سه شمبه 10دي
برچسب: ،
ادامه مطلب
ساعت 12 به علي اس دادم....كه چه خوش گفت دكتررنجبرراد راستگوي:
كه واسه خانوما "حرف زدن" دقيقا حكم نقطه چين رو واسه آقايون داره
براش نوشتم: الهي كوفتت بشه زود به زود دنيا رو انقده دل انگيز ميبيني...تك خور :)
برام جواب فرستاد: حالا كه حالت اينقد خوشه وسايلتو جم كن عصر بريم خونه ي مامانم اينا....خواهر برادرامم ميان دوره هم باشيم
اّه ه ه ه ه ه ه ه
يه بار اومدم خودمو واسش لوس كنم حرفاي س ...س ي بزنم بهش
تف به اين شانس
از شمبه بگم...صب ساحت 9بيدار شدم.دوباره اون دوستم كه هفته قبل با هم رفته بوديم بابلسر...بهم زنگيد كه ميخاد پالتو بخره و گفت كل ساري رو گشته ...حالا گفت بيا بريم بابل رو نيگا كنيم
به جونه خودم اگه فك كنين "من از خدا خواسته بودم آآآآ"
الكي محض فيلم
با اووف و اُه گفتم....اي بابااااا...تو ميخاي پالتو بخري چرا من كرايه بيفتم؟؟!!(گفتم لااقل كرايه منو اون حساب كنه)گفت : نمياي نيا الان زنگ ميزنم به فلاني كه اون بياد
سريع دويدم تو حرفش و گفتم: با اينكه تمايلي ندارم اما حالا كه اصرار ميكني با اكراه قبول ميكنم:)
و راه افتاديم رفتيم بابل...
گشتيم و گشتيم و گشتيم تا اينكه رفتيم تو يه مغازه....فروشنده ش به قدري ي ي ي ي ي ي زبون باز بود كه بزرو يه پالتو زشتو تو پاچه ي دوستم كرد....اونم 250 ت...درحاليكه رنگ پالتو كرم رنگ بود و ميدونيد كه من يكي اصن رنگ "كرم" رو دوس ندارم
اما پالتو كه مال من نبود...مال اون دوسته خنگم بود...پسره فروشنده هه اينقده دوستمو تحويل گرفت و بهش احترام گذاشت و حرفاي خوب خوب زد كه دوستم كف بر شد و تن به اون پالتو داد
آخه زشته...گشادشم هست...
هرچي تو مغازه واسه دوستم چش و ابرو اومدم كه نخره...اما خريد...
اصن با 250 ت ميشد يه پالتو مشكي طلايي خريد كه هميشه جذبه داشته باشه ...نه كه پالتو كرم رنگ چرك تاب كه جنسشم طوريه كه دو روز ديگه شل و ول و كهنه ميشه
از مغازه اومديم بيرون دختره رو فحش تپونش كردم...گفتم : گاگول خانوم من و تو كه هر سال پالتو نميخريم كه رنگاوارنگ بخريم واسه منو تويي كه قرني يه بار ميخريم بايد مشكي بخريم تا با همه چي ست شه خب ميرفتي اون مشكيه رو(مال يه مغازه ديگه) ميخريدي ارزونترم بود....شيك ترم بود....دوستم گفت:خب من بايد خوشم ميومد كه اوومد
من ديگه لال شدم
اصن راس ميگه...به من چه
ديگه ديدم خيلي بده بخوام همش از پالتو بد بگم...گفتم ولي خوب گرمه هااااا...آخه دوستم مث پيرزناست...هميشه ي خدا سردشه...
خلاصه گفتم مباركت باشه و دوباره دور زديم.آخه من كه هيچي نخريده بودم....اينجوري نميشد...بالاخره از يه دستفروش يه جوراب مشكي معمولي خريدم...گفت 2500 و 2000 ت داد
من كه بازم به علي نگفته بودم دارم ميرم يه شهر ديگه....زنگيد گفت : بيدار شدي گفتم: بابلم...
دعوام نكرد....
و ما حدود ساعت 2 رسيديم خونه
فعلا عجله دارم برم...دوباره ميام خاطرمو تكميل ميكنم
فحلا باي
برگشتيدم
داشتم ميگفتم.ديروز ساعت 2 رسيدم خونه.ديگه خسته بودم و واسه نهار يخورده سيب زميني گذاشتم سرخ شه با قارچ و ... كه روش تخم مرغ بزنم شكل پيتزا شه...
اما علي ساعت 4 زنگيد كه سر كار الويه خورده و سيره...منم از خدام شد و زير گازو خاموش كردم...تا اومد...بازم باهاش سرد بودم...خسبشمم ميومد شديدددددد
ساعت 5 تا 7 خسبيدم
7 بيدار شدم و همون نهارو تكميل كردم جاي شام دادمش خورد و ديگه هيچ اتفاق قابل ذكري نيفتاد....جز ادامه رابطه سرد من با اون
امروز "يكشمبه"صب زود ساعت 8ونيم بيدار شدم.ساعت 9ونيم رفتم آرايشگاه بندابرو
و بعد اومدم خونه رو سابيدم و واسه حضرت آقا غذاي محبوبش برنج و قيمه درست كردم...ساعت 3 بهم زنگيد كه حاضر باش هر وقت اومدم بريم بيرون.گفتم نهار بخور بعد بريم...گفت :نه...
اما حاضر شدنم طول كشيد و علي ساعت 4 اومد خونه و من همچنان مشغول بتونه كاري(به قول علي..هر وقت كرم و پنكك ميزنم ميگه داري بتونه كاري ميكني)
علي سرپا يه بشقاب برنج كشيد و خورد و منم حاضر شدم...واسه اينكه لجشو درارم يه رژ قرمزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز
زدم و موهامم چتري...
ككش نگزيد...نه اعتراضي...نه به به چه چهي...اكاملا سيب زمينيه سيب زميني
آهان قرار بود بريم نون بخريم و رفتيم نونوايي.نزديكاي بيمارستان امير.
بله آقامون معروفن ن ن ن ...نونواهه بي نوبت بهش نون داد.....و گذاشتش
تو همون كيف پارچه اي كه از شلوارش درست كرده بودم...هه ه ه ه ه ه .همون نون ك و نيا ا ا ا ا ا
بعدش ديدم علي سر خر رو كج كرده و داره ميره سمت خارج شهر...گفتم:عمرا خودمو سبك كنم ازش بپرسم "كجا؟!"...
ديدم جلو رستوران ايستاد و گفت:سورپرايززززززززززززززز
آقا تو اون لحظه ما رو داشتي سياست قهريه مون يادمون رفت و چنان ذوق مرگ شديم كه يه جيغ بنفش سر داديم
"هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا"
واقعا كه...دست ننم درد نكنه با اين دختر بزرگ كردنش...اي دختره ي نديد بديده نخورده ي دله ي شكم پاره
........................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........................خب چيكار كنم.......رسنورانش خوشمزه ست....خب دوس دارم م م م م............اوووم
داشتيم ميرفتيم بالا كه علي مث فيلم خارجياي قديمي كه وقتي خانوما ميخواستن از كالسكه پياده شن؛آقايون بازوشونو مياوردن جلو خانومه كه خانومه نگه داره...علي دستشو آورد جلو و گفت: مادمازل؟؟؟
آخ كيف كردم....آخ كيف كردم....آخ كيف كردم
بازوان آقامونو گرفتيم و رفتيم بالا....نشستيم....
تا جا داشتيم از ميز اردوو كشيديم و من ماهي سفارش دادم و علي كباب...
من كه تو آسمونا سير ميكردم و موجي از غرور منو گرفته بود اما سعي ميكردم زيادم بش روي خوش نشون ندم....
اما نميشد....من دوس دارم بهم توجه ميكنه...
خلاصه سر صحبتو وا كرد و شروع كرد كه فلانه و چنانه ...
ميگفت: همه ي اطرافيانمون حتي خانواده هامون دلشون نميخاد خوشي ما رو ببينن(مغرور ميخواست بگه خونواده خودم چش ندارن من و تو رو ببينن روش نشد الكي با خونواده من جمع بست...منم اعتراضي نكردم)
گفت:هيشكي جز خودمون خيرخواه زندگي ما نيس...ما نميتونيم با همه قط رابطه كنيم كه مبادا زندگي ما رو سست نكن...ما....بايد دله ديگرونو به دروغ هم شده از خودمون راضي نگه داريم....من و تو عاقليم و ميفهميم اما ديگرون نفهمن نه منو درك ميكنن نه تو رو نه عشقمونو....اگه زندگي ما بپاشه نه تو هيچوقت خوشحال خواهي بود نه من...گفت ما اين سالها اين همه موانع سختو زديم كنار تا به اينجا رسيديم....
بهم گفت: تو ثمره ي 7 سال از جوونيه مني و نميخام آشيونمون بخاطر هيچ و پوچ بپاشه
بزرگترين خوشحاليه من اينه كه وقتي پيش هميم چشات از شادي بدرخشن...
گفت:من دوستت دارم و
عمدا اون روز ناراحتت نكردم....من مث هميشه بودم...و تو حساس شده بودي...
(اصلا هم اينجوري نيس خودش بد كرده بود)
گفت: وقتي اين روزا ميام خونه و ميبينم كسلي و باهام حرف نميزني ميخوام بميرم....
..گفت يعني من بدرد نخورم؟يعني من نميتونم تو از خودم راضي نگه دارم؟
. اشكش سرازير شد....و با اينكه ميخواستم خيلي تذكر ها بش بدم اما ديگه بيخيال شدم...جاش نبود...شرايطشو نداشت...دلمم نميومد...
دلم واسش كباب شد....گفتم گريه نكن حالا آبرومونو بردي اينجا...ملت فك ميكنن حالا چه مشكلي داريم ما
اونم گفت بيا دوباره با هم مهربون باشيم...و بنده هم منت به سرش گذاشتمو پذيرفتم...!!!...
آخ غذاش يه حالي ي ي ي ي يداد كه نگو....
حالا اومديم خونه و من تند تند دارم راپورت امروزشو ميدم
آخر شب هم همه ي حرفاي دلمو بش زدم....چه مرگمه من؟! وقتي ميخوام از حق خودم دفاع كنم...گريه امونم نميده....با هق هق گريه كل حرفامو بش زدم.بهش گفتم ازش بابت كم محلياش(روز جمعه تو خونه ي مادرش) دلخور شدم...گفتم من آب ميخورم واسه تو كنار ميذارم چه برسه به چيزاي بهترتر...اونوقت تو واسه همه كباب درست ميكني دست تك تكشون ميدي جز من؟با همه حرف ميزني جز با من
بهش گفتم :تو حق نداري وقتي جلو مادرت مجبوري منو تحويل نگيري؛ با زنه پسر خالت گرم بگيري!!!!!!!!!!!!
اين بود داغ دلم
گفتمش: هموني كه يادت ميده با همسرت بي محلي كني؛چرا شوهر خودش مث غلام حلقه به گوش خودش بار آورده؟(منظورم مادرشوهرم بود)
اگه اوني كه تو گوشتون ميخونه"ممممممممررررررردددددد"باش؛چرا شوهر خودش واساده تا يك كلوم از دهن زنش دراد و اجابت امر كنه.چرا همون مردي (پدرشوهرم( كه يه دنيا آدم از اخلاق تندش ميترسن؛واسه مادرت كاراي خونه شو انجام ميده؟!
همينطور با بغض و گريه ميگفتم
ولي
دلم خنك شد
بيخود نبود مشاور روانشناس ما چن سال قبل بهش گفته بود براي زن "حرف زدن" حكم س...س براي مرد رو داره
شايد حرفاي تلخي بهش زدم...شايد ازينكه عشقم از حرفاي من ميرنجيد ناراحت ميشدم....اما نه
خيلي سبك شدم
بعد اين حرفام خيلي بيشتر دوسش داشتم
رفتم تو بغلش و سرمو رو سينش گذاشتم و چشامو بستم....
اونم هيچي نگفت....و بهترين كار و كرد....
روحم جلا اومد
آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي
چه صبح دل انگيزيه امروز...همه چي چقد آرومه.......فضا چه شاعرانه ست...ولم كنين..برم يه غزليات حافظ بسرايم....
سلام به همه ي قشنگياي دنيا
5 شمبه صب خيلي دير بيدار شدم.بدون اطلاع دادن به علي حاضر شدم رفتم خونه ي مامانم....
ميدونين چنددددددد وقته نرفتم خونشون؟؟؟شايد چند هفته بشه....يسكه اين علي ماماني منو ميبره خونه ي مادرش...هميشه همه ي وقتاي خوب ما به خونوادش اختصاص داره....
رفتم خونه مامانم...حدوداي ساعت2علي زنگيد بهم و تازه بهش گفتم كه اومدم خونه مامانم....گفت:يني منم تعطيل شدم بيام اونجا؟گفتم: نه ...آخه منو مامان اينا الان داريم ميريم خونه ي عمه ام
تو برو خونه.......ميريم خونه عمه يه سري ميزنيم و تا تو برسي خونه برميگردم خونه...
واقعا رفتيم خونه ي عمه م...آخه عمه م يه پسر جوونشو از دس داده و بيشتر 5 شمبه بعدازظهرا مامانم اينا ميرن اونجا عمه مو ميگيرن ميرن باهم سرخاك اون خدابيامرز...البته هم شوهر عمه م و هم بچه هاش ماشين دارن...اما مامانم اينا واسه احترام به عمه م ميرن اونجا و ميبرنش...تا كمي تسلاي دلش باشن
عمه ي خوبيه...خيلي احترامشو داريم و دو جانبه بهم محبت ميكنيم
ساعت 2 با مامي و پدر رفتيم اونجا و عمه رو گرفتيم رفتيم سرخاك و يخورده عمه م سر خاك جوونش مويه كرد و دلمون ريش شد و بعد برگشتيم خونه ي عمه م....ديگه علي رسيد خونه خودمون...نهارم كه نداشت...از خونه زنگيد:كي مياي؟ گفتم داريم مياييم
اما اين عمه ي قصه ي ما خيلي ي ي ي ي پرحرفه....يكسره فك زد و ما تا اذان مغرب اونجا بوديم و علي تو خونه...
خلاصه غروب رفتم خونه
ناگفته نماند كه هنوز دلم از بي احترامي اون هفته شوهرم بهم خونه...به روش نميارم اما خيلي باهاش سردم
خلاصه همين رابطه ي سرد ما باعث شد تا علي از پيش برنامه ي رفتن به خونه ي مادرشو نداشته باشه...
رفتم خونه ديدم به ه ه ه ه ه
ظرفاي نشسته ي ديشبو شسته
خيلي ازش بعيد بود..ازين كارا نميكنه اين...
چن روزه همش ميخاد دلمو بدست بياره و لطفاي عجيب ميكنه
همينكه وقتي چن روز قبل بهش تلفني گفتم با دوستم رفتم بابلسر و دعوام نكرد كه چرا نگفتي....يا همين امروز كه رفتم خونه ي مامانم و نگفتم...قاعدتا علي هميشگي بايد دعوام ميكرد و ناراحت ميشد و قهر ميكرد...اما بجاش ظرفا رو شست....
باهاش قهر نيستم آآآآآآآ
اما نميتونم بهش محبت كنم...نميتونم دست خودم نيس.
من اعتقاد دارم آدم خوب يا آدم بد وجود نداره
من اعتقاد دارم همه ي آدما نصفي خوبن و نصفي بد....حتي خودم
من اگه بخوام اخلاقاي بدمو اينجا ليست كنم همه تون منو آن فرند ميكنين:)
آهان از دختر عمه م سي دي "هيس دخترها فرياد نميزنند" گرفتم و شب گذاشتم كه ببينم...ازونجايي كه تي وي تحت تسخير عليه من آخر شب تو "لف تاف" كذاشتم و ديدم...علي هم محض خودشيريني اومد باهم ديديم...
روم تاثير گذاشت...بعد فيلم احساس روشنفكري كردم....و ميخوام همين جا يه اعتراف كنم.......
من سوم راهنمايي بودم....تو يه آپارتمات بوديم كه هر طبقه ش دو واحد داشت....واحد بغليمون 3 تا پسر مجرد داشت و من به پسر بزرگه كه دانشج. بود سلام ميكردم....تنها دليل اينكه به اون دو تا پسر ديگه شون كه (15 ساله و 18 ساله بودن)سلام نميكردم اين بود كه "زشت" بودن....واقعا من تو بچگي خيلي به قيافه حساس بودم....هميشه با خوشگلا دوس ميشدم....اما از وقتي كه بزرگ شدم و خودمم زشت شدم ديگه مث قبل نيستم:)
خلاصه من با پسر اولي همسايه مون (كه مثلا شايد 20-21 ساله بود)سلامعليك ميكردم....
يه روز داشتم از مدرسه برميگشتم كه از دور ديدم اين پسر اولي(حامد) دم در ايستاده...يادمه يه تي شرت جيگري رنگ تنش بود...از دور ديدم كه حامد دم در ايستاده و بعد رفت بالا....
منم كه به خونه رسيدم از پله ها رفتم بالا و ديدم تو راه پله داره از بالا مياد پايين....منه خرم بهش نيگا كردم و سلامش كردم....اون عوضي گفت "عليك" و وقتي هر دو به پله مشترك رسيديم حامد دستشو آورد سمت صورتمو لپمو گرفت و كشيد و سر منو منو به سمت آغوش خودش كشيد تا بغلم كنه كه من با سرعت جت فرار كردم....اما دستش به صورتم خورده بود
واااااي من از ترس مردم.فقط يه پاگرد مونده بود كه به واحدمون برسيم
همچين هول كردم كه مث جت رفتم بالا....و درب واحدمونو باز كردم و پريدم تو و با صداي بلند مامانمو صدا كردم...
تا اون پسره صداي بلندمو بشنوه و فك كنه من دارم راپورت كارشو به مامانم ميدم
اما...
اصلا روم نميشد بخوام بگم....خيلي ي ي ي ي ي ي ي وقتا دل دل كردم كه بگم....اما از زبونم خارج نميشد...آخه يه جورايي هم مامان بابام خيلي سنگينن....اون وقتا اصلا نميدونستم كه با چه جملاتي اين كاره اون حامدو بگم كه جلو مامانم اينا سبك نباشه
خلاصه نگفتم
اما هميشه اون راه پله ي خونمون وواسه من حكم قتلگاه رو داشت...
هر بار ميخواستم برم مدرسه و يا از مدرسه بيام خونه دچار يه حمله ي عصبي ميشدم....اول راه پله رو چك ميكردم كه كسي توش نباشه و بعد رد ميشدم
طوري كه مامانم اين موضوعو كه من اول نيگا ميكنم كسي تو راه پله هست يا نه رو فهميد و گذاشت به حساب نجابتم....چن باري پيش بابام از اين تعريف كرد كه شميم اينقد پخته است كه ميدونه همسايه 3 تا پسر داره وقتي كه ميخاد بره بياد چك ميكنه هيچكدومشون تو راه پله نباشن.....چه روزاي بدي
من سوم راهنمايي بودم....فك كنين با مانتو شلوار سورمه اي و مقنعه و صورت جوش زده و قيافه ي نوجوونانه و هيكل ظريف و كيف كوله ي سبز كه ازش يه جاسوئيچي خرسي آويزون كرده بودم...............
پسره ي لندهور..........پسره عن......پسره ي دانشجوي بي فرهنگ....پسره ي نجس....
ديگه هرگز هيج جا نگاشم نكردم
تو ذهنم يه كينه ي عميييييييييييييييييييق نشسته بود
از مردا بيزااااااااااار شده بودم حتي از بابام و از برادرم كه كوچيك بود متنفر شدم...از دايي و عمو و ....
حس تلخي داشتم
3 سال بعدش حامد ازدواج كرد و بعد صاحب يه دختر شد....
و مامانم تازه بهم گفت كه چن سال قبل مامانه حامد از من اجازه گرفت بيان خواستگاري تو واسه حامد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و من قبول نكردم.حتي باباش به باباي من گفت...اما بابام صريحا رد كرد و گفت دخترمون كوچيكه تازه 14 سالشه و به هيچ وجه تا 25 سالگي شوهرش نميدم
مامان ميگفت:باباش به بابات گفت: خب لااقل بذارين به شميم بگيم شايد نظر خودش مساعد بود....اين بار بابام نذاشت و گفت اگه به روي دخترم بياريد با من طرفيد
خلاصه....يه ذره ته دلمو از كينه خالي كردم و گفتم احتمالا منه 14 ساله ي خر كه به حامد سلام ميكردم و به بقيه ي برادراش سلام نميدادم...حتما اون حامد گ ه فك كرده عاشق جمالشم و دلش خيالات باطلي كرده و بقيه رويداد هاي بد رو گذاشتم تخصير ذهن احمق حامد
منم همچين تجربه ي گندي رو داشتم اما حالا فراموشم شده
و اصلا كينه ندارم
صب جمعه بيدار شدم ديدم به ه ه ه علي آقا چاي گذاشته .2تايي صبونه خورديم....
اما روحيه ي يه آدم شكست خورده رو دارم
بعد صبونه گفت: مامان زنگ زده گفته نمياييد؟؟؟؟اين پسره و مادرش از رو نميرن...
منم ساده ه ه.....من اصلا زبون "نه گفتن" به علي ندارم....اگه بش نه بگم از غصه ميميرم
و رفتيم خونه مادرش....منكه هيچي براشون نخريدم...علي جون رفت 1 كيلو شيريني خريد و رفتيم....
اي بابا من نميتونم خودم نباشم....نميتونم واسه كسايي كه دوسشون ندارم زبون بريزم با اين حال خيلي محترمانه تر از هميشه برخورد كردم....نهار بهمون ماكاروني دادن و خورديم و غروب اومديم خونه...1ساعت خسبيدمو
همونطوري كه ميدونين من و علي قهريم...شبا من تو اتاق كامفيتر ميخوابم(آخه اتاق خودمون هم يه پنجره بزرگ داره هم يه در رو به تراس و من ميترسم تهنا شبا اونجا بخوابم) اما اتاق كامفيتر هم كوچيكتره و هم پنجره ش كوچيكتره و حس ميكنم لولوخرخره نمياد توش....
علي هم جلو تلوزون ميخوابه
ديشبم علي جاشو جلو تلوزون گذاشته بود و خوابيده بود
منم نصفه شبي بيخوابي زد به سرم و حدود ساعت 12 شب فيلم"گذشته" اصغر فرهادي رو تو كامفيتر گذاشتم كه ببينم . يه جاي فيلم هس كه احمد واسه ماريان و بچه هاش شام قورمه سبزي پخته.....با اينكه زياد از قورمه سبزي خوشم نمياد اما يكهو همچين نصفه شبي دلم خوااااااس كه دويدم سمت آشپزخونه و لوبيا خيسوندم تا فردا قورمه سبزي درس كنم....
تو عوالم خودم بودم و جلو كامفيتر زير پتو غرق تماشاي فيلم بودم كه به ناگه برق قط شد.....
مث فشنگ پريدم سمت هال و نزديك جايي كه علي خوابيده بود ايستادم....اون كه خواب بود متوجه قطي برق نشد و منم سرو صدايي نكردم كه بيدار شه....بعد 5 مين علي حس كرد يه چيزي آنرماله...چشاشو وا كرد ديد خونه تاريكه و من مث اجل معلق بالا سرش ايستادم....
گفت چي شده؟ گفتم برق قط شده...پاشد چراغ قوه ي اون گوشي شو روشن كرد و يه نگاهي به اطراف كرد....با خودم فك كردم الانه كه فك كنه دارم منتشو ميكشم...عمرا من همچين كاري نميكنم....شده از ترس به خودم ب ش ا ش م اما منت كشي هرگز ز ز ز ز
..منم درحاليكه مث بيد ميلرزيدم رفتم سمت اتاق و تو جاي خودم دراز كشيدم...باور كنين مث گنجشك تند تند نفس ميكشيدم...
خب چيكار كنم دست خودم كه نيس از تنهايي و تاريكي ميترسم....
به دو دقيقه نكشيد كه اونم از تو هال بالشت و پتوشو گرفت اومد تو اتاق كوچيكه و منو بغل كرد كه بخوابيم....
سانسووووووووووووووووووووووووووور
امروز صب هم ساعت 11 بيدار شدم...معمولا هر روز ساعت 9 بهم اس ام اس صبح بخير ميده...ديدم امروز نفرستاد...
با خودم كلي ي ي ي ي برنامه چيدم كه آشتي ديشبمون سر جاش اما من درستت ميكنم.با خودم تصميم گرفتم ديگه بهش محل ندم و من واسه خودم و اون واسه خودش زندگي كنه....
..تا اينكه ساعت 12ونيم بهم زنگيد گفت اس دادم بهت دليورد نشد....اما خب چيكار كنم...اينو دير گفت...چون من تو اين فاصله به دوسته ول تر از خودم زنگيدم كه بيا دو تايي بريم بابلسر و اون دوستمم پايه بود
راستي بساط قورمه سبزي رديف كردم اما نيم پخته ديگه زيرشو خاموش كردم كه با دوستم برم دمبال خوشگذروني...............................
به علي اطلاع ندادم كه دارم ميرم بابلسر و منو دوست جونم رفتيم....البته با ماشيناي بين شهري ...ماشين خودمون دست عليه روزا...
من و دوستم ساعت 2 رفتيم بابلسر و كلي الواتي كرديم و خنديديم...خيلي بهم خوش گذشت....رفتيم دريا چاي خورديم(ديگه قليون بعد اون مسموميتم قدقن..ا)و رفتيم لب رودخونه و داخل شهرش دور زديم...
يني هييييييييييچ گردشي بدون خريد صفا نداره....رفتيم ي مغازه واسه خودم ي شلوار راحتي طوسي روشن خريدم 19ت و يه تاپ معمولي صورتي زير مانتويي 8500 ت... دوستمم واسه خودش يه بلوز بافت خيلي ماماني خريد 38 ت...خوشبحالش لاغره...پوست و استخونه هرچي پرو ميكرد مث مانكن ميشد حالا منه بينوا همش دمبال لباساي 2ايكس لارژ و تيره واسه پوشوندن ليپيدام....
قد من 160 و وزنم 65
تو راه جاي همگي خالي ازين لواشك مثلثي ها (سمبوسه اي)كه توش آلو داره خريديم و خورديم...
جاي همه خالي رفتيم پيتزا هم خورديم دل من يكي كه خنك شد
يني تك خوري كردم اساسي ي ي ي ي ي
ساعت 4 كه علي رسيد خونه و ديد نيستم بهم زنگيد كجايي؟ گفتم:بابلسر با دوستم...اصلا هم دعوام نكرد كه چرا داشتي ميرفتي شهر ديگه بهم نگفتي و اين چيزا...حالا منطقي و مهربون شده!!!!!....
.گفت: كي بيام دمبالتون؟؟؟
ميبينيد اين پسر دور از ننه اش تو خونه ي خودمون چقد ماهه؟؟؟؟
....گفتم حالا حالا ها هستيم و تو هم به كارات برس ما خودمون مياييم
گيره سه پيچ داد علي گفت: حالا كه من نبردمتون پس بايد لااقل بذاري بيام دمبالتون...
ما هم گفتيم هر وقت كارمون تموم شه ميزنگم كه بياي...ساعت 7 بهش زنگيدم بيا و اونم فسماژوري خودشو رسوند....يني تو اون ترافيك كمتر از يه ساعت رسيد
اصلا هم زياد باهاش گرم نگرفتم...
ديگه ازين به بعد همينه....ميخوام اگه علي بي عاطفه هست منم باشم....اگه هم دوباره زندگي عشولانه بخواد كه خودش دمبالم موس موس كنه....
ديگه اين شميم اون شميمه عاشق نيست....خودخواه شده....اصن شميم مرد
تو راه بش گفتم لبو بخر و اون واسه ما لبو و واسه خودش باقالي خريد بيچاره اصرار كرد حالا كه لب بابلروديم پياده شيم بريم لب رودخونه رو نيمكت بشينيم بخوريم....گفتم نه مرسي ما خسته ايم همينجا تو ماشين بخوريم و بريم زودتر خونه...
بعله ه ه ه ه ه......شميم نامهربان شده است....
تو راه برگشت بهم گفت: اون قورمه سبزي كه رو گاز بود هنوز كامل نشده بود؟گفتم: نه چطور؟گفت :آخه چن قاشق ازش خوردم ديدم بدمزه ست يه تيكه گوشتشو گرفتم تا فهميدم نپخته ست....منم ديدم به ه ه ه ه چه فرصتي نصيبم شده...گفتم:من فك كردم مث ديروز غذا ميخوري و ميايي خونه.....
آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي دلم خنك شد
علي گفت: خانم فلاني همكارمون ماشين خارجي خريده بود ديروز سر كار به همه ي همكارا غذا داد....
اينو كه گفت آآآآآ....يه جورايي نادم شدم.....يني ديروز اون نرفته بود رستوران و من فك كردم رفته تك خوري؟؟؟!
ولي با اين حالم اصلا خودمو از تك و تا ننداختم
الانم اومديم خونه تازه دوباره قورمه سبزي رو گذاشتم جا بيفته...حالا كي بپزه و شامش بدم الله اعلم....
دلم براش ميسوزه...داره قصورشو جبران ميكنه....با اين حال الان وقت اين نيس كه ببخشمش...حقش نيس به اين زودي شخصيت خورد شده ي خودمو فراموش كنم....ميدونيد چي ميگم؟؟!!!
من بايد از خجالت و از شرمندگي خودم...دربيام
بايد به كودك درونم بفمونم من محافظ و پشتيبانش هستم....هيچ كس و هيچ چيز نميتونه با من توهين آميز برخورد كنه....
من بايد از شرمندگي شخصيتم و غرورم و احساساتمو افكارم كه شكسته شده بودن دربيام
و اگه لازم باشه تو اين راه همسرمو كه عشق بزرگ زندگيمه هم ادب ميكنم....
از يه دله شكسته كاراي خطرناكي برمياد....اوه چه فلسفي بود...خوشم اومد از خودم...
امروز صب ساحت 10 با صداي تلفن خونه بيدار شدم...دوستم بود...گفت مياي خونمون؟گفتم:نچ
من خودم خط خطيم...برم اونجا به اونم انرژي منفي بدم ؟! بعد پاشدم ..گرفتم خونه رو سابيدم....بعد مامان زنگيد كه فردا دوره با دوستاش خونه ي اونه...گفت : مياي؟ گفتم: نچ....
امروز روزه نچ نچ من بود
.نه گذاشتم نه برداشتم ساعت 12 يه كاره به علي اس دادم: 20 ت بريز به كارتم...اس داد: عليك سلام
نميدونم به كارتم ريخت يا نريخت...خودش كه ديگه خبر نداد...منم گير ندادم...راستش اصن بيرون نرفتم كه پول لازم شم...
آخه علي حدود ساعت 4-5 مياد خونه ...با خودم گفتم: ساعت 4 ميرم بيرون پيتزا ميخرم و ميارم خونه جلو چشش ميخورم و به به چه چه ميكنم تا آب از لب و لوچه ش را بيفته....
اما....
بازم گريزي ميزنم به اون ضرب المثل قديميا :كه : چاه نكن بهر كسي...حالا اينجاش جالبه...
دقيقا سر ساعت 4 بود ...رفتم تو آشپزخونه ديدم كه چن روز قبل كه مادرشوهر اينا اومده بودن خونمون وسطاي مهموني بهم گفته بود كه برات 1 شيشه (بطري) آب زرشك طبيعي آوردم...مادرشوهره اون بطري آب زرشكو گذاشته بود تو يه گوشه ي مطبخ...و من يادم رفته بودش...تا اينكه امروز ساعت 4 ديدمش و گفتم يه ليوان ازش بخورم سره ذوق بيام.............
...همچين كه در بطري رو پيچوندم وا شه...ديناميت منفجر شد....آب زرشك غليظ پاشيد تو سر و صورت و بلوزم و كل آشپزخونه ...همه جا رو به گند كشوند...حتي پاشيد به سقف گچي آشپزخونه مون....از آبچكون و كابينتها و بگير تا يخچال و حتي پريد اون سره آشبزخونه رو لباسشويي و سماور و اين چيزا....چن قطره هم پاشيد به فرش هال...
بدو بدو رفتم بلوزمو كه خيليم دوس ميداشتم دراوردم انداختم تو لگن حموم كه خيس بخوره بلكه بعدا لكه ش پاك شه ....كه نميشه....
بعد با همون وضع منشوري! واسه اينكه رنگ زرشكي رو سقف آشپزخونه تثبيت نشه سريع چارپايه گذاشتم و سقفو ده بساب...
تو همون اوضاع جفنگ بودم كه علي اومد تو...
اصن ككش نگزيد....
يه نيگاهي به من انداخت يه نگاهي به آشپزخونه و بعد در كمال خونسردي رفت سرجاش نشست....جاي هميشگيش ديگه...تو هال رو مبل جلو تي وي...
كلا همونجا زندگي ميكنه و جز واسه دسشويي حموم ازونجا تكون نميخوره...
با خودم گفتم حتما خدا خواسته بهم بگه نرم پيتزا نخرم دل اين بنده ي سراپا تقصيرشو آب نكنم...
يه جوري شدم...دچار ندامت و سرخوردگي شدم و گفتم خدايا توبه ه ه ه توبه ه ه ه ه ه
يكهو مهربون شدم و حس لطيف بهشتي اي بهم دست داد و غرق در معنويات شدم....
يه حس ملكوتي اي پيدا كرده بودم .دلم ميخواست چن تا حديث"قال شميم (ع) " بفرمايم....كه تا نوك زبونم ميومد اما بقيش يادم نميومد....
خلاصه
بعده بشور بساب آشپزخونه واسش 2 تا تخم مرغ نيمرو كردم و با گوجه و خيار شور واسش بساط شام يا نميدونم نهار گذاشتم....
باهاش حرف نميزدم آ...حتي مث يابو به هم سلامم نكرديم.......اما موقعي كه خواستم بساط شامشو جم كنم ديدم از شامش زياد نخورده....
اينهمه براش تدارك ببين....آخره سر متوجه شو اين حيفه نون غذا نخورده
يني بشكنه اين دست كه نمك نداره....از كله سحر تا بوقه سگ تو اين خونه جوون بكن غذا بپز...اونوخت نخورش....
مني كه باهاش حرف نميزدم....ديگه دل به دريا زدم و بهش گفتم: غذا خورده بودي؟ اصن نيگام نكرد با يه صداي بدجنس بهم گفت:اوهووم
اي تو كوووووفت بخوري پسر.اي تو درد بخوري پسر....
.
خدايا اون فرياد "توبه توبه " ي من كشك بود؟؟؟
پس بده ...خدا پس بده..اون رقت قلبمو پس بده...حس ندامتمو پس بده....
يه بارم اومديم از كاره دنيا درس بگيريم....خدا ميذاره؟؟؟!!!!!
به جونه خودم اگه ازينكه بيرون غذا خورده ناراحت شده باشم يا بغض كرده باشم....
به ك و ن م
الان تو نت مشغول خاطره نگاريم و نيشم تا بنا گوشم بازه....
الانه ميخوام بيام خاطرات ادليستيامو بخونمو براشون نظرات طنز بذارم....بووووووووس
..فقط بعدازظهري يكي زنگ واحدمونو زد گفت: تعميركاره آسانسوره و كليد اتاق آسانسور رو ميخواد...من با علي قهرم...به اون سرويس كاره بدبخت چه ربطي داره....
انقد كسل و بي حوصله بودم به آقاهه گفتم: كليد دست من نيس....بعد آقاهه گفت:آخه اون دفعه از شما گرفته بودم....نميدونم من كه يادم نمياد ... با اين حال بش گفتم برو از مدير ساختمون بگير من گمش كردم...
چرا من اينقد پست شدم؟؟؟!!!
عوارض مخرب اين علي آقاي قصه ي ماست
خلاصه...فك كنم مدير ساختمون منزل تشيف نداشت و آسانسوريه رفت
من واسه مهموني شب يلدام 3 تا عسلي از مامان قرض گرفته بودم و هنوز خونمون بودن...منم با علي قهر....محاله منتشو بكشم...
..مامي زنگيد كه 4 شمبه مهمون داره و دارن ميان عسلي ها رو بگيرن....
تلفني بهم گفت بيزحمت عسلي ها رو بيار پايين ما ديگه بالا نياييم
يني اين قديميا بيخود نگفتن : چاه نكن بهر كسي
تو چاه خباثت خودم افتادم
ناچار شدم 3 دور 4 طبقه ساختومو برم پايين بيام بالا....نفسم درنميومد...
به خاطر قهرمون به علي شام نهار نميدم ...هوراااااااااااااااا
حقشه اون جمعه به من كباب نداده بود.....
فردا صب بش اس ميدم تو كارتم 20 تومن پول بريز(دقيقا به اندازه پيتزا)
بعدازظهر كه اومد خونه جلو چشش ميشينم 2 ساعت بزك دوزك ميكنم
و ميرم بيرون ميرم پيتزا ميگيرم ميارم خونه جلو چشش ميخورم چعبه شو هم ميذارم كنار سطل آشغال....
بفهمه تك خوري واسه طرف مقابل چه سوزشي داره....آره خوااااهر
واسه اينكه آتيش بگيره 1 برگه پيتزا ميزارم واس تو يخچال كه بيشتر تر بهش توهين بشه...حس اون روز منو درك كنه
بايد بهش درس بدم....
البته اون سيب زميني تر از اين حرفاس....
اصن شايد خودش كه داره مياد خونه 2 تا ساندويچ بگيره بياره....آخه بعضي وقتا كه قهريم و غذا نداريم اين طوري ميشه...
حالا نميدونم....ولي ميدونم حقشه....
لذتي كه در انتقام هس عمرا در بخشش نيس....حضرت شميم خشمگين(ع)
اگه يادتون باشه من منتظر مامان شدن بودم....تو نت خوندم كه روز نهم بعد از تخمك گذاري آزمايش خون نشون ميده بارداري رخ داده يا نه...
منم محض احتياط بيشتر 3 روز به اين 9 روز اضافه كردم و روز 12 بعد از چيز بدون اينكه به علي چيزي بگم صب ساعت 8 شادمان و خرامان رفتم رفتم درمونگاه ...خيلي هم خلوت بود...به دكتره گفتم واسم آز بارداري بنويس....پرسيد چند روز عقب زدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما من كه عقب نزده بودم....تازه داشتم جلو جلو ميرفتم آز....اما به دكتره الكي گفتم 2 روز و ازونجاييي كه منتظر بچه هستيم دارم الان ميرم واسه آز...دكتره گفت لاقل يه هفته صب كن شايد .... ديگه حرفاي دكتره رو نميشنيدم....تو خيابون با سرعت جت كيلومتر در ساعت رفتم آزمايشگاه و آز خون دادم....ساعت 9 شده بود...گفت جوابتو ساعت 12 ميدم...ديدم نميصرفه بيام خونه...رفتم بيرون يه دوري زدم...دل تو دلم نبود
هر 1 ثانيه هزار تا فكر از ذهنم ميگذشت...
...داشتم به اين فك ميكردم به علي چطوري بگم...مث فيلما شب بيريم رستوران يا اينكه الان برم محل كارش يا اس بدم يا زنگ بزنم...
تو فرصت باقيمونده رفتم كافي نت نشستم دستور غذايي واسه بارداري سرچ كردم....كه وقت بگذره...
بالاخره ساعت 11 و نيم شد و من سبكبال و شادمان راهي آزمايشگاه شدم...داشتم به اين فك ميكردم دختره يا پسر....كدومش بهتره...مامانم هميشه ميگه بچه ت دختر باشه كه زياد شيطوني نكنه اعصابتو خورد نكنه....اما خودم دوس دارم بچه م پسر باشه يه پسر عين علي...دوس دارم از علي 2 تا داشته باشم....بالاخره به آزمايشگاه رسيدم...كل بدنم بخصوص پاهام ميلرزيد....خانومه متصدي آزمايشگاه جوابو داد دستم....خودش چيزي نگفت....
كاغذارو وا كردم قلبم تند تند ميزد و داشتم از هيجان ميميرم....اما .... منفي بود.....
منفيه منفيه منفي بود...حتي يه ابسيلونم به مرز اعداد بارداري نزديك نبود.....قلبم شيكست...نفسم به شماره افتاد...
حس كردم مغزم به شدت منقبض شده
به زور از خانومه خدافظي كردم و اومدم بيرون....خودمو سرپا نيگر داشتم تا غش نكنم...
اومدم خونه ... و مث تموم وقتايي كه دلم ميشكنه و يه كار عجيب ميكنم:....پريدم تو حموم و زير دوش با صداي بلند گريه كردم....اينقد اشك ريختم و زار زدم تا تخليه شدم....
ميدونيد چرا ميرم حموم گريه ميكنم....
وقتايي كه مجرد بودم و چيزي منو دلخور ميكرد واسه اينكه مامان بابابم نفهمن كه من گريه كردم تنها راهم اين بود كه برم حموم و اونجا اشك بريزم تا هم اشكامو و چشاي خيسمو نبينن و هم صورت سرخمو بذارن بحساب حموم ...
تموم نقشه هام نقش بر آب شدم....از حموم اومدم بيرون و سردرد بدي داشتم...دچار سرگيجه هم شدم....به خودم دلداري دادم كه حتما واسه آز زود اقدام كردم و چن روز ديگه اوضاع اوني ميشه كه ميخوام...
اما غروب همون روز اون لعنتي اومد سراغم...
به علي از جريان آزمايشم چيزي نگفتم اما غروبش كه اونجوري شدم بش گفتم...الهي دورش بگردم با ناراحتي
گفت:اُه ه ه ه ه
همينم بهونه اي شد كه اشكم سرازير شه لج كردم گفتم : فك ميكني من خواستم اينطوري شم....فك ميكني تقصير منه... طفلك اومد كلي باهام حرف زد و دلداريم داد...
ديگه عصاب نداشتم سگ اخلاق شده بودم و رفتم تو لك...
شب تر با خودم فك كردم كه اگه من بخوام بيشترازين ناراحتيمو بروز بدم....و....بعدا كاشف بعمل بياد كه علي مشكلي داره....اونوقت اون حس بدي (حس پوچي) بش دست ميده ....آخر شب بش گفتم ديگه غصه نميخورم و منم برام مهم نيس...
فرداي اون روز عصر بازم با قوم الظالمين رفتيم لب دريا و چاي و قليون....
همه چاي و خرت و پرت خوردن من و پدرشوهرم هي قليون كشيديم و هي قليون كشيديم...
فك ميكنم از ماجراي ديروز(آزمايش منفي ) بود كه اصن حاليم نبود دارم زياده روي ميكنم....1 قليونو من تنها كشيدم....
1قليونم پدر شوهرم....
و رفتيم خونه ي مادرشوهره و من......مردم........حاااالم بد شد....سرگيجه ي شديد گرفتم حس ميكردم تو سينه م پره دوده نميتونستم خوب نفس بكشم
حالت تهوع هم داشتم....اوضام خيلي ناجور بود...رو به موت بودم....
از طرفي هم مهمون اومده بود خونه مادر شوهرم اينا
من تو اتاقشون دراز كشيده بودم و علي هم رفته بود وره دل مهموناي مادرشوهرم اينا هي بگو بخند ميكرد... اومدم تو هال با مهمونا سلامعليك كنم و يكم پيششون بشينم....
(پسر خاله ي شوهرم با زنش)بودن
علي با ديدن اونا منو كه مريضم بودم و كامل فراموش كرد....يك ساعتي با حال زار همونجا نشستم...علي اصن نيگام نميكرد(ميدونيد كه هر وقت ميريم خونه ننش اينطوري ميشه)
تو اون يك ساعت نه علي باهام حرف زد نه ننه باباش و نه مهموناشون....به جاش تا دلتون بخواد علي با پسرخالش و زنه پسر خالش ميگفت و ميخنديد...يني صداي قاه قاهشون به عرش اعلا ميرسيد...
بعدش علي رفت واسه اونا كباب درست كرد...هم كباب گوشت هم مرغ هم بلال
...من ديدم علي كه رفته كباب درس كنه تازه وقتيم كه تو هال بود كه اصن انگار منو نميديد و حالمم خعلي خيلي بد بود....دوباره برگشتم تو اتاق و دراز كشيدم...بعده نيم ساعت يا يه ساعت دوباره اومدم تو هال ديدم علي و مامان باباش و مهموناشون كباب كوفت كردن و منو صدا نزدن....علي بعد خوردن كباباش داش بلال ميخورد كه من سر رسيدم....دقيقا عين مادر مرده ها....نگاشون كردم ....و هيچي نگفتم....اينقدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددر عصبي شدم كه حد و حساب نداشت....
پدر شوهرم به من گفت:آخ آخ شميم كباب نخورده...و از سيخ خودش چن تيكه كباب برام گذاشت....از خدا كه پنهون نيس از شما چه پنهون من زياد از كباب خوشم نمياد....اما خوشمم نمياد واسه من سهمي در نظر نگيرن...
دست پدر شوهرمو رد نكردم يه تيكه جوجه برداشتم و خوردم اما چيزي از گلوم پايين نميرفت "بخاطر اينكه مريض بودم"
ديگه نخوردم و برگشتم تو اتاق و با علي قهر شدم....
شب گندي بود....گند ترش اين بود كه علي نيومد تو اتاق پيشم بخوابه و تو هال پيش ننه باباش خوابيد....مهموناشونم تو اتاق پدر شوهرم...
صب جمعه ديگه با همه شون قهر بودم....يني قهري كه حرف ميزنه هاااا اما تو دلش واويلاست...اينجوري بودم...
صبونه نخوردم....
كثافتا نهارشونو ساعت 4 خوردن و من تا اون موقع مردم....سابقه نداش اينقده دير نهار بخورن ...
سر شب هم برگشتيم خونه و من كه تا اون لحظه به زورم شده با علي حرف ميزدم ديگه باهاش حرف نزدم....شبم رختخوابمو بردم تو اتاق كوچيكه و درو بستم و گرفتم خوابيدم....مديونيد اگه فك كنيد علي اومد منت كشي....تازه ازم طلب هم داشت كه تو چرا آداب اجتماعي نداري؟؟!!!
اي خدا خفش كنم اين بي شرفو
و اما مهموني شب يلدا....خونواده شوهرم دقم دادن....تا پانيه آخر هي گفتن: مياييم نمياييم مياييم نمياييم
ديگه لجم درومد به علي گفتم خونوادت ميخواستن واسه شام بيان....بالاخره من واسه 20 نفر شام درس كنم يا نكنم؟؟؟
گفت نكن....فوقش اومدنم از بيرون شام ميگيريم...
از خدا خواستم...
يني خوا شاهده هممشونم اومدن....منم جلو چششون علي رو فرستادم اكبر جوجه واسه همه شون گرفت و آورد كوفت كردن...
جاريم كمكم كرد جم و جور كرديم و كم كم فاميلاي خودمم اومدن...
مهموني خيلي عالي پيش رفت...البته واسه همه بجز منه كلفت....
ميوه...شيريني....شكلات....چاي....كنجد و برنجك....ازگل شور..."چيز كيك "آماده هم به تعداد گرفته بوديم دادم خوردن...
هندوانه....تخمه و آجيل
ديگه تركيدن اينقد كه خوردن...يني بعد لمبوندن اووووون همه شام اين همه ميوه و مخلفاتو كجا جا دان؟؟؟
آها فقط بهشون انار ندادم....واسه اينكه فرشام لك ميشد....
آخر شبم فاميلاي من رفتن و منه اسكول كه به فاميل شوهرام اصرار كرده بودم بايد يه شبم شده خونه ما بخوابن...همشون از دم موندن...
شبش تا خونه رو بسابن ساعت شد 4....امروز صبم اونايي كه ميخواستن برن سره كار كه صب زور مادر شوهرم بهشون صبونه دادو بقيه ون ساعت 9 بيدار شديم صبونه خورديم و همگي ساعت 10-11 رفتن....
.و منه خيره سر هنوز بساط صبونه رو جم و جور نكرده بودم كه از ساعت 11 تا 4 گرفتم خوابيدم و سر ساعت 4 دخترخالم بهم زنگيد كه ميخاد بره فالگير....گفت مياي حاضر شدم مث فشنگ باش رفتم قايمشهر....
راستي با علي هنوز قهر هستم...اصن هم بش نگفتم كجا ميرم و با كي ميرم...
ساعت 4 و نيم راه افتاديم رفتيم فال گرفتيم و ساعت 8 برگشتم.....هنووووووز بساط صبونه وسطه كه اينجانبه اومدم اينجا دارم خاطره نگاري ميكنم....فالگيره بهم گفت بزودي بچه دار ميشي...خوشالم....
امروز صب ساحت 9 بيدار شدم...روز خود را با يه صبونه ي توپ رژيم شكن آغاز كردم....آنچنان از خودم پذيرايي كردم كه گويا پرنسسي از ديار فرنگ هستم...
گرفتم يه تخم مرغ آب پز كردم گذاشتم تو اين ظرف پايه داراي مخصوص تخم مرغ آب پز...
كره و عسل و گردو وپنير و از همه مهمتر چاي شيرين....شايد باورتون نشه...يه "سرويس ظرف عصرونه" داشتم اينقده نازك پرپرو هست كه تا بحال دس بش نزده بودم...گرفتم چاييمو ريختم تو فنجونش و پنير و گردو رو هم گذاشتم تو نعلبكي هاي اين سرويسم...
بعد نشستم 1 ساعتي از خوردن اين صبونه ي مفصل حالشو بردم...
آخي ي ي ي ي ي....چسميد...
بعدش سنگين شدم...نيم ساحتي نتونستم از جام تتون بخورم....بعد باز افتادم به جونه خونه....پنجره آشپزخونه رو تميز كردم...آره خودم پاكش كردم...چارپايه گذاشتم و به كلفتي پرداختم...
خودم كه از شدت سيري لوله لول بدم...نهار درست نكردم...
هي سابيدم هي سابيدم هي سابيدم هي سابيدم تا ساعت 4 شد به علي زنگيدم كوشي پس؟ گفت 1 ساعت ديگه ميام.....تند تند براش پلو سفيد درس كردم و سيب زميني و گوجه سرخ كردم با برنجش بخوره...
اومد و خورد ...وسطاي نهارش بود كه باباش بش زنگيد كه دارن ميان خونمون...
ميدونيد چيه...اوايل ازدواجم هفته اي 1 الي 2 بار دعوتشون ميكردم...واسه شام...سوپ و برنج و خورشت و كيك درست ميكردم با تمام مخلفات مث سالاد و سبزي و نوشابه و...
ننه هه به ك و ن ش برخورد كه چرا عروس خانوم پسرمو اينقده به خرج ميندازه....خب تو كه ناراحتي هفته اي 2 بار نيا....هفته اي يه بار بيا....يا دوهفته يه بار بيا...چرا تا دعوتت ميكنم بدو بدو مياييد كه حالا اينقد پشت سرم بلوا ميكني...
بعد 1 سال كه جاريم بهم گفت كه پشت سرت چيا ميگه(در مورد پذيرايي آنچناني) كم كم به خودم گفت...
منم در جوابش به حق و انضاف گفتم: شما عادت داريد هر شب برنج و گوشت بخوريد...ما هم كه مياييم اونجا محاله بهمون برنج و گوشت ندين...تازه هميشه ي خدا بساط آجيل و تخمه تونم كه به راهه...
حالا برنج و مرغ من شده تشريفات ؟؟گفت نه تو دو جور درس ميكني....منظورش سوپ بود"پيش غذا"
من گفتم قيمت دو جور غذاي من نصف يك جور غذاي شماس....
اون حرفشو بهم زد و منم حرفمو زدم....خيط شد ...
يني خدا شاهده اگه فك كنين اومدنشونو به خونه من كم كردن آ...همچنان هفته اي 2 بار اومدن و منم همچنان 2 جور غذا درس كردم...گفتم اگه نگرون هزينه هاي گل پسرتونين خودتون خودتونو جمع كنين كمتر بياييد...
اين داستان ادامه داشت تا اينكه يه موضوع حاديپيش اومد و ازون به بعد ....ديگه نذاشتم زياد بيان خونمون
انصافا شما باشيد كسايي رو كه احترام شما رو بعنوان مهمون خونشون بشكنن و يه روز كه خوشان و بشان برين خونشون و اونا دسته جمعي دورت كنن و هركدومشون يه جور سره هرچي كه عقدشونو دارن به سلابه بكشوننتون؛ميبخشين....امان از اين پدسوخته هاي بيشرف....ميخواستن طلاقم بدن...شوهر اسكولمو راضي كردن كه من بدم چون به اندازه ي ننه ي اينا چادر چاقچول نميكنم...چون جلو مهمون 2 جور غذا ميذارم...چون نماز نميخونم....
.
.
.
واي تپش قلب گرفتم...
بعضي خاطره هاي تلخ بعده يه مدتي يه خاطره ي جالب ميشن اما اين خاطره تا ابد يه نقطه سياه تو قلبمه و يه لكه تاريك تو ذهنم...ازشون تو ذهنم گ ه ساخته...
از موضوع امروز پرت شديم
خلاصه باباهه زنگيد كه با زنش شام ميان....منم در كمال آرامش رفتم كوكو سيب زميني البته با يه كوچولو گوشت چرخ كرده درست كردم و اونام الانه اومدن....شامشونو دادم
(كوكو سيب زميني با يه ماست ترش ده در كنارش كه لب نزدن و يه سبد سبزي و يه بطري آب .و آهان گوجه ورق شده سرخ شده)
و ميوه و چاي گذاشتم جلوشون و در اتاق در فضاي مجازي مشغول غيبتشونم...
هاه هاه
الان 2-3 ساله كه ماهي يه بار ميان....آخي از دسشون خلاص شدم...چي بود دم به ثانيه دره خونمون بودن...
آهان...يه جمعه اي بود سال اول بعد عروسيمون....
اينا يكهو بي خبر غروب اومدن خونمون....حالا بگو كيا بودن..."مادر شوهر؛پدر شوهر؛دايي شوهر؛زندايي شوهر"
حالا من و علي با صداي زنگ خونه از حموم بيرون دويديم و حوله تنمون بود و آب ازمون ميچكيد
شعورشون نميرسه خونه ي عروس دوماد ميرن قبلش خبر بدن....اومده بودن شام بمونن ...اما بساطمونو كه ديدن بعد خوردن چاي دمبشونو گذاشتن رو كولشون و رفتن...
ه ه ه ه ه ههههههههههه