماشينو به نومم زد...

اينقد خسته بود كه 1 ساعتي خسبيد و پا شد بهش چاي دادم...ميخواستم برم خونه مامانم موهاشو رنگ كنم ديگه وقت نشد...

چشاي ننش اينا دراد   ازين به بعد هرچي بخريم به نامم ميكنه....ها ا ا ا ا ا   شما بودين تو گوش پسرتون ميخوندين   شميم اومده زندگيتو از دستت دراره ....كدوم زندگي؟؟؟علي فقط يه ماشين فكستني داشت....من با درايتم   اونو پادشاه كردم....حالا شوهرم فهميده كي خيرشو ميخواد و كي داره ميچاپدش....

چشاتون از حدقه درآد...

يه جوري ام 

از جريان ديروز خونه ننش اينا اينقده دلخورم كه شيريني سند امروز ماشين   به كامم ننشست

وااااي   يه حال عجيبي  ام   تا چن روز ديگه معلوم ميشه مامي شدم يا نه؟؟!!!

اللهم كمك....لطفااااااااا   خدا جون.هرچي جلو علي به روي خودم نيارم اما دلم مث سير و سركه ميجوشه....







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۷ توسط:eng موضوع:

شمبه 23 آذر 92

سلام چن روزه خاطراتمو ننوشتم...

از 5 شمبه شروع ميكنم.9 صب بيدار شدم   رفتم آرايشگاه و ابروهامو مرتب و رنگ كردم

رفتم دوش گرفتم و نهار درست كردم و حاضر براي رفتن به خونه ي ننه شوهر...عصري هم رفتيم اوونجا.و كلي خوش بوديم.براش يافا و 5كيلو پرتقال و سبزي خوردن بردم...


جاري هم اومد اونجا.خيلي ازش خوشم مياد.خيلي با هم حرف زديم و خنديديم...خواهر شوهرامم اومدن و   ديگه همه اونجا جمع بودن...سبزي باقالي پلو با گوشت داشتن.خيلي فاز داد...ظرفا رو گذاشتيم جاري جون بشورن...تا آخر شبم بدون دردسر گذشت...

شب همه رفتن خونه هاشون من و علي ماماني مونديم اونجا...

سريع تو اتاق رختخواب پهن كردم...اين بار باباهه  هي رفت و هي اومد  گفت اتاق سرده ...بازم شرف باباش...باباش گفت من از اتاق خودم ميام بيرون تو هال ميخوابم  شما بريد تو اتاق من كه بخاري داره...

اما من اصن تحمل جاي خيلي گرم و ندارم و تشكر كردم و كپيدم تو اتاق.علي كوچولو هم تا خوده صب با ننش تو هال حرف ميزد و گزارش عملكرد هفته شو ميداد...اين بساط هميشگيمونه...پسره گزارش ميده ...ديگه منم بيخيال شدم...

آها   غروب   مامانش به علي ميگه  يه صد تومن به بابا بده فردا صب بره كله پاچه بگيره...علي خله هم صد تومن تقديمش كرد و خودش آس و پاس شد...گفت ميخوام واسه صبونه به بچه ها بگم همگي بيان اينجا دور هم باشيم...حالا شما كه پول ندارين مرضتون چيه من نميدونم....فقط چاپيدن ما...

حالا پول كله پاچه  صد تومن ميشه يا اينا فقط ميخوان ما رو بچلونن الله اعلم...

ديگه بيخيالشون شدم و خوابيدم تا 9 صبح جومه

جمعه ساعت 9 ديكه از شدت سرو صدا پاشدم...

همه اومده بودن...اول صبحي كله پاچه خورديم 

ظرفاشو اين كلفته شست ...

اون قشون بعده صبونه پراكنده شدن و باز من موندم و علي...با يه جاري....

يه ذره پشت سر ننه هه سوسه رفتيم...آخه اين جاري خنگه ي من از دست مادرشوهرم   زندگيش داره به فنا ميره...(الكي نميگم...حرفم خاله بازي نيستا...واقعيه)

اما بدليل اينكه مادرشوهرم ظاهرشو خوب حفظ ميكنه اين جاري خنگم  غلام حلقه به گوشش ميشه

بش گفتم  گولشو نخور  نذار اين طور لاي زندگيت باشه   اينقده خونه زندگيشو نساب...تو خلي اون زرنگ خانومه.داره ازت سو استفاده ميكنه   ...يادت رفته چه بلايي سر رابطه ي تو و شوهرت آورد...انقده حمالش نباش...

خلاصه ساعت 1 ونيم هم ايش ايش آبگوش درس كرد و داد به خوردمون....

دوستم بهم زنگيد كه بياييد با هم بريم دريا...داشتم جلو اونا با تلفنم باهاش صحبت ميكردم...همونجا پشت تلفن اوكي رو از علي گرفتو   قرار مدار گذاشتم...

اِ    اِ    اِ

بعد تموم شدن تماسم...پدرشوهره هم خودشو دعوت كرد...اونم چي   به اتفاق  همسرش(مادرشوهر) و  برادر شوهرم اينا...

واااااااااااااااااااااااااااااااااي

داشتم آتيش ميگرفتم....

هيچي هم بهشون نگفتم....اما سرخ شده بودم....

خدا مرگم بده    پيرزن پيرمرده  خودشونو قاطيه دوستاي منم ميكنن...

تو اين فكر رفتم كه به مهسا چي بگم   و كنسلش كنم...تو 2 دقيقه صد تا فكر از ذهنم گذشت...ديگه گفتم راستشو ميگم...براش اس تايپ كردم كه اين دربه درا   مكالمه منو تو رو شنيدن و ميخان بيان...اون خرم تعارفش گرفت   خب بگو بيان....بهش اس دادم   گير عجب يابويي افتادم....فك كن بيان اونجا تو رو ببينن   ازين به بعد بگن   :"خوده شميم كم ...است  دوستاشم از خودش بدترن..."و ازين به بعد بيشتر ميگن پسر عزيزمون حيف شد....عذر خواهي كردم و كنسل شد...

به علي ماماني هم يواشكي گفتم كه كنسلش كردم ...

اين عليه ميفهمه من دوس ندارم   اما در حمايت از ننه باباش جوووووون هم ميده....

دوباره 500 نفر شديم و رفتيم فرح آباد(دريا) با قشون شوهر....

داشتم از عصبانيت ديووووووووووووونه ميشدم   اما مجبور بودم ظاهرمو حفظ كنم...پدرشوهرم   قليون سفارش داد واسه خودشو   بقيه   قشون   واسه اينكه يا دوس ندارن   يا  جلو توله هاشون بداموزي نداشته باشه   استقبال نكردن...

صاب كافه كه  قليونو آورد اولين پك رو خوده خودم زدم...اولاشم سنگينه...اينقد عصبي بودم  وحشيانه قليون ميكشيدم به 1 دقيقه نكشيد كه سرگيجه گرفتم و واقعا  رو شونه ي علي ولو شدم...حالم خيلي بد بود...اونم جلو ننه شوهره ميترسه اصن نيگام كنه    چه برسه اينكه نازمو بكشه....بقيه چاي و خوراكي جات خوردن و آش...

مني كه گفتم  اين قشون دوستمو نبينن كه پشت سرم حرف درنياد    با  اين وضع قليون كشيدنم   ديگه به يقين رسيدن كه من....

اينقد عصبي بودم   دلم فقط انتقام ميخواست...با وجوديكه شوهر من كوچيكه است اما پول تريا رو هم حساب كرد....25 ت شد...پولم نداشت به زور  500 تا جيبشو زير و رو كرد و آخري از من پول گرفت...اصن هم بقيه شون تعارف نكردن حساب كنن

(قابل توجه كه پدر و مادر شوهرم   مثلا   مومن و با حجابن  مثلا مثلا)

آخر شبم برگشتيم خونه و من با علي سگ شدم

اما ميدونيد چيه:نميدونم   اعتماد بنفس   دعوا كردن با عليو ندارم    يا دلم نمياد  خاطرشو مكدر كنم   يا هر چي ....

معمولا اتفاقاي بدو به روش نميارم اما قيافم داد ميزنه چه حالي دارم...

هميشه از قيافم و صدام ميفهمه چمه     جز جلو ننه باباش   كه منو ميندازه كنار...

آره نيم من رفتم   هزار من برگشتم...

شمبه(امروزو) تو يه پست ديگه ميذارم...





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۶ توسط:eng موضوع:

5شمبه

سلام...چهارشمبه رو يكسره داشتم خونه تكوني ميكردم.آخر شب از خستگي توان تايپ نداشتم.امروز عصر هم ميخواييم بريم خونه ي ننه شوهر ارجمند...

فردا  ميام و واو به واو خاطراتمو ثبت ميكنم...

آي لاو يو...




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۵ توسط:eng موضوع:

19 آذر 92 سه شمبه ه


سلام

10 صب پاشدم ديدم يه اس ام اس از دوستم دارم كه:اگه بيداري و تنهايي بيام پيشت...

با اينكه هزاااااااار تا كاره نكرده هوار سرم بودش  اما كرم درونيم ميخواس رفيق بازي كنه...گفتم بياد و اومد.

دوستم"مهسا" گفت از صبه كله سحر دمبال كار اداريش بوده و حالا گشنش شده و ياد من كرده...گفتم كارد به اون شيكمت بخوره   اين فسقله هيكل   چه دله هم هس ماششالااااا

براش چاي و نون و كره و عسل و پنير آوردم...كوفت كرد ...اونم مث من تا لنگه ظهر ميخوابه اما امروز كه زود بيدار شده بود  ديگه خواب داش امونشو ميبريد...گفت پتو بيار بخسبم....1 ساعتي دراز كشيد اما اينقده فك زديم كه نشد بخوابه

واسه من از بيرون يه مجسمه ي اوچولوي ماماني گرفته بود آورده بود ...دسش درد نكنه...

يه دختر و پسرن   روي يه قلب قرمز نشستن...قيمتشم از روش برنداشته بود...9500خريده بود....اصن هم از نكندن برچسب قيمت دلخور نشدم...ما با هم اين حرفا رو نداريم...تا ساعت 5 يكسره حرف زديم....من از كار و زندگيم موندم...فقط برنج و ماهي گذاشتم واسه نهار...

چيزاي عجيبي ميگفت...ميگفت مادر شوهرش اينا خيلي دوسش دارن و بهش محبت ميكنن....................................................................................................

اين مهسا يه دختر ناسازگاره بدقلق زرنگ تيز بينه....فك كن   به من ميگه ساده؛به من ميگه   صبور.....

ديگه بگيريد چه آتيش پاره ايه اين دختر....

پس چه خونواده شوهر جواهري گير اين اومده.....

يه كم با هم خاطراتمونو نبش قبر كرديم ......چه خاطراتي.....به اين نتيجه رسيديم هر كي وارد زندگي ما شد  ازش يه لكه تيره تو ذهنمون ثبت كرد و تنها كسايي كه ما رو واسه خاطر هميني كه هستيم  خواستن   اين دو تا شوهراي يالقوزمون بودن

..اين مهسا كلا خيلي بامزست...آروم حرف ميزنه     صداشم يه طوريه       زياد   رسا   نيست....زورش مياد   اون زبونشو قشنگ بگردونه حرف بزنه...اما همش تيكه هاي بامزه و خنده دار ميگه   من يه صد باري "چي " چي" بهش گفتم....اما در نهايت   خيلي خوش گذشت و خنديديم

كثافته تا اومدنه علي   خونمون پلاس بود....علي جون اومد و نهار دادم بش. با اينكه ماهي دوس نداره   مخصوصا از سبزيجات شكم پر ي   شمالي خيلي متنفره....اما   خورد 

يخچالمونم طبق معمول از ك و ن ملا صاف تر

حاضر شديم زديم بيرون   يه عااااالمه ميوه خريديمم..."ازگل شور" هم خريديم كه اينم مخصوص شمالياس...

اينقده اين بچه هاي وب   مينويسن  : شام  رفتيم بيرون    نهار  رفتيم بيرون....سره دلم   موند...اما خب  بودجه ما كفاف اينا رو نميده


داشتيم برميگشتيم خونه كه  آقا هوس بستني كرد و منم با اينكه اصن اصن بستني دوس ندارم  اما واسه اينكه از قافله عقب نمونم واس خودم 3 اسكوپ(طالبي و وانيلي و دارك) سفارش دادم و خوشمم اومد

اما بعدش  دلم يه جوري شد   ترش كردم انگار...

آقا واسه خودش نيم كيلويي برداشت و اومد خونه نصفشو خورد

باز ميگيم  چرا چاقيم

شام كه نداشتيم   بجاش ميوه ها رو شستم آورديم خورديم.انارم داشتيم...با علي اتمام حجت كردم...واسه مهموني شب يلدا   انار منار خبري ني...ميريزن رو فرشامون...روشنه   لك ميشه...اِ....


بعدشم به علي گفتم چاي بذار و اون در كمال تعجب  رفت گذاشت و خورديم...الهي بميرم براش نميدونم چرا چاييش مزه چايي جوشيده ميداد...به روش نياوردم  اما خودش اينو گفت و من گفتم ن ه ه ه ه ه ه !!!!!!!

بذا تشويق شه بازم ازين كارا كنه

باور كنين من خيلي علي رو دوس دارم...اصن تو خونه همو نفس صدا ميكنيم.حاضرم خار به چش من بره به پاي اون نره...اما اينايي كه راجبهش ميگم   ديگه باعث نمك زندگيمون ميشه..از طرفي هم روحيه من و اون طنزه

ما دوتا گوش شيطون كر   99 درصد حرفامون بهم شوخي و خندست...از اينه زندگيمم خيلي شاكرم...

ديگرونو نميدونم چه جورين اما من ميخواستم از طريق همين رسانه اعلام كنم  از اينكه وب بازي ميكنم خيلي   راضيم...

آخه تو وب ديگرون   تيكه كلوماي بامزه شونو ميخونم و ياد ميگيرم و جلو علي خوشمزگي ميكنم كلي ميخنديم و زندگيمون از يكنواختي درمياد...

ممنونم از همه ي دوستاي گل خوشگلم.









برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۴ توسط:eng موضوع:

دوشمبه 18 آذر نوت و دوووو

با عرض سلام

اينجانبه امروز صب ساحت 9 بيدار گشته و به ادامه ي امر خطير نظافت منزل پرداختم...

اتاق خودمو سابيدم...حالا نساب  كي بساب...كمد لباسامونو تخليه كردم و از نو چيدم...البته تقريبا مرتب بود...لباساي تو كشو ها رو ولو كردم و مرتب چيدمشون...يني اين نظم و ترتيب چن روز دووم بياره خوبه؟؟نهايتا 2 روز

تا ظهر يكسره كار كردم...يه كم كه خسته ميشدم يكهو با پيدا شدنه گيره مو و رژهاي گمشدم انرژي مضاعف ميگرفتم و باز ادامه ميدادم

من الانا كه رژ مدادي ميزنم...اما قبلش از مارك رژ مودا خيلييييي خيليي راضي بودم...گرونم نيس...قبل گرونيا كه 3-4 ت   بود.حالام 7 تومنه...

2 تا ازين مودا ها رو از زير تخت پيدا كردم و بسي شادمان گرديدم

ي دوستم به مبايلم زنگيد و 34 دقيقه حرف زديم.طفلك  مبايلش اعتباريم هس...كلي گفتيم و خنديديم با هم...ميگف با شوهرش داره ميره تركيه و الكي به قوم شوهرش گفته كه شوهره داره ميره ماموريت به تركيه و خودش نميره...

دوستم چاقالوء  زار ميزد ميگف چي بپوشم كه اين ليپيدا عيون نباشن...كلي مسخره بازي دراورديم و خنديديم  گفتم ببين "حامله" به تركي چي ميشه   از كنار هركي رد ميشي بگو حامله ام...

ميگفت   بگم بقيه ام از چي چاقه؟؟!!!   ميگفت :چطوره به تركا بگم  7 قلو باردارم   بچه هام با هم نميساختن  هركدوم يه وره تنم پخش شدن.دو تا تو بازوهامن.دو تا تو بالا تنمن.يكي تو شيكممه.2تا توي دو ور باسنمن...

كلييييي خندييييديييييم

دس آخر ازم قول گرف به كسي لو ندم كه داره با شوهرش ميره تركيه

وب كه حساب نيس نه؟؟؟!!!!

گفتم  جاي منم خالي كنين  تو امامزاده آنتاليا از طرف ما نائب الزياره باشين...

واسه نهار  عدس پلو محشري درس كردم خيلي خيلي خوب شد.چنان عچقي كردم كمپرس...

تا عصر مچقوله نظافت بودم...تا علي جون اومد و نهار خورد و خيلي حال كرد. خودش چن روز پيش گفته بود اينو درس كنم براش   و منم زنه مطيع  امروز اجابت امر كردم

بعد نهار رفتيم بيرون   يخورده دمبال كاراي سوسولي واسه ماشين...هرچي بش ميگم  تو اين اوضاع واجبه آخه؟؟ تو كتش نميره...حوصله سر و كله زدن با اين ببو گلابيو ندارم والا  ديگه ولش كردم  هر كاري  ميخواد كنه...


اِ اِ اِ  تو اين بي پولي آقاي مست 200 تومن واس ماشين  خنذر پنذر خريد...از دسش سردرد شدم   اما ديگه باهاش نپيچيدم...

آخرشم از ذوق رفت شيريني فروشي  يه شيريني بخره با چاي بخوريم...بش گفتم كيك يزدي بخر و خريد و آورديم خونه چاي و كيك يزدي خورديم   حالام رفته دوش بگيره

بچه هاااااا اين دوستم"محبوب" كه امروز  زنگيد و خبر سفرشو داد  هوايي شدم و دلم ميخواد به همه دنيا بگم...

من آرزووووووو دارم:آرزومه كه تو برم اول از همه  2 سال شيراز زندگي كنم و دو سال مشهد و دو سال همدان

دو سال تهران و دو سال كيش و         همينطور  1سال   1سال   زنجان و رشت و زاهدان و تبريز و قم و كرمان و يزد و اهواز و   اصن بيشتر شهرا رو برم باشم

خب از سفر كه بيزارم  اما دوس دارم همه جاي ايران برم و بمونم...دوس دارم همه جا باشم خب...

باوركنين آرزوي قلبيمه...هر روز ياد اين آرزوم هستم و حسرت ميخورم...بديش اينه كه هيچ راهي نداره...

البته به شرط اينكه سالي 3 ماه  همينجا (ساري)باشم كه زيادم دلتنگ فاميلام نباشم و 9 ماهه ديگه سالو تو اون شهرا باشم

به خدا  اشتياقي كه به شهراي ايران دارم   به هيچ تفريح خارجي ندارم...

گريه م مياااااااااد

بگذريم...

راستي مامي ظهر زنگيد ميگه بيا خونمون   گفتم   باشه عصر با علي مياييم يه سر...ميگه خوب بيكاري خونه چيكار...بيا اينجا نهار دور هم باشيم.دلمو آب ميكنه ميگه آلو خورشت داريم...گفتم كه دارم خونه تكوني ميكنم...گير داد بيام كمك ...آدمو تو آمپاس ميذاره   ميگه يا بيا  اينجا    يا من بيام كمك...آخه ننه جان باور كن من بلدم...نميدونم چرا فك ميكنه بچه ننه ام....نميبينه اينقدي كه من مهمون داري كردم آب و اجداد من تو سه نسل رو هم   نكردن....

به چ س  منم برخورد و صدامو بردم بالا ...گفتم   مامااااااان اذيت نكن ديگه ه ه ه ه ه

كاري نداري؟؟؟خدافظ...

10 دقيقه بعد دوباره بش زنگيدم به چ س  خوري افتادم...يه كم خنديدم  تا از دلش درارم ...قشنگم گفتم:مادره من   فك كردي تو الان بياي اينجا ميذارمت بري لباساي منو تا كني يا ميذارم بري كف اتاقو بسابي؟؟؟!!!  مامي جان بيايي من كه كاري بهت نميدم   خودمم از كارم عقب ميفتم...گفتم:آففرين مامانه خوبم.نيا خب؟؟

(ديگه گفتم از صداقت من  قانع شده ديگه) مامي گفت:باريكلا(با لحن دعوا) گفت باريكلا ا ا    آدم به مادرش ميگه مزاحم؟؟؟!!!

اوووف چه غلطي كردم...اين ماميه من "مبادي آداب " تشيف داره...گفتم: با عرض پوزش .از مساعدت شما بانوي محترم متشكرم.اينجانبه كمك نخواهم چه كسي را بايد ببينم؟؟!!

ديگه خنديد و حل شد...

من برم ادامه ي كلفتي...

......   ......... ....







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۳ توسط:eng موضوع:

17 آذر 92 يكشمبه...

سلام

ديشب بعد وب نگاريم پسر دايي زنگيد كه :من هارد ندارم اگه ميشه بيام خونتون نت...واسه پروژه

گفتم بيا و اومد...علي خيلي خسته بود جلو تي وي خسبيده بود.پسردايي اومد 1ساعتي به كارش رسيد و رفت...از دم در زنگ آيفونو زد و گفت  دم خونتون 2 تا توله سگ دور هم پيچيدن بيا ببينشون  

من علي رو بيدار كردم رفتيم ديديمشون

2تا سگ كوچولو ناناااااااااز  بي پدر و مادر تو سرما و تاريكي شب كنار خونمون تو سايه هي تير برق  دور هم ميلوليدن...رفتم بالا از خونه واسشون يه كم مرغ آب پزي داشتم +يه خورده نون آوردم پايين و داديم بخورن

ملوسكا اول ميترسيدن بعد چن لحظه اومدن خوردن  انقده گشنه بودن ن ن ن ن ن

كلي من و علي و پسر دايي قربون صدقشون رفتيم و دلمون واسشون سوخت..2 تا بودن.يكي شون مشكي بود   يكي سفيد....بي نهايت ناز بودن.مني كه از هرچي جونوره بيزارم...رفتم و كلي نازي شون كردم...علي حساسيت داره به جونور...دس نزد بهشون   دلم خيلي ميخواس از بيچارگي نجاتشون بدم.طفلكيارو...

اما خونه ما آپارتمانيه نميشد آوردشون تو حياط.همسايه ها چي ميگن...به پسر دايي گفتم ببرشون خونتون   به مادرش زنگيد  مادرش گفت نيار...مونده بوديم حيروون و ويروون چيكارشون كنيم اين نانازاي ملوسو...هرچي فك كرديم افاقه نكرد...اومديم بالا واسشون تو يه ظرف آب ريختيم برديم كه بخورن...خيلي هم تشنشون بود ...علي بهشون آب داد و اون سگ سياهه كه يه كم وحشي تر از سفيده بود و نميذاشت نازش كنيم...اومد كفش علي رو ليسيد   واسه تشكر...

نزديك بود گريم بگيره...اما از ترس اينكه مبادا علي بگه حالا بياريمشون  تو تراس خودمون نگهشون داريم   بر نفس اماره خودم غلبه كردم و به علي گفتم سگ عاقبتش ولگرديه...

اما ديگه گذاشتيم همونجا بمونن  ولي خيلي دلمون بهشون بود...

به علي آخر شب گفتم به پسر داييم پول بدم؟گفت  بده...چه ماهه اين مرد...

قرار شد 60 ت بهش بديم...

صب امروز يكشمبه هم سرويس لازم بودم و ساعت 7 بيدار شدم رفتم توالت...بعد به ضميرناخوداگاهم گفتم :يه امروز و رياضت بكش و  نخواب...اگه نخوابي برنده اي....واست م م  ميخرم

نخوابيدم ديگه .پاشدم  اول چادر سر كردم رفتم دم در به توله ها سر بزنم.سرجاشون نبودن....

اي هواااااااااااار    اي فغااااااااان

توله هامونو بردن ن ن ن ن ن ن ن ن ن

تو دلم واسشون عاقبت خوش آرزو كردم و ازشون دل كندم...


بعد اومدم بالا كمد رختخوابا رو ولو كردم كه از نو بچينم ديدم يه پتو رو باس يشورم...آخه چن وقت قبل كه داداشيم اومده بود خونمون  آخر شبي زير همين پتو بود كه براش پفك بردم بخوره...پسره ي آلوده      دستاي كثيفه  پفكيشو ماليد به پتو...گند  ... فك ميكنه من نميفهمم...بذار اين بار برم خونه مامان   ميرم تو اتاقش  جلو چشش دماغ ميمالم به پتوش..حالش جا بياد...تو همين پست ديروزم يه عالمه تعريفشو كرده بودم...چشم گرفتش...

اصن هم تعريفي نداره.گنده گننننننند

كوزتانه رفتم تو تراس و حالا نشور كي بشور...فك كن منه گ شا د   افتادم به خونه تكوني...

انداختمش پتو هه رو    تو لگن و رو پتوي خيس هي بپر بپر كردم تا حسابي تمييز شد

آشپزخونه رو گند برداشته بود  اونجارو هم مرتب كردم و واسه نهار كتلت درس كردم

من از همين تريبون اعلام ميكنم:من كتلت بلد نيستم م م م م م.ميچسبه خب. وا ميره خب...به من چه

به زور بزرور كتلتو دراوردم و گفتم برم سبزي خوردن بگيرم.دقيقا سر ساحت 12 رفتم واسه سبزي...عن به اين مموري ...يادم رفته بود تكرار خ ر م س ل ط و ن   ساحت 12س...

ديگه به سرياله هم نرسيدم

اومدم خونه با سرعت فرفره سبزي پاك كردم و گذاشت تو آب و رفتم بالش گرفتم از ساحت 1 تا 4 خوابيدم....تلافي  زود پاشدنم....

مني كه اصن ظهرا نميخوابم...

ساعت 4 بيدار شدم ديدم علي اومده....چي چي آورده؟؟؟؟  توووونه ماهي ي ي ي ي

گرم كردم و اون كتلت خورد و من تون ماهي...كيف كردم...راستي سبزيام به حالت نيمه پلاسيده درومده بود  بس كه تو آب مونده بودن


عصر  رفتيم خونه مامانم و گفتم پروژه دماغ ماليو اجرا كنم...رفتم تو اتاق داداشي ديدم داره درس ميخونه (واس كنكور)......اينقده چك نويساي پر از درس دورش ريخته بود...چشاي باباقوريشم بس كه درسيده بود گود رفته بود...دلم نيومد  دماغيش كنم....ولي بش گفتم   كه فهميدم سره پفك چه گندي زده به پتو...و منم بجاش چن برگ چك نويسشو پاره كردم...

دلم داش خنك ميشد كه گفت برام مهم نبود   خودم ميخواستم پارشون كنم  تو زحمتمو كم كردي....در جا به فكرم رسيد   رفتم   رو تختي مرتبشو   ريختم به هم و قاه قاه خنديدم...پسره ميگه:دستت درد نكنه ميخواستم چرت بزنم مرسي به همش ريختي الان آماده ي خوابيدنه...

در يك اقدام ضربتي وحشيانه  با دست  دفتر كتابشو كه رو ميز ولو بود داش درس ميخوند  پخش زمين كردم و از ترسه كتك   فرار كردم رفتم بيرون...داشتم ميومدم بهم فحشيد گفت:بي شعوررر...منم با جون و دل خريدم و فرار...چاي و بيسكوييت(پتي بور) و خرما خورديم و ديگه واس شام نمونديم...اومديم سمت خونه...تو راه به علي گفتم راتو كج كن بريم دم خونه ي پسردايي ميخوام بهش 60 تومنو بدم...يه سر اومديم خونه خودمون پولو گرفتم تو يه جعبه مقوايي كه مال "چنگال" بود گذاشتم و دورش يه كاغذ كادو   مسخره پيچيدم و برديم دم خونشون...."واسه ايت تو جعبه مقوايي گذاشتم كه تو لحظه اول نفهمه پوله و ازم قبولش كنه"   رفتيم دم خونشون و زنگيديم اومد پايين كادوشو داديم بمناسبت روز دانشجو مثلا... و برگشتيم خونمون






برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۳ توسط:eng موضوع:

شمبه 16 آذر 92 كافشن پسردايي

سلام

روز و شب همه بخير

ساعت 9 بيدار شدم. صبونه واس خودم لقمه نون پنير گردو گرفتم و خوردم

ساعت 11 پسرداييم زنگيد كه بيا با هم بريم بيرون واسم كاشفن انتخاب كن.منم از خدا خواسته و شال و كلا كردم رفتم بيرون...در راه بوديم كه جناب آقاي محسن خ ر ا ب رو ديديم.آخه پسر داييه 20 ساله ي قد كوتاي فسقليه من    به نظر شما مشكوكه؟؟؟

آقا خ ر ا ب   به خودش اجازه داد بپرسه اين كيه؟!گفتم پسر داييمه

و يخورده سلامعليك كرديم و رفتيم دمبال كاشفن واسه پسر دايي. قيمتها سرسااااام بودن

الهي بگردم   پسر دايي 80 ت داشت ...

دلم براش كبااااب شد.هر چي انتخاب ميكرديم 100-200 بود

ديگه چيزي گيرمون نيومد بخريم براش...

ميدونيد چيه؟؟؟

داداش  خودم 18 سالشه الان

من در طول دوره زندگانيم   پسرايي رو كه تو سن و سال داداشيم بودنو دوس ميداشتم...

مثلا وقتي داداشيم  اوچولو بود  من پسر كوچولوها رو دوس داشتم...وقتي مثلا 4 ساله بود   پسراي 4 ساله رو دوس داشتم...وقتي ابتدايي بود  پسراي ابتدايي رو...حتي وقتي تو سنين دبيرستان بود از پسراي تازه ريش سبز شده ي قد دراز ه  صدا دو رگه ي ناهنجاره نوجوون خوشم ميومد...

چيكار كنم...دس خودم نيس....داداشم 8 سال ازم كوچيكتره.حس مادر  فرزندي بش دارم

الهي فداي داداش خودم شم...چقد د د د د د دوسش دارم و بش ابراز نميكنم من...

اينقده عاقله...انقده با ادبه....انقده درس خونه....انقده قانعه ه ه ه....خوده من با اينكه تو بچگي هام مظلوم بودم و به قول مامانم كه الكي هميشه ميگه   راحت بزرگ شدي...داداشيم اصن نفهميديم كي بزرگ شد...هيچوقت اذيت نميكرد. زيادم شيطون نبود. يه داد سرش ميكشيدم حرفمو گوش ميكرد.درسشو خوبتر از من ميخوند...فداي قد و بالاش بشم من. قربونش بشم پرخوره ولي لاغر.تو خونه كه زياد غذا ميخوره   هر وقت ميرفتيم خونه ي كسي و ميخواست از ديس صابخونه برنج بكشه واسه خودش   منو نيگا ميكرد و هرجا با چشمم بش ميگفتم بسه؛بس ميكرد و ديگه نميكشيد...با اينكه حتي سير هم نميشد

يادش بخير  اولين روزي كه داداش ني ني مون   ايستاد   ....فقط من و داداشي خونه بوديم.دور تا دورش بالش گذاشته بودم كه كج نشه اينور اونور بيفته...لب پنجره ايستاده بودم داشتم بيرونو نيگا ميكردم يهو برگشتم ني ني رو ديدم كه به زور پاشده رو دو تا پاش ايستاده....حالا بچه م واسه خودم مردي شده...



حالا اين پسر داييم كه بخاطر اخلاق ماهش هم محبوب قلبهاس...و هم همسن و سال داداشه گلم...

امروز بعد از خريد ناموفق!!!! اومدم خونه و از ته دل براش گريه كردم.

تصميم خودمو گرفتم 50 ت  بهش ميدم.دورش بگردم الهي   پسر دايي امروز سرخورده شد

راستي   در پايان دور زدن من و پسر دايي رفتيم با هم محل كار علي ديدنش...

فداي گلم بشم...چشاش از خستگي سرخ بود. وقت نداشت باهامون زياد حرف بزنه

ما هم بعدش برگشتيم خونه هامون...

ساعت 2 رسيدم خونه.علي گفته بود امروز ساعت 5 مياد خونه...منم از ساعت 2 تا 4 يه اتاقو سابيدم

قصد دارم واسه مهموني شب يلدامون  همه جا رو حسابي بسابم...

ساعت 4 هم لوبيا پلو درس كردم....نميدونم چرا...زياد خوشم نيومد...

علي اومد و منكه تازه دست از كار كشيدم...تازه كمر درد اومد سراغم

علي اول سرحال بود...اينقده آخ و اوخ گفتم   اونم دپسردگيش گرفت

شام(نهار) و چاي و بير بير خورديم الانم خسته و خوابالو جلو تي ويه.

برم اون دعايي كه مامان دادو "رفع نحوست ماه صفر" بخونم و واسه  علي ميوه بذارم و آشپزخونه ي زلزله زده رو ي كم جابجا كنم








برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۲ توسط:eng موضوع:

جومه 15آذر 92

سلام

من برگشتم

ديروز عصر خالم زنگيد بهم كه مارك رژي كه جديدا ميزني چيه؟؟؟خيلي رنگش خوبه.خيلي هم چرب بودنش مناسبه رو لبات...

خودايا    اين خالم مولتي ميلياردره...چي بگم بهش....يه خورده اين دست اون دست كردم   و بالاخره گفتم اين رژ رو 3500 ت از بازار تركمنا خريدم

همينو كه گفتم  سرد شد

گفت مارك رژ خوب سراغ نداري...گفتم چرااااا.يه رژهايي هس 40-50 تومن  من تسترشو به لبم زدم و يكي دوساعتي موند خيلي خوب بود

بهم گفت  پس قربون دستت برو برام يكي ازين رژ گرونه با يه رنگي تو مايه هاي اين رژ ارزونت بخر...

قربون اين جنس انتخاب كردن پولدار

منم قبول كردم و رفتم واسه خانوم يه رژ 45 هزار تومني خريدم....تو اون مغازه دچار جو زدگي شديدي شدم و يه ريمل واسه خودم خريدم 35 ت....

رفتم واسه مامان شوهره  2كيلو لوبياسبز و 5كيلو يافا خريدم و يه بطري 1 ونيم ليتري   آب نارنج  و يه دبه ترشي


خوشان و بشان رفتيم بسمت خونه مادرشوهره

تو راه علي بهم گفت دستت درد نكنه واسه ننم خريد كردي.منه خره خورشيرينم گفتم من بين مامي خودمو مامي تو فرق نميذارم.با لحن مهربون گفت ميذاري...

به علي گفتم:عزيزه دلم م م م م     عشقم م م م م م م م    جيگرم م م م م م م م م

نفسم م م م م م م     دلخور ميشي فرق ميذارم؟؟؟

علي جونم از لحنم رفت تو آسمونا و از آسمون هفتم  گفت:نه عزيزم  طبيعيه.همينكه رفتار ظاهريت باهاشون خوب باشه من راضيم

پسره ي كوفت گرفته 10 دقيقه هم نميشد واسه ننش خرت و پرت خريده بودم..

ديگه خيالم كه راحت شد ازش...بحثو عوض كردم كه زياد جزئيات يادش نياد و ختمه به خير شه

هنوز به دم خونه ننه ش نرسيده بوديم كه دوستش زنگيد به علي كه  ميخواد بهش بابت استخدام شدنش   شام بده

علي هم كه بقول خودش ازين پسره   سور   پايان خدمتو و عقد كردنش و ... طلب داشت فرصتو غنيمت دونست و منو فرستاد بالا خونه مادرش و خودش رفت با اون پسره رستوران

رفتم خونه مادر شوهرم  با ادب و لبخند و طاق سلام   طاقچه سلام   وارد شدم

منو تحويلم گرفتم.منه خودشيرينم شروع به تعريف كردم كه به به خونتون چه تمييز شده_بخاطر تعميرات كوچولو ديوارها)

يه چاي سرد برام آورد و تشكر كردم

خواهر شوهرم اينام  اومدن.نشستيم به شام خوردن

دوستاي گلم   شما كه ميدونين ما شام نميخوريم...اما  از اونجا كه خودم طوريم كه كسي بياد خونمون و شام نخوره   معذب ميشم   رفتم سر سفره شامش و يه كفگير برنج با يه عالمه خورشت كشيدم و با ماست و سبزي خوردم.خداييش دستپختش خيلي خوبه

تموم كه شد تشكر كردم و گفتم خيلي خوشمزه بود...و رفتم عقب

و از اونجا كه    هر كاري كه """"من """""    كنم جرم محسوب ميشه

ننه شوهرم گفت:تموم بعدازظهر تو آشپزخونه بودم  تو همينقد خوردي?؟...پدرشوهرمم كه نيگا ميكنه چي از ك و ن   زنش بيرون بياد بذاره دهنش...دنباله شو گرفت و گفت:حتما از دستپختت خوشش نيومد

من هيچيييييي نگفتم  در كمال مادر مردگي كشيدم كنار و لبخند زدم و به علي اس دادم:هويتم...كي مياي؟؟؟

گفت نيم ساحت ديقه ميام


منه خنگول باز بلند شدم ظرفا رو از دس خواهر شوهرم كشيدم و شستم

بعد يه سبد ميوه بردم وسط.و چون خودم جا نداشتم واسه خودم برنداشتم و كز كردم يه گوشه

تا اينكه فك كنم پدر شوهرم از حرف سر شامش بمن  دچار ندامت شد و ظرف ميوه اي كه واسه اون گذاشته بودمو آورد گذاشت جلو من

منم تشكر كردم و با اينكه جا نداشتم يه نصفه سيب خوردم

علي سررسيد و گل ا ز گل اين خاندان شكفت...

همسرمو غرق گل و بوسه و محبت و عشق كردن:)

منم به سفارش دوستان   تند تند كلي ميوه پوس گرفتم و گذاشتم جلو علي كه اون جلو خونوادش از من تشكر كنه و حرص بخورن...

اما از شانس ت خ م ا ت ي ك ه   من  علي سيره سير بود و نخورد

بجاش بچه خواهر شوهرم با اجازه خوردش.بيخود نيس ميگن  چاه نكن بهر كسي...

تا موقه خواب شد.خواهرشوهرم اينا رفتن و منو علي ماماني  مونديم...

گفته بودم كه حدود يه ساليه ننه ش نميذاره ما كه ميريم خونش تو اتاق بخوابيم  دو دقيقه رفتم تو آشپزخونه استكان چاي ها رو بشورم

با اين پاهاي چپر چلاقش  ميدوه مث قرقي 5-6تا دشك و پتو و بالش واسه من و علي تو حال  كنار قبر خودش پهن ميكنه كه تو عمل انجام شده قرار بگيريم

كثافت

عوضي لندهور...ازش متبفر شدم   سردرد شدم اما به روي خودم نياوردم

وقتي اومدم تو هال و اين وضع رختخوابو ديدم    مادر شوهره بدو بدو فرار كرد رفت تو آشپزخونه و خودشو مشغول جابجا كردن كرد كه تو روش درنيام

به علي بهونه آوردم اين جايي كه اين موازيه خودش انداخته  جلو بخاريه و من اصن تو گرما خوبم نميبره و سگ اخلاق ميشم....همينطورم هس واقعا....رختخوابمونو برگردوندم   طوريكه   آغوشه مادر شوهره افتاد زير پاي منو علي

دلم يه كم خنك شد

اما بازم از درون عصبي بودم...فك كنم  علي فهميد دلخورم.(چون سره اين موضوع يه بار باهاش جر و بحث كرده بودم)

اما شوهر مامانيم به روي من نياورد كه مبادا سر درددلم واز شه بگم ازين موضوع دلخورم

تنها لطفي كه كرد دستشو گذاشت زير سرم و منم دستمو دور سينش و پامو روي پاش لوله كردم

ننهه از آشپزخون اومد بيرون .من كه خودمو به خواب زدم  اما از ديدن جابجا شدن رختخوابمون و بغلي من و علي آتيش گرفت...منم با اين تفكرات ضميرناخوداگاهمو دلداري دادمو خوابيدم



صبح جمعه ساعت 9 بيدار شديم

مادرش املت قارچ درس كرده بود واسه صبونه.خيلي بدمزه و عجيب بود....اما خوردم و تشكر كردم. 

علي و باباش+برادرشوهرمو   پسر خوار شوهرم(4آقا) ميخواستن برن مكانيكي و منم كاري كه اونا بدشون مياد كردم...يعني حاضر شدم و چسبيدم به شوهرم و همراشون رفتم

مطمئنم ننه اش آتيش گرفت.قبلا هم همينطور شده بود

باز دلم خنك نشد

با ماشين ما رفته بوديم...وقتي برگشتيم و پدرشوهرم و برادرشوهرم و پسرخوارشوهرم پياده شدن   به علي الكي گفتم ميشه بريم فلان جا   لحافدوزي(ساعت 12 و رب جمعه)

اونا كه پياده شدن  من اومدم جلو نشستم و دو تايي رفتيم اون مغازه.با خودم گفتم اگه باز بود كه قيمت ميگيرم  و اگه بسته بودم كه چه بهتر....

بسته بود.بعد نيم ساعت برگشتيم خونشون     رفتيم بالا و من از ديدن  قيافه ي زشت غضبناك بابا مامانش لذت بردم

نهار آورد...سير سير بودم  شوهر خنگولم يه بار جلو ننه ورپريدش گفت كه من آبگوش دوش دارم اما شميم دوس نداره و ماهي   يبارم درس نميكنه(دروغ گفت   سالي يه بارم درست نميكنم)

ننه ش هم هر جمعه كه ميريم خونش   آبگوش درس ميكنه...

واسه منم برنج و خورشت ديشبو گرم كرد.برام مهم نيس ماله ديشبه.   فقط خورشتو بدون برنج خوردم 

بعد غذا بهم گفت بيا اين ظرف كوچيكو بردار و واسه شامتون توش ازين آبگوش بريز.گفتم نه   منكه دوس...گفت واسه علي ببر

منم دقيقا به اندازه يه كاسه آبگوش ريختم توش...

كثافته عوضيه فلان فلان شده.در حال آبگوشت كشيدن  ديده منو    ديده چقد ريختم.....بعد 5 مين   در قابلمه كوچيكه رو برميداره مياد به پدر شوهرم نشون ميده و با صداي بلند ميگه ببين چقد كم ريخته  ببين ميخواد همينقد بده علي بخوره

منو علي تو هال رو مبل نشسته بوديم كنار هم

حيف كه علي به خونوادش حساسه وگرنه همونجا شر به پا ميكردم

بزرو خودمو آروم كردم و با صداي ملايم و با خنده گفتم: اگه زياد بردارم ميگي چه پر رو ام.اگه كم بردارم گله ميكني.كلا نيگا ميكني من چيكار ميكنم  از همون ايراد بگيري......

آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

با خنده حرف دلمو بهش زدم.كم مونده بود ننه هه صداش جيغي سليته اي شه   علي پريد وسط   با خنده و شوخي ابلهانه اي گفت:چي ي ي ي؟؟؟؟

و منم جلو ننهش لپشو كشيدم گفتم:همينكه شنفتي ي ي ي

ننه هه از اين كارم سوسك شد

عصري هم برگشتيم خونه.آنچنان به وبم عادت كردم كه از ديروز تا حالا 3-4 بار با موبايل اومد سركشي كردم و رفتم

چن روزه نفخ و دل درد دارم

امشب اومدم خونه  دمكرده نعنا با نبات خوردم عالي بود...خوبم كرد

فك كنم از لحنم فهميده باشين هنوز از كاراي عفريته خانوم  ناراحتم...







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۴۱ توسط:eng موضوع:

چار شمبه 13 آذر نوت دو و و و


سلام

صب با صداي زنگ تلفن مامي بيدار شدم .ساعت 9 صب زتگيده ميگه امروز اول ماه صفره و تو مفاتيح يه دعا واسه رفع نحوست ماه صفر هست.تو كل ماه صفر بايد روزي 10 بار بخونيم...

گفتم مامان...چن درصد احتمال ميدي من بخونم و طفلكو مايوس كردم و قط  كرد

پاشدم  ديدم شرشره بارونه...علي زنگبد گفت بيا محل كارم  فلان برگه رو از من بگير ببر جايي...

منم رفتم محل كارش و اجابت امر كردم...

چه زن نجيبي....چه فرمانبردار....چه مهربون....چه گاگول...تو اين شرشر بارون...واجب بود حالا؟؟؟!!!

علي بهم اس داد فداي اخلاق خوبت شم...

و من تو اون بارونه شديد عچق ق ق ق ق ق ق ق  كردم...

گفته بودم كه شب يلدا 50 تا مهمون خونه ي مان.20 تاشون شب ميمونن واسه خواب و منه تهي دست فقط 5 تا تشك دارم....بالشا رو ديروز تكميل كردم...اما تشك چي؟؟؟پولش از كجا؟؟؟

خوده من ترجيح ميدم رو همون تشك هاي هميشگي قديمي كه سنگين و حجيمن بخوابم اما  تشك آماده با مدلهاي مختلف تو بازار فراوونه.تقريبا يه قيمتم در ميان....احتمالا همون سنتي ها رو بگيرم

اصن ميدونين چرا واسه يه شب مهموني چرا دارم رختخواب ميخرم...درحاليكه ميتونم از مامي قرض بگيرم؟؟؟!!!

آخه داشتم نوشته هاي نيلو رو ميخوندم  ديدم  تو يه منطقه خوش آب و هوا   ويلا دارن

و   بعد از  قضيه   محسن خ ر ا ب  هم علي بهم قول داده يه ملك برام به اسمم در آينده بخره...منم به تقليد از نيلو   تصميم گرفتم يه ويلا ...ويلا كه چه عرض كنم...يه خونه باغ   يا يه چيزي تو اين مايه ها بخريم...و اين رختخوابايي كه الان ميخرم  بعدا بدرد اون خونمون خواهد خورد

حالا قرني يه بار ميخواد مهمون زياد بياد...

آره خواهر ر ر ر

اومدم خونه واسه نهار ته چين مرغ درس كردم......يه اوچولو به مرغه رب انار زدم...محشر كبرا شد

مامان ساعت 2 زنگيد كه اون دعا رو خوندي؟گفتم   نه .گفت اگه نخوني ميام اونجا خودم ميخونم...گفتم مامان تهديد ميكني؟؟!!!بيا

اومد.ساعت 3 اومد...آره اوووووومد د د د.قشنگ اومدتند تند 10 بار دعا رو خوند و برگشت...من هاج و واج بودم....گفتم چته؟مگه صفر امسال با صفراي قبل فرق داره؟؟گفتم:خواب بد ديدي؟؟؟

مامي فقط دعا خوند و "البته دعاش كوتاس"

و تو يه برگه دعا رو نوشت و زد به زير تلوزوني مون كه جلو چشمم باشه بخونم...

مامان و علي همزمان رسيدم خونمون  و تو زماني كه ما داشتيم اون نهار محشر كبراهه رو ميخورديم مامان داش دعا ميخوند و بعدشم گفت سيرم...حتي هرچي گفتم بيا يه تهديگ بردار  نيومد...منم ته شرف.مابقي غذا رو ريختم تو ظرف و دادم ببره خونشون...

تند تند من و علي حاضر شديم رفتيم دندون پزشكي "واسه دندون اون"   با زتو اتاق انتظار گير داد كه اين شبيه اينه   اون شبيه  اونه.امروز گير داد يه خانم 50 ساله شبيه شخصيت كارتوني"ميشا" ست...يه چيزايي ته ذهنم هس  اما دقيق نفهميدم ميشا چه شكلي بوده

بعد از دندونم اومديم خونه.چاي و بيسكوييت"هاي باي " و شكلات "باراكا" خورديم و اون كه پريشب 90 نديد نشست تو شبكه جام جم تكرارشو ديد

فردوسي پور يه مهمون دعوت كرده بود.اسمش يادم رفت.دروازه بان بودش. پسره لابلاي حرفاش سوتي داد ميخواست بگه من اوايل فوتباليس شدنم زير نظر فلام مربي بودم...اشتباها گفت:من اوايل زير آقاي فلاني بودم...

كلي   ي ي ي ي ي ي ي ي    خنديديم.....فردوسي پور نفهميد چي شد...اما بد بود


آهاااا   تو دنون پزشكي كه بودي ي ي يم: كار دندون يه آقاهه تموم شد اومد پيش منشيه حساب كنه...منشيه جاي اينكه بگه 460 تومن شد  گفت  4شب و سس تومن ....

ما كه خودمون منتظرالسوژه......تركيديم از خنده











برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۹ توسط:eng موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
وان ایکس بت
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت