آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت .

آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت

شمبه 28 و يكشمبه 29 دي 92..دكتر...تفلد پسر خواهر شوهر

سلام به همه ي دنيا

با يه عالمه خاطرات ثبت ناشده بازگشتم

شمبه صب زنگ زدم به دكتر بانوان...ازش واسه عصر وقت گرفتم...كارش داشتم.....

عصر علي كه اومد خونه من بش گفتم كه وقته دكتر دارم و بمون خونه من ميخام برم دكتر...گفت منم ميام...گفتم نه خيلي معطل ميشي    گفت خب اشكال نداره....گفتم نه   خيلي ي ي ي ي معطل ميشي...گفت:بيشتر از 4 ساعت؟؟؟

گفتم   پسره خوب    من از خدامه بياي پيشم بشيني اما هميشه بين اونايي كه تو اتاق انتظارن   يكي دو تا خاله زنك پيدا ميشن گير ميدن كه چرا مرد مياد تو اتاق انتظار دكتر خانوما...گفت:بيجا ميكنن غر بزنن

ديگه جيغم دورمد   گفتم :اي باباااااا ميگم نيا بگو چشم

قانع شد

لامسب جيغ  چه كارسازه هااااا

منم رفتم و از 5 تا 8 معطل شدم... .دق كردم اونجا..

اوووف تو اتاق انتظار...همه داشتن با  هم حرف ميزدن...سرم سوت كشيد...آخه چقد فك ميزنن بعضيا.....ور ور ور ورو ر.

حالا علي هم را به راه ميزنگيد كه زود بيا بريم خونه ي ننم.....از ديدن خانوماي باردار كه طاقت نشستن نداشتن و هي پاميشدن با آخ و اوخ  قدم ميزدن 

ديگه كلافه شدم

بالاخره نوبتم شد و رفتم تو مطب و به دكتره شرح ماوقع و آزمايشاتي كه قبلا خودم انجام دادم و نرمال بودم و گفتم و گفتم شوهرمم سالمه....باز اون دروغ معروفو گفتم....يني چه من   چه علي هر دفعه و هر زمان كه رفتيم دكتر الكي گفتيم 6 ماهه ميخواييم بچه دار شيم اما نشديم.....جالبيش اينه كه خوده من پارسال قبل از هر تصميمي الكي رفتم دكتر و آزمايشامو داده بودم...علي هم بعد 1 ماه از  بچه خواستنمون فرستادم آز بده

به خانم دكتر شرح دادم كه خودم و همسرم آز داديم سالم بوديم...پس چرا 6 ماهه خبري ني؟؟؟

به دكتره گير دادم   گام بعدي در درمان   نازايي چيه؟؟؟؟؟

دكتره داشت منو از مطب مينداخت بيرون....گفت برو 6 ماه  1سال ديگه بيا....گفتم نه من واسه اطلاعات عمومي خودم ميخام...آخه اگه بچه مون  نشه چي؟؟؟؟

دكتره گفت : خانوم شما برو من بهت قول ميدم تا 6 ماه بعد باردار ميشي.....

بعدش به دكي گفتم : من تو نت خوندم زمان دقيق تخمك گذاري درست 14 روز قبل پ هست؟؟؟؟

يني تو اون روز شرايط فيزيكيم مهياس؟

نميدونم دكي بهش برخورد   يا   واقعي گفت...آخه گفتش:نه خانوم تو كل فاصله ي دوره هات زمانشه....دقيق معلوم نيس...گفتم ولي ما تو درس "جمعيت" خونده بوديم:تو فاصله روز 8 تا 18       حتي قبل و بعد اين بازه ي 10 روزه بي خطره

دكتره گفت: نه خانوووووم....من 20 ساله كه كارمه....يني اينطور كه تو ميگي اگه بجز تاريخ 8 تا 18 باشه...زن باردار نميشه؟؟؟

گفتم:آره...من دقيقا يادمه تو درس جمعيت اينو خونده بوديم....اون روزا عقد بودم...چقدم مفيد بود برام

.

.

.

خولاصه اينكه نميدونم اين  مقالات نتي چرت ميگن   يا خانوم دكتره قصه ي ما   بهش برخورده كه كسي اطلاعات داره

در هر صورت   الكي پول ويزيت حروم كردم و گيج تر از قبل شدم و برگشتم خونه

تند تند حاضر شديم . آهان بعدازظهري كيك درست كرده بودم....كه شب ببريم خونه مادرشوهرم...

از قضا   با اينكه با پودر كيك درست كرده بودم   اما ته كيك به قالب چسفيده بود

شانس مادرشوهرمه والا

يني كيكه از قالب در نيومد   كيك رو با قالب بردم خونشون و اونجا با چاي مادرشوهر ساز   آوردم كه بخوريم

بابا اين ملاتي كه درست كردم از قالب در نيومد   با بدبختي و نقص فراوون درش آوردم و با چاي خورديم

اصن هر وقت يه كاري رو خالص انجام نميدم   يه كوفتش ميشه

همزمان با كيك   خوري   واسه مادرشوهرم از قبل يه جوراب پشمي (از دستفروش خريده بودم5 تومن)+ يه جوراب معمولي تر 2500تومني دراوردم دادم بهش و به پدرشوهرمم يه كلاه بافتني خريده بودم دادمش بهش      بلوز علي رو هم دراوردم   همينجوري دادم بهش

ذوق كردن...........نميدونستن از عروس منفورشون تشكر كنن يا به روي خودشون نيارن....اما خيلي خوشال شدن....منم از ديدن ذوقيدنشون    عنم ميگرفت:)

علي جون خيلي خوشش اومد و يئاشكي ازم كلي تشكر و تهيت كرد...بش گفتم واسه اين خريدمش كه عاشقتم.......تا حالاش تو هپروت سير ميكنه

.

موقه كيك خوري و كاددو(جوراب بارون)برادرشوهرمم اونجا بود...خدا رو شكر يه نفر شاهد پيدا شد وگرنه هيچوقت به كسي نميگفت عروس گلش چه بهش رسيده

خيلي هم باهاش محترمانه برخورد كردم و لفظ قلم حرف زدم....ميخواستم بخندم   ريز ريز ميخنديدم....پا ميشدم همه كاراشو ميكردم...اصلا خودم نبودم

ايش چه شخصيت خودشيرينه مزخرفي دارم من ...اينقد از خودم بدم ميومد كه دارم به كاراي اووون خانوم بدجنسه ميرسم  م م م م ....ولي خب اين راهو ميرم كه گندي كه هفته قبل زدم كم كم از يادش بره


بماند...

يكشمبه عصر 2تا5 تولد پسر خواهر شوهرم بود

صبونه و نهار زديم تو رگ و روابط محترمانه بود....برادر شوهر و جاري هم اونجا بودن....

قبل رفتن به مهموني تولد...من و علي و برادرشوهرم و جاريم تو اتاق بوديم ...من كه كادو نخريده بودم و اصن اعتقاد قلبي دارم   چي بهتر از پول...؟!

داشتم واسه پسره خواهر شوهرم پول ميذاشتم تو پاكت(30 ت)    كم و زيادش ديگه وسعمون همينقدر بود....

برادر شوهرم كه بزرگتر از علي هم هست هم گفت منم 30 ت ميدم و اونم داشت پول تو پاكت ميكرد   كه  يكهو مادرشوهر جونم اومد و چشاشو به علي دوخت و گفت: از طرف من و بابا(يني پدرشوهرمم) يه 100-150 تومنم  تو پاكت بذار

من    هيچي   نميگم

...

خداييش انصافه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اينا     اصن درك نميكنن كه علي پسر كوچيكتره ست....درك نميكنن ما زير بار قرض داريم ميتركيم......

اينا درك نميكنن   يه قرون   دوزاره حقوق علي بايد تو زندگي خودش مصرف بشه

اينا فقط ميخوان     علي    رو بچاپن كه مبادا پولشو   واسه من يا زندگيمون خرج كنه

100-150 پولي نيس كه بخوام خودمو تيكه پاره كنم...

اما نميدونم والا....نميدونم چي بگم......علي هم 100 ت گذاشت تو پاكت و من هم اصلاااااااااا به روش نياوردم

آخه دعوا ميشه

اوووف ياز درده دلم عود كرد...ميخام گريزي بزنم به خاطرات شيرينه مالي مون با پدر و مادرشوور جونم:)

پدر مادر شوهرم   دستشون به دهنشون ميرسه....اونقدري دارن كه خرج خودشون دو تا رو بدن....راستياتش   بيشترشم دارن

اما هميشه مث گداي سامره چششون به جيب عليه

كسي ميزاد يا عروسي ميكنه يا خونه ميخره يا اصلا عروسي ميگيره....تند تند زنگ ميزنن به علي كه بدو بيا بريم عروسي فلاني    يا خونه ي فلاني   ديدنه خونه ي نو يا نوزادشون....

فك ميكنين برا چي؟؟؟؟

چرا به اون بچه هاي ديگه شون    نميگن كه بياييد بريم؟؟؟آخه اوناي ديگه نهايتا يه جعبه شيريني بخرن و برن خونه ي مردم....اما من خجالت ميكشم برم خونه ي مردم يا مراسم مردم و حداقل 20-30 تومن ندمشون

عروسي خودم     عمه ي شوهرم 10 هزار تومن كادو داد!!!...آخه وضعش خوب نيس..همينم دستش درد نكنه....

عروسيه پسره همين عمه رفتيم   سال 89 من و علي از طرف خودمون 20 تومن تو پاكت برديم كه بديم...وسط مجلس  در حاليكه هر دو تا برادرشوهراي ديگمم بودن    باباش  به علي ميگه: صد تومن بده كادوشون بدم!!!!!

يني منو داشتي   يه گوله ي آتيش....آخه اون دو تا پسره ديگه تونو   نخودي زاييدين؟؟؟؟

درحاليكه علي پسره كوچيكتره و دوتا برادرشوهراي ديگمم وضعشون خوبه...

هزار تا مثال اينطوري دارم...بديش اينه علي اووووووووووووونقدرررررررررررر به پدر مادرش احترام ميذاره و هواشونو داره كه خودشو بدهكاره مادام العمرشون ميدونه....حتي بدش مياد بشنوه :پس چرا خواهر برادراي ديگه ت  دس به جيب نمشن؟؟؟؟!!!!!

ما فروردين 88 عروسي كرديم....پدر و مادرش     خدا شاهده    يه پاپاسي هم واسه پسر عزيزشون خرج نكردن.....10 ميليون وام گرفت تا عروسي راه بندازه....اون سال    بعده عروسيمون بشدت دست تنگ بوديم....

حالا تو دي ماه 88         مستاجر چندين و چند ساله ي مادرشوهرم اينا از خونشون پا شد رفت...5ميليون پوله رهن مستاجرو از قبل پيش خور كرده بودن و نداشتن كه بدن.....به علي گفتن: بيزحمت 5 تومن به آقا فلاني    مستاجره بده كه بره

قشنگ يادمه  علي رفت از موسسه كارسازان آينده وام بهره بالا و قسط بالا گرفت 5 تومن وديعه ي مستاجر باباشو داد كه برن....

بعدش مستاجر جديد آوردن....انقدر زرنگن كه مستاجر جديده رو با 2 تومن پوله پيش و اجاره ي بالاتر آوردن...


من اصلا خودمو سبك نميكردم و اصلا تو خونه راجه به اين پول حرف نميزدم

يه هفته.....دو هفته....يه ماه....شيش ماه....يه سال.....دو سال گذشت    و اونا به روي مبارك نياوردن كه 5 ميليون پول عروس دوماد نوكيسه رو برگردونن

يه همچين لاشخورايي ان...اما من اصلا به روي علي نياوردم

آخر يه روز دل به دريا زدم و پا رو شخصيتم گذاشتم و به علي گفتم كه چرا اونا اون 5 ميليونو پس نميدن؟؟؟

اوووووووه....چه داد و قالي راه انداخت در حمايت از پدر و مادر مظلومش......

اوووووووه

ميگفت: پدرم وقتي من 18 ساله شدم برام پيكان خريده بود و اين 5 تومنه رو پول اون پيكانه حساب كن

گفتم:اِاِاِ   چه زرنگ     موقعي كه حرف خونوادت ميشه چرنديات رديف ميكني......   پس حالا كه تو از پولي كه بايد مياوردي تو سفره ي خونه من ...بردي دادي پول پيكانه قراضه اي كه سال 79 دست دوم برات خريده بودن و من اصلا نه ديدمش و نه ازش استفاده كردم.....پس لطف كن پول جهاز منو به بابام پس بده   


ديدم ديگه داره خيلي عر ميكشه....ديگه ادامه ندادم....

گفتم من اعصاب جنگ و جدال ندارم.به درك...سگ خورد

گفتن نداره....تا به امروز كه م 6 ساله عروس اينام......فقط يه بار عيد پدرشوهرم بهم 5هزار تومني داد كه تو خونه ي خودشون گذاشتمش كنار پنجره و بعد از 10 ديقه  غيب شد

يه بار ديگه هم يه عيد نوروز ديگه يه 10 تومني داد كه سريع بردم گذاشتم تو كيفم و همين شد و همين

بماند كه تو خونه ي اونا يه انگشتر طلام گم شد و 1 سال بعد ش  ديدم  تو دست جاريمه!!!!!!ولي هرگز به روش نياورم و ازون به بعدم اون انگشترو دستش ديگه نديدم

جاري رو ولش...

.

.

فقط به اين نتيجه رسيدم كه پدر و مادرشوهرم    درامد علي رو   ماله خودشون ميدونن   يني دقيقا درامد علي رو درامد خانواده ي خودشون ميدونن

نه كه واسه پسرشون هرگز  خرجي كردن؟؟؟نه كه علي تو عمرش 1 بار كلاس خصوصي فرستادن....نه كه 1قرون خرج دانشگاه  يا يه قرون خرج عروسيشو دادن.....حالا طلبكارم هستن!!!

.


خولاصه روز يكشمبه هم 100 تومن پيادشون شديم...

رفتيم تولد پسره .....خواهر شوهرم خنگه...وقتي ميبينه خونوادشون مثلا  باحجابن...تو خونه ي كوچيكشون جشن تولد مختلط ميگيره....همه ميان با مانتو ميشينن...هيشكي هم پا نميشه برقصه....مردا هم كه رقص بلد نيستن

خودمم يه پيراهن آستين بلند پوشيده بودم تا سره زانوم با يه جوراب شلواري نسبتا نه نازك   نه كلفت!!!

به جونه جعفر قلي اگه فك كنين   بخاطر 100 تومن تيغيدنمون  تحريم الرقصشون كردم آآآ

گرفتم 550  دور رقصيدم.....با شوهره خودم...با شوهره ملت....!!!!!

خيلي خوش گذشتوندم..

ميوه و چاي و كيك و ....خورديم  

موقع كادو دادن    ريخته من ديدن داشت    خوده لبو آب پز    شده بودم

ساعت 5-6 برگشتيم خونه خودمون جون

و يه نفس راحت كشيدم....آخي  ي ي ي ي ي ...هووووف











برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۸ توسط:eng موضوع:

پنشمبه 26.جومه27 دي 92...مسافرت

سلام...سلاااام

پن شمبه مامي زنگيد كه يكشمبه ي  بعد تعطيله و بيايين برين مشهد...

من گفتم علي شمبه رو مرخصي نداره....صد دور    اين به اون تلفن كرد     اون به اين تلفن زد    تا بالاخره در يك اقدام ضربتي همون پن شمبه ساعت 2 تصميم گرفتيم بريم مشهد و جمعه برگرديم...يه روزه بريم  اونجا تو حرم سك سك كنيم و بياييم

خيلي از اين جور مسافرتها بدم مياد...البته ناگفته نماند كه من كلا از مسافت بدم مياد....اما ديدم علي خيلي دلش ميخاد...آخه علي ميگه از بچگيش   سالي يه بار ميرفتن مشهد و اگه امسال اين فرصتو از دست بده   اين ركوردش ناقص ميشه

يني دليل منطقي رو حال كردين؟؟؟!!!!

اصن همه ابعاد زندگي ما رو منطق بنا شده...

خولاصه مث فشنگ رفتيم دوش گرفتيم و حاضر شديم و سر ساعت 4 رفتيم خونه مامان اينا  با ماشين بابا راه افتاديم

من و ماما و بابا و داداشي و علي....چه جمعي بهتر ازين....

اما كلا غرغروي جمع خودم بودم....پيشاپيش شرو كردم به نق و نوق كه بايد يه جاي تميز بگيريم....امشب كه نصفه شب ميرسيم  هوس حرم به سرتون نزنه و بايد استراحت كنيم....نبينم صب زود واسه نماز برين حرم...من نميااااام.من ميخوام بخوابم....و اين جور خرده فرمايشات.....يَك آدمه بد مسافرته گنده دماغي ام من ن ن ن.....

من  اص  لن مُِ  سا   فِ رت  دوس نَ  دا   رم

ولي خب...با اين حال تو راه م خيلي خوش بوديم و خنديديم....

البته يكي دو ساعت اوله راه خيلي جون داشتيم  بعد از دو-سه ساعت ديگه كلافه شده بوديم و كم كم   هركدوممون مث پشه هاي پيف پاف خورده   يه وري بيهوش ميشديم

اولش كه علي پيشم رو صندلي عقب نشسته بود....سرشو گذاشت رو شونم و خسبيد....اوووف  شونم شيكست   اما خودمو جابجا نكردم تا همسرم خوووب استراحت كنه   تا بتونه نصفه ي  دوم راه رانندگي كنه

همينطورم شد...

همونجور كه قبلا هم گفتم مامانه من عاشق تركمناست.....مجبورمون كرد كه تو شهر "گرگان" تو يه   ساندويچي وايسيم و بشاميم تا بلكه چن تا تركمن ببينه

چن نفر تركمن اونجا ديد   اينقدرررررر ذوق كرد مامانم م م م م م م

بعدشم دوباره راه افتاديم  و رسيديم به گنبدكاووس     فقط واسه اينكه اونجام وايسيم    الكي نصفه شبي   بهونه كرد    كه تو فلاسك؛چايي داره و و يه شيريني فروشي وايسيم كه بره شيريني بخره تا با چايي بخوريم....باهاتون شرط ميبندم كه بيسكوييت و تي تاپ همراش بودااااا  اما الكي بهونه شيريني رو كرد...

بابام دل مامانمو نميشكنه؛؛؛؛هرچقدم من و داداشي غر زديم اما بابا ايستاد و مامان رفت شيريني بخره

بابا كه ميدونه مامي از عشق   تركمنا بهونه ي شيريني رو كرده   وقتي جلو شيريني فروشي واساد و مامان پياده شد...ماشينو خاموش كرد....ميدونست مامان خانم الكي يك ساعت لفطش ميده:)

باور كنين بيشتر از نيم ساعت معطل حاج خانوم شديم....ديگه تو ماشين داشتيم واسه مامان نقشه ميكشيديم كه اگه بياد من بهش اينو ميگم و اون بهش اونو ميگه    كه وقتي برگشت   صورتش همچين خندان بود كه دلمون نيومد  

خلاصه ديگه سخن كوتاه كنم....بعدش دو- سه ساعتي علي رانندگي كرد و من فتم جلو پيشش نشستم كه خوابش نبره....يني در طول 8-10 ساعت راه من هيچي نخوابيدم....خودم بد مسافرت...فك كن نخوابم ديگه چه خوش اخلاقي بشم من....

داداشم يه سي دي داده بود و كلي تعريف كرد آهنگاش جديدن.....130 تا آهنگ زديم جلو و 130هزار تا فحش نثار جونش كرديم


بد سليقه....ايش ش ش ش....چه آهنگاي مزخرفي...

متين دو حنجره و چن تا آهنگ از خواننده هاي بد صداي گمنام ديگه....

خلاصه 2 صب رسيديم...بندگان خدا جرات نكردن كه بگن اول برين حرم ....رفتيم دم اولين هتلي كه واساديم   سوييت خالي داشت و رفتيم تو

من كه با همون سر و صورت نشسته رو تخت ولو شدم و خوابيدم....جمعه ساعت 8 علي گير 3پيچ داد كه بيدار شو .گفتم : ولم كن بذا بخوابم   اماعلي گفت:   صبونه ي هتل تا ساعت 9 بيشتر نيست....منم اسيره شكم م م م م م م

پاشدم رفتم صبونه.....صبونه سلف سرويسي بود ...همه چي سر ميز بود و خودمون بايد واسه خودمون ميكشيديم....ما هم از همه چي واسه خودمون كشيديم و آورديم برا خوردن...علي و داداشيم بازيگوشيشون گرفت   رفتن يه عالمه كشيدن تا با خودمون قايمكي ببريم....

اما...زهي خيال باطل....مامانم نذاشت....اولش به خنده   كم كم معمولي    كم كم جدي    كم كم  مامان با داداشي دعوا كرد كه اضافه ها رو ببر بذار سرجاش....گفت: هرچي دلت ميخاد بخور....اما حق نداري ببري....

علي هم كه تو فوضولي با داداشيم همدست شد   اين اوضاع رو كه ديد كم كم موش شد و كشيد كنار

قربونش بشم من...با اون قد و هيكلش    وقتي موش ميشه  اينقد خنده دار ميشه :)

بعدش اومديم بالا و جور و پلاسمونو جم كرديم و سوييت رو تحويل داديم و اومديم سمت حرم....

مامانم تو هتل گير داد كه وضو بگير    منم گرفتم    اما چون مشهد سرد بود من زيره شلوارم يه ساپورت پام بود كه موقع وضو يادم رفت اولش اونو از ام درارم....رو همون جوراب شلواريم   مسح  كشيدم

ميدونستم وضوم قبول نيس   اما اينگده سرد بود كه حال نداشتم اوضاعو رديف كنم

رفتيم زيارت

جاي همگي خالي

همونطور كه ميدونيد من خيلي هم اهل  مومنيت نيستم....هستمآآآ  اما نه خيلي زياد د د

اما آدم كه ميره اونجا و اين همه آدم مشتاق به امام رضا رو ميبينه   دلش ملكوتي ميشه....نميتونم خوب توصيفش كنم....يه جوراي عجيبي...انگار روحت  با روح اونجا و با روح افراد حاضر در اونجا  وصل ميشن.....انگار وزنت كم ميشه....انگار ديگه فقط خودتو محور جهان نميبيني....انگار خودتو يه جزئ  كوچيكي  ميبيني...مث يه بچه ي كوچولو كه دلش به مامانش قرصه....

نميتونم حسامو خوب توصيف كنم.....اما يه جور ملكوتي اي ديگه

از خدا خواستم حاجت همه رو بده...همهي كسايي كه اونجا بودن و اونايي كه نبودن....اونايي كه مسلمونن...يا اونايي كه نيستن....منم از خدا ني ني  سالم و صالح و عاقبت بخير خواستم....و خيلي چيزاي ديگه مث سلامتي و طول عمر و حل مشكلات اطرافيانم و     امرزيده شدن روح    پسرعمه ي جوونم...پدربزرگ عزيزه دلم....دوست صميمي  گلم و عمو عزيزم.....

اصن يه چيزي بگم:::يه اعتراف::::من خيلي دلم ميخواست بشينم تو حرم ناله و ضجه بزنم   واسه بچه دار شدن

اما من اگه تو حرم ميشستم گريه ميكردم ؛؛؛؛ازونجايي كه هيچ دغدغه خاصي تو زندگيم ندارم    صد در صد مامانم ميفهميد  دختره گلش كه تقريبا 5-6 ساله عروسي كرده و زندگيشم رو    رواله؛؛؛پس حتما   مشكل  بچه دارشدن دارن....

منم واسه اينكه اولا:مامان راز  زندگيمو نفهمه و ثانيا :  يه غصه جديد به غم و غصه هاش اضافه نشه و  ثالثا: ازين به بعد  دم به ديقه نپرسه:باردار شدي؟نشدي؟؟

ديگه عطايش را بع لقايش بخشيدم و   اصن  تو حس نرفتم

اما همين مامان قصه ما   حسابي دعا خوند و اشك ريخت....منم خودمو زدم به بي خيالي و حرفاي معمولي ميزدم....بهم گفت پاشو نماز بخون....منم بش گفتم گه رو جوراب مسح كشيدم....اونم ديگه گير نداد كه چرا اينقد بيخيالي يا چرا حرف گوش نميدي و اينا....كلا مامانه من همينه...خونسره...من تا بحال نديدم مامانم عصباني شه..."البته بجز يه بار كه لو رفته بودم"""

بعدشم

هي نق ميزدم بريم    بريم....خب چيكار كنم ...توي حرم دلم واسه علي تنگ ميشه....ميخاستم برم پيشش....از طرفي هم يادم رفت بهش سفارش كنم كه جلو بابا و داداشيم   يه وقت  اشك و آه نكنه....نذاره بفهمن.....دلم شورشو ميزد

بالاخره از حرم رفتيم و موقع خدافظي با   آقا  جلوي در خروجيش   بازم تاكيد كردم كه يادت نره ها....:)

ساعت حدود 2شده بود و مامان گفت برگرديم كه علي بايد بره سركار فردا....

اما بش گفتم بريم:پروما...من تعريفشو شنيدم و بريم خوبه

اولش رفتيم يه رستوران نزديك همون خيابوناي حرم و نهار خورديم بعد رفتيم مركز خريد....

آهان يادم رفت....ديروزش علي بهم گفته بود: اون 2 تا بلوز كاموايي زرد و بلوز سبزم كجان؟؟؟حالا اين دو تا بلوزي كه ميگه ماله دوره مجرديشه كه شايد 10-20 سال تنش كرده بود و  به شدت قديمي و نخ نماست....گفتم:چطور؟علي گفت:آخه خسته شدم بسكه اين دو تا بلوز كامواييامو سره كار پوشيدم...همكارا فك ميكنن ديگه ندارم....

وااااي....دنيا رو سرم خراب شد....

تصميم گرفتم واسش بلوز كاموايي بخرم...پا پوله خوش اما سورپرايزي....

خلاصه اينكه    به اصرار من پرسون پرسون  رفتيم مركز خريد

همه تو طبقه پايينش بوديم و دور ميزديم كه سوغاتي بخريم...من به داداشيم گفتم بيا من و تو بريم طبقه بالا     من ميخام واس علي  اگه گيرم اومد بلوز كاموايي بخرم      تو بيا كه بعدش   نايلكسشو بدم دست تو....تو بگي واسه خودت چيز خريدي

در عرض سيم صدم ثانيه  من و داداشي رفتيم طبقه بالا و تو دومين مغازه يه بلوز كاموايي مناسب براش ديدم و درجا خريدم...خيلي گرون بود اما  آخرش مناسب حساب كرد..يه بلوز يقه 7 كاموايي ظريف طوسي روشن مثلا مارك...!!!!!

بدو بدو نايلكس دادم دست داداشي و خودمو رسوندم پايين....ديدم به به ه ه ه ه    علي هم حسابي از نبود من استفاده كرده و واسه تك تك خونوادش سوغاتي   زعفروون خريده....بهش پيله نكردم....فقط چون داداشي همراهم بود و  ديد واسه علي چيز گرون خريدم  يواشكي به داداشي 10 ت دادم  گفتم اگه از چيزي خوشت اومد گرونترم بود و بابا پولشو نداد  بگير من بهت قرض ميدم بعدا تو عيدي گرفتي بهم پس بده

كه اون طفلك چيزي نخريد....خواهر فداش بشه    اينقدر قانعه ه ه ه ه ه ه ه

خولاصه       اينكه آي مشهد سرد بود سرد بووووود

يني ما 5 تا قنديل سيار  بوديم

  حدود ساعت 5 برگشتيم تخته گاز اومديم....

...ساعت 1-2 نصفه شب رسيديم و علي بدبخت ساعت 6 امروز پاشد رفت سركار....منم تا الان خواب بودم و الان درخدمت شمام..هنوزم بلوزه رو ندادم بش....تا وقتيكه بلوزو ندم بهش   فك ميكنه من تو كيفم پول دارم و تا يه هفته هيچي نميده...منم مجبورم يه زودتر بلوزو بدمش يا تا يه هفته 10 روز از خونه نرم بيرون كه پول لازم نشم





  

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۷ توسط:eng موضوع:

سه شمبه 24 دي و چارشمبه 25 دي 92...جواب آز علي...دعوت دوستام

سلااااام

ديروز "سه شمبه" صب خيلي دير بيدار شدم...تمام وقتم خونه بودم و هيچي نشد....تاااااااااااا ساعت 4 و علي از سر كار اومد و جواب آزمايششو گرفت و آورد....

تا اون لحظه استرس نداشتم اما از لحظه ي باز كردن پاكت جوابش تا كنترل كردن  عددهاي آزمايشش    دستام علنا  ميلرزيد و نفسام به شماره افتادن

نميخواستم اينطور باشه....نميخواستم بفهمه برام مهمه     آخه اگه اون مشكل داشته باشه  دوس ندارم احساس  حقارت كنه....

اما اختيار خودمو نداشتم ديگه.....واقعا دستام ميلرزيد....نميتونستم حرف بزنم....

خلاصه كه باز كردم و 

مژده ه ه ه ه....مژده ه ه ه ه ه....

همه چيش نرمال و ميانگينه ميانگين بود....عادي بود.....

آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

از خوشالي بغلش كردم و كلي قرفون  قد و بالاش رفتم.....

كلي هم شوخي هاي  اونجوري باش كردم..

..رو ابرا سير ميكردم...اونم همينطور....

اينقد خوشال بود   هيجان تو صداش موج ميزد....تون صداش بالا رفته بود و الكي الكي ميخنديد....

خدايا شكرت...يه عالمه الكي خنديديم

علي عصري رفت مطب دكترش و جواب آزمايششو نشون دكتره داد...اونم گفت خوبه اما عجيبه كه تابحال بچه دار نشدين

((خدمته شما عارض شم كه برادر شوهرم و جاريم هم 2 ساله منتظرالبچه هستن اما نشده....و يكي از اقوام نزديك شوهرم كه حالا 60 سالشه كلا اصلا بچه دار نشده و من ازين بابت خيلي ميترسيدم....آهان يه برادرشوهر ديگمم با دوا درمون بچه دار شد)

رو  حسابه همين " پيشينه ي فاميلي ضعيف" از علي بوده كه ما كه تازه 2 ماهه   وارد عمل شديم

به اين زودي رفتيم دكتر و الكي به دكتره گفتيم كه 6-7 ماهه  بچه ميخاييم و اما نشده....

الكي گفتيم...كه اگه مشكل داره  زودتر معلوم شه)

ما دو تا انسانه دروغگو هستيم

الگوهاي بده  اخلاق براي نسل آينده مون

.

.

.

تو اين فاصله كه علي رفت مطب دكتره...من از ذوق تو خونه 4نعل ميرفتم...گفتم كيك درست كنم   اما از خوشالي  رو زمين بند نميشدم....حالا اين بار از ذوق  رو ويبره بودم و اگه ظرفي چيزي دست ميگرفتم   از دستم ميوفتاد....


استوب ب ب ب ب

الان ميام بقيشو مينويسم

....

من برگشتم....

ديگه هيچي تو اون يكي دوساعتي كه علي مطب بود يه خورده از شور و شعف و بيشعوري ؛ بپر  بپر  كردم و همسايه پاييني رو آزار دادم 

نميدونستم چيكار كنم

فقط به دوستم زنگيدم...البته اين مطلبو نگفتم آ...واقعا كسي نميدونه

به دوستم گفتم فردا صب هر وقت بيدار شدي بيا خونمون و اون تلپ خانومم با كله قبول كرد

ديگه هيچي تا علي برگشت خونه

و خب عشولانه و ذوق مرگي

....

امروز (چارشمبه) ساعت 9 بيدار شدم...يه خورده تو نت كار مشورتي !! داشتم تا 10 ونيم بدون اينكه دست و رومو شسته باشم يا جامو جم كرده بودم تو نت بودم تا اينكه دوستم زنگ در و  زد و اومد...

تند تند دست و رومو شستم و تختو مرتب كردم و اومدم پيش دوستم...زنگيدم يه دوست ديگمم اومد خونمون و 3تا شديم

جاي همگي خالي...خيلي خوش گذشت....كركره خنده بود////مخصوصا كه از بابت جريان ديروز خوشال بودم....خيلي خوب بود...مست و ملنگ بودم....با هر صدايي كه از تي وي درميومد يه دور قر ميدادم....دوستمم پا بود....خيلي خوش گذشت...صدام گرفت بس كه حرف زديم و خنديديم

مرغ گذاشتم تو فر و برنج هم درست كردم و نشستيم  با هم خورديم

ساعت 4 رفتم با دوستام بيرون

علي هنوز نيومده بود خونه

و 2تا شلوارآستين كوتاه  واسه خودمون خريديم و از يه دستفروش يه جوراب مشكي

علي تو اين فاصله رفت خونه....زنگ زدم  دعواش كردم كه تمبل نباشه و غذا رو بذاره گرم شه  و بخوردش  منتظر نمونه تا من بيام براش گرم كنم

الهي دورش بگردم...اونم غذا رو گذاشت رو گاز با شعله ملايم تا گرم شه و 2ساعتي برنج رو گاز بود و از نو ته ديگ بست

اينقدر نخورد تا من برگردم خونه و با هم بخوريم

عذاب وجدان گرفتم كه چرا دعواش كردم تمبله...اگه تو همچين وقتايي كه من خونه نيستم چيزي نميخوره   به خاطر تمبليش نيس ....بچه م دوس داره منم باشم

منم ساعت 7 اومدم خونه و اين بساطشو ديدم   نشستم يه دور ديگه باهاش نهار خوردم....

ميدونيد كه....من شام نميخورم

امروز دو دور برنج خوردم...باز ميگم چرا چاقم؟؟

با دوستم كه رفتيم بيرون...دوستم واسه خونش يه جفت نمكدون كريستال-استيل خريد 25 هزاااااااااااااااااااار تومن

وااااااي خدا    چقد گرونيه!!!!!!!يه جفت نمكدون فكستني 25 هزار تومن...فحش خواهر مادر  تو  اين اقتصاد


به خدا   خرجمون به دلاره...درامدمون به ريال....




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۵ توسط:eng موضوع:

دوشمبه 23 دي 92 ساعت علي

سلام سلاااااام

صب ساعت 9 بيدار شدم.تمبلي رو گذاشتم كنار و دست و رومو شستم كه برم بيرون...

علي بمن زنگيده بود همينجور كه داشتم از خونه ميرفتم بيرون تو آسانسور داشتم باهاش صحبت ميكردم...همينكه به پاركينگ رسيدم   ديدم يكي از همسايه ها با ماشين از پاركينگ رفت بيرون و ريموت درو نزد....در ماشين رو همينجور 4تاق باز بود و اون همسايه مزخرف رفت....گوشي همينطور دستم بود و همزمان داشتم جريانو واسه علي گزارش ميكردم....علي لجش درومد...گفت چن وقته يه نفر در پاركينگ و در كوچيكه رو باز ميزاره و يكي از همين همسايه ها به يه نفر ديگه تهمت زده و حالا كه با چشاي خودت ديدي كار پسرشونه....همين الان زنگ خونشونو بزن بگو بيان ببينن

منم شير شدم و گفتم الان يه شر حسابي بپا ميكنم

زنگ خونشونو زدم تا در جا به ننه باباش گزارش كنم كه آقا پسرتونه كه در و واز ميذاره.....هرچي زنگ زدم   نبودن....خيط گشتم»»

رفتم بيرون...دمبال ساعت

يه ساعت فروشي رفتم مخمو زد كه همهي ساعتها چيني ان   بجز سيتيزن و سيكو و فيك و اوريِنت و يكي دوتا ديگه

فروشنده ه ه ه اصرااااااااااااااااار كه سيتيزن بردار...گفتم چنده؟ميگه:600

گفتم: آقا من كه بهتون گفتم بودجم كمه

اصرار كرد كه سيتيزن مرگ نداره و 20 سال دستش ميمونه و اين حرفا

تو دلم گفتم: سر صبحي ميخاد بتيغم....بزور از دستش خلاص شدم اومدم بيرون

يه چن جايي رفتم تا بالخره تو يه مغازه  توسط يه فروشنده ي متشخص اخفال شدم

فروشنده هاي متشخص  خيلي روم تاثير ميذارن....كلا فروشنده هايي كه كه مودب و لفظ قلم و محترم هستن....كسايي كه زياد  شوخي نميكنن...شيك پوش و سنگين و هاي كلاس  هستن    خيلي روم تاثير ميذارن

از جوونك هاي مزخرف كه خيلي به پر و پاچه آدم ميپيچن يا زياد ي چ س كلاس ميذارن يا خيلي شوخي ميكنن

يا اونايي كه الكي جنساشونوو گرون ميدن كه كلاس بذارن ما ماركيم!

متنفرم....دلم ميخاد همچين فروشنده هايي رو اذيت كنم...همه چي رو پخش و پلا كنم و ازشون كوفت نخرم

....

خلاصه ...دمبال يه ساعت تمام مشكي مربعي واسه علي بودم.....بجاش يه ساعت گرد نقره اي گيرم اومد

مارك سيتيزن بود...من كه قيمت سيتيزنو داشتم دور و بر 600 بود

اين فروشنده گفت كه آخرين سيتيزنيه كه داره و البته چن تا سيكو هم داشت

آقاي فروشنده ش اينقدر ازين ساعته تعريف كردددددد

قسم و آيه كه قيمت اين ساعت 440 بوده (راس ميگه برچسب 440 پشتش زده بود)

و گفت از دهنش در رفته گفته 400.....

گفتم خيلي زياده  ه ه ه ه ه من 200 دارم....در كمال ناباوري  فروشندش بدون اينكه بشناسدم گفت ساعت و  ببر  مابقيشو 1ماه بعد بيار....بدن چك و سفته و ضامن يا هرچي

حالا من همين 200 هم از مامانم قرض كردم و قراره ماه به ماه تو چن تا قسط پسش بدم

ديگه دل به دريا زدم و پيشنهاد آقاهه رو پذيرفتم....در  راه  عخش....

خنديدم گفتم:آقا اگه ببرم و مابقيشو نيارم چي؟گفت ما بعد 20 سال بازاري بودن   تو نگاه اول مشتريا رو ميشناسيم

گفتم اختيار  داريدو ازين تيكه ها...

اينقد از خودم خوشم اومد....تو 1 نگاه معلومه چقد باشخصيتم.....در نهايت قرار شد 1 ماه بعد 200ت مابقي رو براش ببرم

خيلي از خدا ممنونم كه همچين آدم حسابي رو جلو راهم قرار داد تا واسه همسرم يه ساعت مارك بخرم....از خجالتش درام

علي بخاطر من خونمونو عوض كرد و خونه بزرگتر (و دور تر از مادرش اينا) خريد....خيلي زير بار قرضه   گاهي  گله  ميكنه ميگه: چن ساله دست و بالم بسته ست....ميگه: يادش بخير قديما(منظورش مجردي) نميدونستيم پولامون چجوري خرج كنيم...

خب دلم براش ميشوزه ديگه ه ه ه ه

من خوشحال و شادان از مغازه درومدم...رو زمين بند نبودم  تو آسمونا سير ميكردم...چه كيفي داره آدم واسه همسرش چيز خوب بخره...احساس بي پيرايگي و سرافرازي و خلوص و رضايت ميده

بعدشم گفتم غذاي محبوب همسرم(املت) درست كنم   رفتم قارچ و گوجه خريدم رفتم خونه و براش املت درست كردم....

ب

عصري بهم زنگيد كه مياد خونه و بالا نمياد گفت حاضر شو باهم بريم خريد خونه....و  منم املتو ريختم تو ظرف دربسته و بردم تا برگشتني ببرم خونه مامانم اينا با هم بخوريم رفتيم....

كلي چيز خريديم از شامپو صابون و تايد گرفته تا پرتقال و ليمو و .... تا بستني زمستونه

:)


آخري هم 2تا نون تازه گرفتيم و رفتيم خونه مامانم اينا دور هم املتو زديم تو رگ

مامانم مابقي غذاي ظهرش(برنج و قورمه سبزي) گرم كرد  اما مورد استقبال قرار نگرفت....5 نفري نشستيم به املت خوردن با نونه تازه    آي ي ي چسبييييييد

بعدشم سريع چاي و بيسكوييت خورديم تا مبادا آهن غذا جذب شه!!!!

از خريداي خودمون يه چن تا بيسكوييت و بستني زمستونه دادم به داداشي گلم تا بخوره قوت بگيره

و اومديم خونه

رونالدو توپ طلا گرفت و علي ذوق كرد...علي ميگه مسي   ذاتا   فوتباليست ماهريه اما رونالدو با تلاش و زحمت فراوون به اينجا رسيده و بيشتر قابل ستايشه....ازونجا كه من عادت دارم باهاش ساز مخالف بزنم تا حرصش بدم و بخنديم  اما چيزي نگفتم!!!!آخه پريروز "شمبه" كه از سركار اومد   با  يه قيافه آويزوون بهم گفت   پرسپوليس باخت(و ازونجا كه بنده استقلالي تشيف دارم تا حرصش بدم) يه عالمه جلوش   ذوق كردم....حرص ميخوردااااا.گفت: تازه ه ه ه   ؟؟؟؟ استقلالم برد" يه عالمه بهش خنديدم.كارتن"فوتباليستها" قسمتاي اولش سوباسا اينا عضو "تيم هميشه بازنده ي اميد" بودن....منم الانها بش ميگم   پرسپوليس تيم هميشه بازنده ي اميده.....آخ   حرص ميخوره....كسافطه يه عالمه هم اطلاعات عمومي داره   هي بهم ميگه 6 تايي ها....هي بهم ميگه سال فلان رفتيد دسته 3....منم هي بهش ميگم" تيم هميشه بازنده ي اميد"

...

اومديم خونه

از شانس تو حياط باباي اون پسر زشته ي همسايه مون كه صب در رو باز گذاشته بود و رفته بود بيرون رو ديدم و بش گفتم....بنده خدا فقط گفت: بش ميگم....

اومديم بالا و جاي دوستان خالي نوشيدني محبوبمو درس كردم(شيرموز) خيلي فاز داد

راستي اون ساعتو الان به علي نميدم....ميزارم چن روز ديگه با تشريفات تقديمش ميكنم كه قدرشو بدونه   فك نكنه الكيه

واقعا جالبه من تو مناسبتها و تولدها اينقدري تحويلش نميگيرم...خداييش شايد يه كادو 40-50 تومني براش بگيرم

من عادتش دادم چيزايي كه لازممونه رو تو مناسبتها برا هم بگيريم

اينطوري خيلي بصرفه ست

مثلا عطر ادكلن هميشگيمونو   تو مناسبتها تقديم هم ميكنيم....به خدا      دارم زيادي كلاس ميذارم  گاهي شده  مثلا تولدش يا سالگرد ازدواججمون   لباس زير براش ميخرم   گاهي جوراب...يه بار ديگه تركيدم كفش50 تومني براش خريدم....اونم همينه....ازونجاييكه بدسليقه ست(البته به استثنائ  انتخاب همسر)  بش ميگم تو رو خدا بجا كادو بهم پول بده....اونم معمولا 50ت ميده....كه من اين 50 تومن   50تومناشو جم ميكنم و ميرم واسه تولد ش  يا مراسماي ديگه براش كادو ميخرم


يه روزي كه حال داشته باشم  يه كيك درست ميكنم و ساعتو تقديم حضورش ميكنم..بگم  چون آقاي خوبي بودي واست جشن گرفتم؟؟؟؟؟چي بگم بهش ؟ راهنمايي ميخام....لودفنگ كمك برسونيد


 

ميكنه ميگه: چن ساله دست و بالم بسته ست....ميگه: يادش بخير قديما(منظورش مجردي) نميدونستيم پولامون چجوري خرج كنيم...

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۴ توسط:eng موضوع:

يكشمبه 22 دي 92...آز علي


 سلام

امروز صب ساعت 9 بيدار شدم

دقيقا بعد از 8-9 ساعت خوابيدن؛خسته و كوفته از خواب بيدار شدم....در حدي خسته بودم كه دست و رومو نشستم

يه خورده اومدم نت و جريانات ديروز نوشتم ....از شدت گ ش ا دي     نا نداشتم  حتي جامو جمع كنم....

بزور ساعت 1 رفتم دوش گرفتم (ديگه دست و رومم تو حموم صابون زدم)

و بعدش واسه علي نهار كتلت درست كردم.استثناعا خوب شد.اصن عالي شد

امروز ساعت 3 علي باس ميرفت آزمايشگاه....در طول روز چن تا اس عشولانه براش فرستادم كه سر حال بياد  يه وقت منصرف نشه

اونم بخوبي جوابمو داد و اوضاع خوب پيش ميرفت

نهارو كه درست كردم  بدون اينكه ظرف كثيفا رو بشورم   ديگه  ساعت 3 مث جسد...تو هال دراز به دراز افتادم و يهو چش باز كردم ديدم علي از سر كار اومده و زنگ در هال رو زده

من لحظه اي كه از خواب بپرم بدنم ميلرزه....به حالت ويبره رفتم درو براش باز كردم و با يه لبخند شيرين از همسرم استقبال كردم...

ديدم   با من چپه

اي خدااااا     چشه اين باز؟!

ترسيدم ازش سوالي بپرسم

آخه مشاوره خونواده ميگه مرد كه از سر كار مياد حداقل تا 1 ساعت بهش پيله نكنين

ولي  خيلي برام سوال شده كه چه اتفاق بدي افتاده كه اين ميخاد پاچه منو بگيره


كلا   فقط جواب سلاممو داد...نه ماچي نه موچي ....اصن نگامم نميكرد

خداييش وقتي علي عصبيه  ازش ميترسم....

نهارشو گذاشتم براش و خورد

و بعد همونجا تو هال زير پتويي كه من تا نيم ساعت پيش خوابيده بودم گرفت خوابيد...از ساعت 4ونيم تا 5ونيم.


5ونيم براش چاي آوردم....يكهو  بچه م حرف اومد....

آقامون به من گفتن: من خواب بودم با كي تلفني حرف ميزدي؟؟؟؟

منه اسكولم اينقدرررررررررر ازينكه  زبون آقامون وا شد   ذوق كردم كه نشستم از اول تا آخر مكالمه مو با دوستم براش شرح دادم....


بعده اينكه  براش با آب و تاب  گفتم كه دوستم چيا بهم گفت و گفتم....و در همين اثنا  كلي هم واسه آقامون ناز داديم ....

آقامون بمحض اينكه حرفم تموم شد و مكث كردم كه اونم اظهار نظري كنه....يني بمحض اينكه يه لحظه سكوت كردم     سريع  صدا تلوزونو زياد كرد و زل زد به تي وي.

ميگم اسكولم....خودتون قضاوت كنيد...هدف آقامون اين بوود كه اعلام صلح كنه   نه اينكه  واقعا  بشنوه من و دوستم بهم چيا گفتيم!!!

منم دچار سرخوردگي شدم و به اتاق پناه بردم....حوصله قهر كردن يا گريه كردن نداشتم بجاش نشستم يك دل سير آرايش كردم

علي اومد تو اتاق و گفت:كجا؟؟؟!!!!!

گفتم: چطور؟

گفت: بتونه كاري كردي؟؟!!!(يني آارايش)

گفتم: نميدونم در مورد چي صحبت ميكني....چهره ي طبيعيمه....

پخ   زد   زير خنده

اومد كله مو ماچ كرد  گفت: دلت  ددر  ميخاد؟

گفتم:گفتم كه بهت ت ت ت ....قيافه طبيعيمه

گفت: چه قيافه ي طبيعي زشتي داري؟؟؟؟؟؟

من با حالت  طلبكارانه بهش گفتم: من زشتم؟؟؟قيافه ي من 3ونيم نصفه شب كه يه كابوس ديدم و از خواب پريدم,  يه عالمه هم تف از دهنم زده بيرون ......از قيافه ي تو ساعت 7 شب كه آماده شدي بري عروسي....خيلي     خيلي بهتره

(اين ديالوگ هميشگيمونه)

بعد اون گفت: تو هر روز تو خونه منو ميبيني با من همزاد پنداري ميكني....من خوشگلم...تو هم بس كه منو ميبيني   فك ميكني خودتم  قيافه داري!!!!

منم گفتم:عي ي ي ي ي ي

و اونم اخم كرد   اخم و خنده....

ديدم اوضاع رديفه....پرسيدم رفتي آزمايش...؟؟؟

گفت:گندت بزنن....همه پرسنل آزمايشگاه خانوم بودن.....

سريع پريدم وسط حرفش  گفتم: پس  خوشبحالت بود....؟؟؟؟....

گفت: ايشالا سرت بياد؟؟؟!!!!!

گفتم: باشه....يادت باشه خودت گفتي    عمو  منو ببينه؟؟؟ميرم دكتر زنان زايمان  مرد.....

گفت: پوستتو ميكنم....

هورااااااااااااااااااااااااااا

از شوئر منم يه بخاري بلند شد....خدا كنه راس گفته باشه   ....واقعا غيرت داشته باشه....هورااااا.يني ميشه؟؟؟!!!!

خلاصه كه آشتي شديم و اونم لباس پوشيد رفتيم برون....گفت:خريد نداريم؟راستش داشتيم اما حوصله نداشتم و گفتم نه....

با هم رفتيم مغازه دوستش....خيط شديم....دوستش مغازه نبود و فقط فروشندش اونجا بود...

به پسردايي محبوبم زنگيد و پيداش كرديم رفتيم سوارش كرديم و رفتيم با هم بستني  خورديم....

اوووووف من از بستني بدم  مياد...حاليش نميشه....فك ميكنه تعارف ميكنم...6ساله  سره اين موضوع باهاش بساط دارم...به زور واسه منم بستني گرفت....يه لحظه كه علي روشو ازم برگردوند  انداختمش تو جوي آب....

به پسر دايي گفتم ميخوام   وايمكس مبين نت بگيرم....ايثارگريش گرفت     گفت: خودم فردا ميرم برات ميگيرم....

آخي ي ي ي ي 

خدا حفظش كنه....

راستي ميخام واسه علي ساعت مچي  بخرم....آخه يه ساعت زشت پيرمردونه ي ذاقارت  دستشه

يه بار بهش گفتم   بريم برا خودت يه ساعت بهتر بخر....گفت: مگه چشه اين؟

گفتم: خب   يه خورده بي ريخته

گفت: به خدا حلالت نميكنم به فكر ساعت واسه من باشي...همينم خيلي خوبه.الكي دمبال پول هدر دادن نباش....هر چي اصرار كردم   گفت: حالا بذار هر وقت اين خراب شد

وقتي ميبينم  به همين ساعت راضيه و صداش درنمياد   دلم براش كباب ميشه

باور كنين از سر پك و پز نميگم .....ساعتش خيلي ي ي   زشته

چن روز قبل يه ساعت خيلي خوشگل ديدم....با خودم گفتم   اگه 200 تومنم باشه ميخرم براش....رفتم قيمت داد:450ت.....

اُه ه ه  .خيلي زياده. من تو ذهنم دمبال يه ساعت 100 تومني   ديگه آخره آخرش 200 تومنيم 

  خدايا  كاش ميتونستم براش يه ساعت مچي خوشگل و جنس خوب   بخرم.البته پولشو از مامي جون قرض ميكنم و ماه به ماه بهش برميگردونم

آهان....گوشيشم خيلي ذاقارته.....هزاران ميليون بار باهاش حرف زدم كه گوشي بهتر بگيره....ميگه:اصلااااااااا

براش ميميرم وقتي ميبينم  بچه م اينقدر    قانعه

ببينيد چقد ما بينوايان هستيم!!!!همه چي لازم داريم اما پول نداريم

راستي جواب آزمايشش  پس فردا حاضره

من به اين نتيجه رسيدم كه   عجيب  غريبم...باور كنين اصن استرس ندارم....







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۴ توسط:eng موضوع:

شمبه 21دي 92 دوستم اومد....دكتر ....وايمكس

سلام به تموووووم دنيا

شمبه صب ساحت 8 ونيم بيدار شدم....بعد يه هفته سرماخوردگي و استراحت پاشدم خونه رو تر و تميز كردم...اول اتاق خوابو جابجا كردم...بعد سرويس رو شستم...بعد هال رو جارو و تي كشيدم...بعد رسيدم به آشپزخونه و حسابي سابيدمش...اين لگن ظرفشويي اينقده كثيف بود انگاري توش آتيش روشن كرده بودن.....با پودر رخشا برقش آوردم

من تميز كردن خونه رو خيلي دوس دارم   اما اصن از غذا درس كردن و ظرف شستن خوشم نمياد

ساعت 11 شده بود كه دوستم زنگيد و منم يه نيمچه تعارف زدم و اونم سه سوت اوومد خونمون

گفت برات چي بيارم؟گفتم از سوپري چن تا كيك و تي تاب بخر بيار به جاي صبونه با چايي  بخوريم

اونم خريد و اومد......اينقد ازين دختره خوشم مياد....دقيقا عين دلقكه....عادي هم كه حرف ميزنه من از خنده روده بر ميشم.....اصن نميدونم چجوريه   كلي اتفاقاي خنده دارم براش ميفته    وقتي تعريف ميكنه  من كه غش ميرم

خيلي با اين دوستم خوش گذشت.چاي و تي تاپ خورديم ...كلي حرفاي بي ادبي  زديم و جوك هاي شنيع تعريف كرديم و خنديديم

ساعت 2ونيم هم شوهرش اومد دمبالش و رفت


يه دوست ديگه دارم   دكتر ه     زنگيدم بش گفتم   دكتر نازايي مردان  پيش كي برم؟گفت: دكتر فلاني

بيخود نيس دكتر شده....اصن ازم نپرسيد واسه چي و واسه كي دمبال همچين دكتري ام

چقد با شخصيت بود....خوشمان آمد...ياد بگيريم.....

 

ساعت 4 زنگيدم مطب دكتر "نازايي مردان" و واسه علي واسه عصر نوبت گرفتم

علي اومد....واسه نهار از غذايي كه جمعه مامان داده بود بيارم واسش گرم كردم و دادم خورد(سبزي پلو با خورشت آلو اسفناج)


ساعت 6 وقت دكتر داشتيم  و رفتيم

تو مطب اينقد معذب بودم...نكنه كسي ما رو ببينه بفهمه مشكل داريم.....از استرس مث بيد ميلرزيدم....آخه ما به كسي نگفتيم بچه ميخواييم و نكنه لو بريم....تو اتاق انتظار كه نشسته بودم  سرخ شده بودم....تا نوبت علي شه و بره تو مطب و برگرده  واسه من يك سال گذشت

برگشت گفت دكتره براش آزمايش نوشته

طفلك نميدونست چه جور آزمايشيه...روش هم نميشد خوب از دكتره بپرسه

فقط علي دست و پا شيكسته يه چيزايي بهم گفت و اومدم خونه تو نت براش سرچ كردم و بهش توضيح دادم

فردا ساعت 3 -4 بايد بره آزمايشگاه....


خلاصه ساعت 8 رسيديم خونه

چاي گذاشتم و بعد علي يكهو گفت: چن وقته ماكاروني نخورديم....

نيس كه فردا بچه م بايد بره آزمايش ش ش ش ش        منم رفتم رو موده مهر و محبت     كه نكنه منصرف شه

پاشدم واسش ماكاروني درست كردم و گرم و تازه با هم خورديم...با ترشي خيلي چسبيد.

خيلي خسته و خوابالو بودم...اما دير خوابيدم

ميخوام "وايمكس مبين نت" بگيرم....نميدونم خوبه يا نه؟!






برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۳ توسط:eng موضوع:

جومه 20 دي 92 جومه بازار

سلام

ديشب(5شمبه شب) ساحت 12 خسبيدم و امروز ساحت 10 علي بيدارم كرد

پاشدم ديدم چاي گذاشته.با هم بساط صبونه رو گذاشتيم و خورديم

و ساعت 11 پالتو نومو پوشيدمو   رفتيم دمبال مامانم كه با ما بياد بريم جمعه بازار جويبار....كه ديدم  خاله هم اونجاست و 4 تايي باهم رفتيم 

مامان خيلي از پالتوم خوشش اومد....آقا چيزي كه مامان بپسنده    يني قشنگه

خاله و مامان هرچي قيمتشو سوال كردن   دم به تله ندادم(قابل توجه كه خالم اينا مولتي ميلياردرن)اما بازم نگفتم

خاله قبلا چن بار رفته بود جومه بازار.... اما ما ها اولين بارمون بود

رفيم سمت شهر جويبار و ديديم يه جا خيلي ي ي ي ي ي    شلوغه و فهميديم همينجاست.ماشين گذاشتيم تو پاركينگ و رفتيم سمت بازارش

يه جاي خيلي شولوغ كه از شير مرغ تا جونه آدميزاد پيدا ميشد...از  ظرف و لباس و سبزي و ميوه تا گوسفند و مرغ و خروس و اردك....عيد شما مبارك!


قيمتها با  ساري يكي بود....لجم درومد.ناسلامتي شونصد كيلومتر رفته بوديم و فروشنده هام همشون دستفروش بودن....نه اجاره جا ميديدن نه هزينه آب و برق       اما  اصن مزيت قيمتي نداشتن

منم هيچي نخريدم

مامان واسه خونش از يه دسفروش كه بساط "پلاسكو" داشت  چن تا سبد لگن رنگارنگ خريد و ما هم گلاب به روتون "آفتوبه " خريديم........دادم علي خفت نگهداريشو به دوش بكشه 

يه چيز جالب اونجا اين بود كه يه عالمه غرفه  قصابي داشت كه درجا ازشون گوشت ميخريدي و ميتونستي همونجا با سيخ و منقل   فروشنده هاش كباب كني  بخوريش

اما  خيلي كثيف بود...خيلي....ميگم خيلي    ميشنويد  خيلي...نشنويد خيلي    بشنويد خيلي ي ي ي ي ي ي

خاله و مامان چن تا خروس و اردك خريدندو بردند پراشو كندن.....

من خيلي دوس داشتم بخرم اما علي گفت دوس نداره و نخريديم....علي الكي ميگه دوس نداره.فك كنم اصن نخورده كه ببينه خوشش مياد يا نه....فقط چون اردك بي ريخته خوشش نيومد بخره 

در هر حال      برگشتيم.

روز جمعه اي سر ظهر   خاله گفت نوبت بوتاكس داره و برديمش مطب دكتر رسونديمش

و با مامان رفتيم خونه مامان اينا.پدرشوهرم به علي زنگيد كه چرا نيومديد؟ علي گفت:خونه مادر زنم دعوتيم


باباش پشت تلفن نميدونم به علي چه اعتراضي كرد كه علي برگشت (با صداي آروم كه من نشنوم)به باباش گفت: بابا جون شمام انصاف داشته باشيد


منم صمم بكم....

رفتيم خونه مامانم...جاي شما خالي نهار سبزي پلو ماهي بود.....عشق ق ق ق ق  كردم

علي نازنازي هم ماهي نخورد....پسره ي مسخره ي لوس...

بعد نهار يه چرت نيم ساعته زديم و بعدش عصر به سنت حسنه ي چاي و بيسكوييت به جا آورديم

بعدش بابا زنگيد به عموم و قرار گذاشت همه با هم بريم لب دريا

حاضر شديم و رفتيم

جاي همگي خالي رفتيم لب دريا .هوا سرد بود ....اينام كه اهل دود نيستن كه قليون بكشيم....به پيشنهاد پدر  برگشتيم رفتيم رستوران به حساب بابايي شام

من لوبيا پلو و ماهي گرفتم....چه ربطي به هم دارن من نميدونم....نهارم ماهي خورده بودم دليل نميشه شام از ماهي بگذرم.علي هم غذا محبوبش   پلو سفيد با قيمه...

كلي سر ميز با دخترعموم و دختره كوچولوش حرف زدم و خنديديم..دخترش خيلي كوچيكه....دو  سه بار بغلش كدم  دختره به مامانش ميگه: مامااااان  به نجاتم برس....باز خاله منو گرست(گرفت).

.پسر عموم گفت كه ميخاد بره خارجه....راستش من قبلا 2 بار خواب ديدم كه پسرعمو رفته خارج....

ايشالا اگه بنفعشه جور شه بره

حال و روزم يه جور بدي بود....انگار پاهام سست شده بود....فك كردم بخاطر باد لب دريا سردم شده....

خلاصه برگشتيم اومديم ساري و از هم جدا شديم و راهي خونه هامون شديم...

ما كه اومديم خونه....اومديم تو آسانسور   .همسايه طبقه پاينمون كه يه زوجن هم اومدن تو آسانسور.....سلام نكردن....گاون........خودم سلام كردم و آقاهه بهتر جواب داد....خانمه اصن روشو طرف من نكرد....و به زور "عليك" داد

اينقدر ر ر ر ر   بدم مياد از آدماي يابو كه سلام بلد نيستن....اصن اين"سلام" نقطه حساسيت منه

از نظر من  كسي كه سلام بلد نيست آدم نيست

سلام نميكنيد كه چي؟ مثلا ميخواييد بگيد   من و علي رو  تو اون آسانسور 4 نفره كه سوارش بوديد نديديد؟

يا    شما  خيلي  بزرگ هستيد و من و علي  رو با چش غير مسلح نميبينيد؟

يا   شما  بچه و كم سن هستيد و  روتون نميشه به ما آدماي خيلي ي ي  بزرگ سلام كنيد..؟

يا چي؟

تنها دليلش اينه كه " يابو" تشيف داريد


خلاصه اومديم بالا و متوجه يه چيز بد شدم

بازم   مادر نشدم....دومين ماه هم بي نتيجه گذشت....به علي گفتم: ديگه از   متولد  مهر  خبري نيس

اولش نگرفت منظورم چيه  بعد     با ناراحتي گفت:اّه ه ه ه ه ه ه

گفتم: نميدونم چرا       گرمم حاليم ني  ؟   يا   اينقد درد دارم  متوجه وخامت اوضاع نميشم..؟..خلاصه هرچي كه هست....اما ديگه ناراحت نيستم

يادتونه ماه قبل؟؟!؟!از غصه يه عالمه گريه كردم؟؟!!؟!؟!؟!

به جاش ديشب ككم نگزيد.

فوقش اينكه هيچوقت بچه دار نشيم ديگه....همينطوري هم خيلي خوبه...زندگي دو نفره ....تازه   بايد نيمه ي پر ليوانو ديد   : دشمنامون شاد ميشن....

ميدونيد شاد كردن دل بندگان خدا چه ثوابي داره؟؟؟!!!!

به جاي عزا گرفتن  نشستم كامنتامو دونه دونه خوندم و جواب دادم


3تا مفناميك انداختم بالا و با آخ و اووخ گرفتم خوابيدم

از 11 ديشب تا 9 صب امروز شمبه خواب بودم...





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۲ توسط:eng موضوع:

پن شمبه 19 دي 92 پالتو...كيف

سلا

امروز صب ساحت 9 بيدار شدم....حاضر شدم رفتم بيرون....يه دوري زدم گشتم تا يه پالتو خوب پيدا كنم...

آره....ميخوام پالتو بخرم....اين پالتوم ........ديگه قراضه شده.....

اما همچي كه يه دوري زدم....آثار سرماخوردگيم بر من مستولي گشت و حسابي بدنم خسته شد

به علي زنگيدم كه من نميتونم همه جا رو بگردم...تا هم همه جا رو نگردم خريد نميكنم

گفت: اشكال نداره برو خونه   عصر با هم ميريم ميگرديم و ميخريم...علي ازين اخلاقا نداره ....تا بحال  براي هيچ خريدي همراه من نيومده

اين بار بخاطر مريضيم دلش سوخته

راستش خودم ازينكه علي باهام نمياد خريد؛ خيلي راضيم

بهتر

كسي نيس بيرون به جونه آدم نق بزنه كه زود باش و زود باش

بعدشم هرچي كه من بخرم ميپسنده....حتي واسه اونم من ميرم خريد....


منم برگشتم سمت خونه....قبل خونه اومدنم رفتم آرايشگاه يه كم به اين ريخت بي ريختم صفا دادم

آرايشگرم خيلي خوشگله...من كه دخترم از تماشاي اين دختر سير نميشم   واي بحال مردم

...سفيد رو .قد بلند...تو پر ....چشاي عسلي...بيني و لب و دهن و ابرو و چش   محشر

امروز بهش گفتم: مهسا جون   چرا تو اينقده خوشگلي؟؟؟؟؟؟؟گفت: نزاد مادريه من روسه....اون فاميلامون خيلي زيبان....حتي من توشون بي ريختم.....گفتم: تو بيريختي؟؟؟؟؟؟؟كاش من اينقد بيريخت بودم م م م م

اين دختره هم  از  زيبايي مث ماهه هم صداي دلنشين و اخلاق ماهي داره

بيسته بيست


بعدش اومدم خونه چسبيدم به شوفاژ و گررررررررررررررم شدم

علي ساعت 3 اومد و ساعت 5 با هم رفتيم بيرون دمبال پالتو....قيمتها سرساااااام بود

يه پالتو كوتاه مشكي با طرحهاي مخمل ديدم  كفم بريد و خريدمش

گرون تومن بود....نميگم

بعد اومديم از مغازه بيرون   علي گفت: وظيفه من بوده پول پالتوتو بدم ...دلم سوخت كه پولاي خودتو جمع كرده بودي و اينو خريدي  حالا بيا با اين 100 ت   شلوار بخر

گفتم: نه من تازگيا شلوار خريدم    كيف  ميخام....گفت: تو نتركيدي بسكه كيف خريدي؟

صدام جيغي شد    گفتم: نه    من آخرين كيفمو 2 سال قبل خريدم   وسايلامو خوب نيگر ميدارم  فك ميكني  زياد ميخرم

من كيف ميخام....يا كيف   يا 100 تومنه ماله خودت

گفت: خيل خب

رفتم كيف محبوبمو خريدم .مجبور شد يخورده پول روش بذاره

بازم دلم براش سوخت....گفتم بنده خدا رو تو اين نداري به خرج انداختم

به علي گفتم   من 38 ت از پول پالتو تخفيف گرفتم   به علي گفتم اين 38 تومنه موند بريم شام بيرون

و    به دعوت من رفتيم بيرون كباب

جاي همگي خالي     خيلي عالي بود...كيف كردم

بيشتر ازين كيف كردم كه با اينكه 5 شمبه ست اما  علي نگفته كه بريم خونه ي ننم اينا.....

الحمدلله  خطر رفع شد و من بسي شادمان گرديدم

شنيدم شهر جويبار"جمعه بازار" داره....علي گير سه پيچ داده فردا بريم اونجا

آخجووووون پاااااالتوووووو





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۱ توسط:eng موضوع:

شمبه14 و يشكمبه 15 دي نوت و دوو ادامه بيماري

سلام

اينگده مليضم...... تو خونه ماكس زدم.....علي منو نميشناسه!!

جمعه شب كه از خونه مامانم اينا برگشتيم خونه مون    ساك لباسا و وسايل و خوراكي هايي كه مامان فرستاده بود و رو اپن گذاشته بودم...شمبه كه از خواب پا شدم هي دل دل كردم پاشم اينا رو جابجا كنم ديدم در توانم نيس...هيچي هم نخوردم....فقط چون دهنم تلخ بود از يخچال يه دونه شيريني گردويي به جا مونده از دوران پارينه سنگي  گرفتم و بزور خوردم

فقط رختخوابمو آوردم جلو تي وي و پدر سريالها رو دراوردم..حتي از صب كه بيدار شده بودم  دست و رومو نشسته بودم...مسواكم نكرده بودم...كلا خوده ميكروب بودم..........

..ساعت 3 بعدازظهر من جلو تي وي زير پتو با اون ريخت هشت در چار  ديگه چشام داش قيلي ويلي ميرفت كه ديدم زنگ ميزنن....مامانم اومده بود

الهي فداش شم....اومده  ميگه   تو مگه مادر نداري اينطوري افتادي گوشه ي خونه؟پاشو بريم خونه ما چن روز بمون....گفتم    نه  حال ندارم راه بيفتم....مادره عزيزم كل   ريخت و پاشاي خونمو جابجا كرد   و   برام آب پرتقال   آب ليمو شيرين    مخلوط  عسل و آبليمو با آب گرم   + فراورده هاي شلغمي  به خوردم داد....هم بخور شلغم گرفتم....هم شلغم پخته رو داد بخورم....1دونه خوردم....هم منو مجبور كرد عصاره ي شلغم آب پز سر بكشم.....چقدر ر ر ر ر ر ر ر    ايش ش ش ش ش ش ش ش گفتم تا يه قولوپ بخورم....ميگفت بخورش الان بت آب پرتقال ميدم

واي دقيقا خاطره ي بچگي هام برام تداعي ميشد....گولم ميزد   ميگفت اگه شلغم پخته بخوري برات قاقالي لي  ميخرم............يادش بخير........چه حس خوبيه يكي مدام در خدمت آدم باشه...بيخود نبود  سر  پادشاه شدن تو تاريخ اينقده  دعوا بود

مامي واسه علي نهار درست كرد.بيج بيج با برنج پلوپزي...علي ساعت 5 اومد و نهارشو داد و ساعت 7بابا اومد يه سري به من زد و برام كمپوت آناناس جون اورد و با هم رفتن....

ديشب هم ساعت 4 خوابم برد   امروز ساعت 12 بيدار شدم.....ديگه از كثيفي  رفتم دوش گرفتم

بعدش اومدم بيرون حسابي خودمو پيچيدم....يه روسري نخي دارم چارخونه ي مشكي سفيد....اونو سرم كردم و يه تيكه شو هم اوردم كشيدم جلوي بينيم كه بيني م گرم بمونه....تو آيينه خودمو ديدم   شدم  دقيقا  عين   انتفاضه ي فلسطين

كلا امروز خيلي بهترم...تونستم حموم برم.....و يه نهاري درست كنم....مامي صد بار زنگيد ....ديگه رفت رو احصابم....

علي عصر اومد و نهارشو تو يه بشقاب كشيدم و دادم دستش   خورد

ميگه   مامان و بابا و يه برادرشم سرماخوردگي ما رو گرفتن...............................

منم خنديدم و  و گفتم: چن بار گفتم نريم؟؟؟؟؟

دوباره علي ميخواست بره بيرون دمبال تعميركار پمپ آب...

من تو راه پله  خونه مون كنار در هال  يه گلدون گذاشتم توش يه برگ رونده و يه تيكه  سرخس  كاشتم....

گلدونه به نسبت گلش خيلي بزرگه همينجوريش گلها توش زار ميزنن...سال تا سال كه آب نميدم...راه پله مونم كه اصن پنجره نداره....گلهاي اين گلدونه  خيلي نحيف و پژمرده ان....

علي كه داشت ميرفت از خونه بيرون(همين 20 مين قبل) منم   رفتم جلو در هال  بدرقه ش....چشمم به اين گلدون افتاد  رو كردم به علي  ميگم...آ  قربون پسر...هربار  ميري سركار يا بيرون   يه    تف   به اين گلدونه  كن   بلكه  دوباره سرسبز شه....درجا يه تف پرت كرد سمت  گلدون    تيرش خطا رفت   تفش ريخت رو پاي خودش

ايش ش ش ش

اينقد خنديدم بهش




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۵۹ توسط:eng موضوع:

از سه شمبه 10دي تا جمعه14 دي.سرماخوردگي علي و من

سلامي به گرماي تب 40 درجه م....

دوشمبه عصر علي  از سركار اومد...بهش نهار دادم و پامو كردم تو يه كفش كه الا و لله من خونه مامانت نميام....اونم گفت:محاله من برم و بذارم تنها بموني....بهش گفتم: از تنهاييم نترس قول ميبندم اگه تو بري من زنگ ميزنم به اون سري دوستاي دبيرستانيم كه خيلي بنداز و شارلاتانم هستن   بيان  پيشم   من  تنها نمونم

خداييش نميدونم اين خصلتش خوبه يا بده كه ميزاره   هروقت خواستم با دوستام برم ددر دودور....

حتي به قيمت اينكه 1 شبم خونه دوستام بمونم....ميگه من شادي تو رو ميخام...اما برادر شوهرم اصن دوس نداره زنش با دوستاش بره بيرون   ميگه بايد همه ي وقت با هم باشيم....نميدونم كدومش نماد عشقه....؟؟؟؟؟


خلاصه   از من اصرار و از اون انكار.ميگفت: اگه من تنها برم اونجا  مامان بابام فك ميكنن مشكلي داريم با هم و خاطرشون مكدر ميشه......عي ي ي ي ي ي ي

بش گفتم: خوشالم ميشن...خودشو زد به نشنيدن....ديگه كارمون به دعوا كشيد  گفتم دوس ندارم بيام اونجا و تو منو نديد بگيري   من هيچ صنمي با خوادت ندارم جز تو....اگه بريم اونجا تو از دست ميدم و اينو نميخام

 ديد نه   مرغ اينجانب يك پا داره....شروع كرد به زار و التماس و من فقط تونستم 5 مين مقاومت كنم و سريع حاضر شديم و رفتيم...علي سرما خورده بود و رفتيم اول 6-7 كيلو پرتقال و 3كيلو ليمو خريديم و رفتيم خونه ننه شوهره...اولش كه رسيديم كسي خونشون نبود....مادرش به اتفاق يه برادرشوهرم اينا رفته بودن   شيره كش خونه(قليون) علي كليد داره   رفتيم تو   تند تند براش پرتقال و ليمو آب گرفتم و همينكه دادم دستش كه بخوره   سر رسيدن....

مجبور شدم سر ادب و احترام واسشون تو استكاناي كوچيك به تعداد ريختم و دادم بهشون....همينكه دادم به پدرشوهره    ميگه:حالا اينقد كلاسمون بالا رفته  تو خونه آب پرتقال بخوريم؟؟؟؟؟؟

يني: شميم چه ادا درمياره

زدم به ك و ن م

يني نديد   شوهره بدبختم اونقده مريضه؟؟يا تو عمرش نشنيده واسه سرما خوردگي آب ليمو شيرين و آب پرتقال مفيده؟؟؟؟فقط بخاطر اينكه زنش پرش ميكنه ميخواد انتقام زنه عزيزشو از من بگيره؟؟؟؟

من كه گوش به كري دادم

اون شب علي تب كرده بود...هي دستمو رو صورتش ميذاشتم و براش سيب پوس ميگرفتم  كه تبش ببره

صد بار گفتم بيا بريم دكتر گفت: نه

آخر شب هم كه همه اومدن اونجا   .... بنفشه جون (خواهرش) اومده بود....يني   من ميرم اونجا موش ميشم   اينا چشه ديدنه منو ندارن...نميبينن دختر خودشون با شوهر فلك زده ش مث قاطر   رفتار ميكنه؟؟

نه كه بنفشه بد باشه هااااا

اصن تا حالاش از 2تا خواهر شوهرام بدي نديدم...جاري ها رو هم كه اصن دوس دارم...

خلاصه دوشمبه شب سپري شد و   شد   سه شمبه   صبح....سرم سنگين بود و در حال سرما خوردن....

ظهر سه شمبه كل جماعت گفتم بيايين بريم "نور"

همه رفتيم اونجا و جاي شما خالي نهار خورديم...اونا ديزي سفارش دادن  اما چون من حال نداشتم   گفتم "آش" ميخوام كه چربي نداشته باشه

آش رشته ي گند مزه اي بود....شايدم چون داشتم سرما ميخوردم دهنم مزه ها رو حس نميكرد...يه برادرشوهرمم آش گرفته بود...اون هي ميخورد و به به چه چه ميكرد....اكا....نميدونم....

راستش زنه اين برادرشوهرم دستپخت نداره  شايدم به اين خاطر آقاش فك ميكرد اين آشه خوشمزه ست...

به هر حال...اونا شروع به ديزي خوردن كردن و من كم كم دچار تب و لرز و درد شديد بدن  بخصوص پاهام شدم....

تو آلاچيق رو تخت نشسته بوديم....من رفتم رو تخته كناري   نزديكتر به بخاري  تا پاهام گرم شن و از دردش كم شه...اما هر ثانيه ش بدتر شدم....گفتم دراز بكشم و جاري چادريه   چادرشو داد بهم   انداختم   روم....

كم كم گلو دردم بيشتر شد و نفسم بالا نميومد....ديگه هيچي نميفهميدم كه اونا دارن چيكار ميكنن و با هم چيا ميگن و ميخندن    شروع كردم به زااااااااااااااااااااار   زدن...ريملم ريخت رو صورتم و يه بساطي شد....

علي اومد پيشم و گفت بريم دكتر؟گفتم حالا برگشتيم ساري ميريم....

در اين لحظه   روح انسان دوست پدر شوهرم بيدار شد و يه قرص استامينيفن   ساده داد بهم....كلي هم عذر خواهي كرد كه ببخشيد دير يادم اومد كه قرص آوردم با خودم....

به هر حال من يكي كه اصن تو اين دنيا نبودم

در عرض يه رب درد بده گلوم خوب شد اما بازم لرز داشتم....اينجايي كه نشسته بوديم قليون مليون نداشت....رفتيم بيرون و يه جا ديگه نشستيم به قليون...اون قليونيه هم حسابي گرم بود خيلي بهم حال داد

من كم كم سر حال اومدم.يه طرفم پدرشوهرم نشسته بود و يه طرفم شوهرم....ميدونيد كه من دفعه پيش حسابي از قليون مسموم شدم و ديگه توبه كار شدم....

تو اون شلوغي و هياهو هيشكي اين جمله ي پدرشوهرمو كه بهم زد و نشنيد:

پدر شوهرم سر قليونو گرفت طرفم و گفت: بيا بكش نازه من

آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه 

نميدونيد چه حس پروانه اي اي بهم دست داد....همه از پدرشوهرم ميترسن.....همه ي فاميل...همه ي دنيا..................................

آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه 

بازم آ ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه هه 

هي بازم آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه

گرفتم يه پك   بخدا فقط يه پك زدم و اصن اين پك شفا بخش بود

خوب شدم

اما ديگه 11 شب برگشتيم خونه

خواهر شوهر كوچيكم (بنفشه جون) چون بچه ي خودشم سرما داشت  ديگه اونم موند خونه مادر شوهرم اينا

و بقيه رفتن خونه هاشون

و من به خونه كه رسيدم پالتو به تن افتادم جلوي بخاري هال.....

خدا شاهره   حالم بد بود....نه ناز و ادا.تب شديد....لرز شديد....سرگيجه....پادرد و دست درد....

شوهرم جلو چش ننه جونش رفت از تو اتاق برام تشك و پتو آورد و منو جلو بخاري هال خوابوند....

فقط 24 ساعت از  زمان پرستاري من از علي گذشته بود....اونم انصافا جبران  كرد

رفت برام از آشپزخونه پرتقال و ليمو وسيب آورد و پرپر كرد و داد بخورم.....منم كم و بيش خوردم.....

مادرشو ميديدي   خودشو  ميزد به نديدن  ولي رنگ به رخسارش نموند...نميدونم بگم زرد شده بود....يا بگم كبود بود....يا بگم سرخ بود.....ولي حسابي قهوه اي شد

شوهر خواهر شوهرم اومد كنار من نشست و هي شوخي ميكرد"كاش من مريض بودم"   "كاش خوابت ببره پرتقالاتو من بخورم" "كاش خدا قسمت ما كنه همچين شوهري"   مادر شوهرم جيك نميزد....تا اينكه اين آقا برگشت به خنده بهم گفت:  "حلوا و مراسمت با من" بشرطي كه نصف طلاهاتو بدي به من

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

كاش ميشد صدا آورد اين تو گذاشت....تو همين لحظه    ننه شوهره پرت ت ت زد زير خنده...اينجوري:اِهه ه ه ه


اُي بميري تو شيطان...مث تو همين بنفشه هم هست ديگه.....مث تو بقيشونم هستن ديگه.....


علي كنار من زير پتوي من پاهاشو دراز كرده بود و نشسته بود به   خواهر شوهرم اينا به حرف زدن....

مادرش برگشت به علي گفت:كمك نميخواي؟؟؟؟؟؟

نميدونم منظوري داشت يا نه؟   فرض كه نداشت....علي گفت   :  خودم زنمو تيمار ميكنم....


يكهو ننه شوهرم خنديد  و گفت: مگه اسب و الاغه  ؟؟؟؟؟

ووووووووووووووووووووويييييييييييييييييييي

بعد علي گفت: يني پرستاري....   مادره گفت: نه اسب و الاغو   تيمار ميكنن....

علي خنگه گفت:نه تيمار يني پرستاري....نشنيدي ميگن تيمارستان؟؟؟؟

ننه هه بازم   زد   زير خنده و گفت: تيمارستان كه بدتره   جاي ديوونه هاست....

منم پريدم وسط حرف علي   با خنده و با صداي معمولي گفتم بش: علي هيچي نگو   بموقعش براش دارم.........


ميدونم حرف بدي زدم  ولي بايد ازش آتو ميداشتم.....

منو علي هم شب تو هال در كنار هم خسبيديم

تا شد چهار شمبه...صبح به علي گفتم: ببر منو دكتر يه آمپولي چيزي بده خوب شم....

مادره هي گفت: وايسين صبونه بخورين....وايسين فلان كسك ميخواد ظهر بياد اينجا  باشين دور هم نهار بخوريم....وايسين بسان كي اُك نهار دعوته دور هم بخوريم....تا 7 شب ما رو نيگر داشت....

جاري 2 اومد پيشم و با چشاش ميخواست يه چيزي بگه   اما فرصتش نميشد تا اينكه بالاخره در عرض 10 مين يه چيزايي گفت:

براي مقدمه ش بايد بگم كه ما سه تا جاري هستيم جاري 1 بشدت با همسرش مشكل داره.....چن ماهي با شوهرش قهر و خونه مادرش بود....منم دلم سوخت و يكي دو بار بش زنگيدم و گفتم ايشالا حل ميشه....من ميدونستم   شوهرش با يه دختري ريخته رو هم....اما الكي الكي   ميگفتم : والا  در حد اطلاعات من   شوهرت   اين روزا كه نيستي   تمام وقت مياد خونه مادرش ميمونه و به نظرم چيزي نباشه و به خدا الكي الكي بش ميگفتم: شوهرت گفته من تو زندگيم هر ترقي مالي كردم از درايت زنم بوده و اين داستانا

جاري هم كه خيلي عصباني بود ميگفت: مادره عن اينا باعث ميشه ما اختلاف پيدا كنيم....از روزي كه خونمون اومده حوالي خونه ي ننه شوهره    اينا دم به ديقه وسط زندگي مان و خبر از همه چيز ما دارن....

به خدا راس ميگه...اين دو چشم و اين دو گوش من شهادت ميده..خودم خونشون بودم كه برادر شوهره مذكورمم اونجا بود كه مبايلش زنگ خورد و پشت خط  دختره برادر شوهرم بود

برادر شوهرم گوشي رو برداشت و رفت تو دسشويي همزمان كه داشت دستاشو ميشست داشت با دخترش كه دبيرستاني بود   حرف ميزد....يكهو  آنتن برادر شوهرم رفت و تل قط شد....برادر شوهرم اومد تو هال و دخترش دوباره زنگيد بهش و   برادرشوهرم جواب داد....دخترش فك كرد  چون بابا و مامانش مشكل دارن   باباش عمدا گوشي رو به روي دخترش قط كرد...دخترش به باباش گفت: چرا قط كردي؟باباهه داش ميگفت: من تو دسشويي واقعا داشت دستشو ميشست كه آنتنش رفت و خودبخود قط شد

نميدونم چي شد باز تلفنش قط شد....بازم دخترش زنگ زد....مادرشوهرم اومد برادر شوهرمو كه پسر عزيزش باشه رو كشوند تو آشپزخونه كه ديگه گوشي رو به دخترت جواب نده...چطور همين دخترت هفته ي قبل كه تو بش ميزنگيدي    جوابتو نميداد     حالا وقتشه تو تلافي كني تا ادب بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ببينين چقد بي شرفه....ميگه شما بچه هاي من   به من از گل نازكتر نگيد....منو سالي 50 بار مكه و كربلا و سوريه و مشهد ببرين.....هميشه تو ك و ن من باشين....اما خودتون خونواده نداشته باشيد....

از موضوع پرت شديم

خلاصش كه من به جاري ميزنگيدم و واسه اينكه ميونه ي خودشو شوهرش خوب شه و فك نكنه همه چي تقصير شوهرشه و بخاد طلاق بگيرن    منم ميگفتم :آره    تقصير مادر شوهر ه   ست   و برو شوهرتو از دهن گرگ نجات بده......خيلي حرفا زدم در مورد عفريته   بهش.....

حالا اين جاري 2 امروز اومده بهم ميگه كه اون جاري 1 با شوهرش باز دعوايي شده و رفته به شوهرش هرچي راجه به ننه شوهره گفتي رو گفته و     ننه شوهرم چن روز پيش اومده به جاري 2 گفته كه شميم اينا رو گفته و اونا گفته و اشك ريخته كه من شميمو به خدا واگذار ميكنم و خدا جوابشو بده و رفته به همه بچه هاش نشسته گفته   شميم  همچين حرفايي زده

اِي ي ي ي ي ي     خدا

جاري 1 كثافت......اينهمه محبت كردم كه زندگيش جوش بخوره تو 42 سالگي بيكار و مطلقه نشه.....

اعصابم ريخت به هم   ..

شوك شدم....

تا 1 ساعت وقتي حرف ميزدم نميتونستم 1 جمله بگم...تمركز نداشتم


عاقبت خوبيمه


اگه يه روز   ننه شوهره به روم بياره چي بش بگم؟؟؟؟؟؟

7 رفتيم  دكتر و گفت سرما خوردگي ويرووسيه .دكتره گفت: ميتونم ازتون خواهش كنم براي درمان بيماريتون حوصله كنيد و كمي صبور باشد و آپول نزنيد؟ گفتم چرا؟ گفت : آمپول شايد حالتونو الان بهتر كنه اما بيماريتونو طولاني تر ميكنه...گفت: فقط بايد در شرايط خيلي ي ي ي  سخت آمپول داد....بش گفتم: آقاي دكتر من همينكه آمپول ميزنم"دگزا و پني سيلين" به فاصله 10 دقيقه  تنم گرم ميشه و حس سلامتي ميكنم...بهم گفت   همچين درمان سريعي در توان اين آمپولا نيس و براي شما يه جور تلقين شده

منم خيلي بافرهنگانه پيشنهادشو پذيرفتم و همچنان تا اين لحظه دارم با تب و لرز و درد بدن و سرگيجه و آبريزش و چرك گلو  پيكار ميكنم....فعلا كه 6-هيچ عقبم

بعد از دكتر هم رفتيم خونه مامانم و دراز به دراز افتادم 

2 روزه تموم منو بست به درمانهاي سنتي و گياهي و ميوه اي و غذايي

ولي نه ....افاقه نكرد...بدن آدما با هم فرق داره

5 شمبه شب همه ي خاله دايي هام اومدن خونه مامانم....البته هفته اي 2-3 شب همين وضعه....

اينقد اين بچه هاشون شيطنت كردن و سر و صدا كردن   ديگه مغزم متلاشي شد.....

هرچي بهشون گفتيم آروم باشيد....به 10 ثانيه نميكشيد باز   وحشي ميشدن....

امروز هم خونه ي مامانم اينا بوديم     نه جايي رفتيم    نه كسي اومد....فقط تا چش علي و بابامو دور ميديم     راپورت اون كاراي مادر شوهرمو به مامانم ميدادم

نيستين ببينين...اين مامانه من تا آآآآآآآآآآآآآآآآآآاخر   حرفامو با دققت   گوش ميده 

بعد كه نوبت خودشه يه چيزي بگه ميگه: تو بدبيني دختر.....

ميگم مادر        زنك به من گفته اسب و خر....من بدبينم؟؟؟؟؟    قشنگ قشنگ ميگه :آره 



اووووووووووووووووف   دستم شيكست





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۵۸ توسط:eng موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
وان ایکس بت
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت