آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت .

آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت

معوقه(1).....تُُُُُُُُُُُُُُُخ

بلاگفا ابراز اميدواري كرد تا هفته هاي ديگه درست شه

ولي يه عااااااااااااااااااااااااااااالمه حرف رو دلم مونده.امروز فرصت شد بنويسم

 

اول اينكه رفتيم تهرون واسه حبه انگور كلي چيز خريديم.بجز تخت و كمد بقيه چيزا رو گرفتيم.مبارك جيجر ناناسم باشه.اولين باري بود ك ميرفتيم اونجا و برا خودمون هيچي(هيچيِ هيچي) نخريديم :( بيخود نيس ميگن ادم تا خودش پدر مادر نشه درك نميكنه....تو خريد كردنم فروشنده مثلا 4 مدل شيشه شير جلوم ميذاشت ميگفت: اين 10 تومن.اون 20 تومن.اون 30 تومن.اون 40 تومن....مگه من ميتونستم جنس ارزون بردارم؟؟!!!اصلا نميشد.با اينكه تحقيق كرده بودم ميدونستم يكسري چيزا نياز نيست اصل يا مارك يا گرون باشه ولي...اصلا نميشد....

هرچند بعد ك برگشتيم كلي پشيمون شدم چرا بابت دو تا خرت پرت اين همه پول داديم.ولي راه نداشت خوبترين رو برندارم

 

 

 

علي كلا

 خوش نداره ماشين دست من بده.بخاطر همين هميشه با خودش ميبردش سركار.اگه يه روز ماشين بخوام بايد از روز قبلش باهاش جنگ اعصاب داشته باشم تا به ضرب زور راضي شه برام بذاره

از شانس ريده ي منم هر بار ماشين ميگيرم بعدش علي آقا كشف ميكنن ك يه مرگش شده.والا به خدا من اصلا بوق نميزنم.نميدونم چرا بعده اينكه من از ماشين استفاده ميكنم بوقش از كار ميفته

يا قالتاقاش در ميره :)

والا نميدونم اين چه سرّيه مردا جونشون به ماشين بنده...دقيقا همونطوري ك ماشين مورد استفاده ي اونهاس به خدا عصاي دست منم هست.بد جنس

چن روزي بود دوستم ك شهر ديگه است اومده بود شهر خودمون.ميخواستيم به ياد دوران شيرين جاهليت با هم بريم بابلسر.رفتم رو مخ علي ك ماشين بده.اولش ك گوش به كري ميده و بعد خلاصه با هوار و فغان موفق گشتم

من و دوست جون 9 صبح رفتيم بابلسر و تا 2 اونجا بوديم.هي دور دور كرديم كه از آشناهاي قبلي كسي رو ببينيم تجديد خاطره كنيم ....تيرمون به سنگ خورد.دريغ از ديدن بقال و چقال محله ي دانشجوئيمون.من و دوست جون حسابي خوش گذرونديم و خنديديم .با اينكه هوا گرم بود ولي از دريا و رودخونه و خيابون گردي و پاساژ درماني غافل  نشديم

رفتيم دم دانشگاه و با حسرت به همون دانشگاهي ك توش  تنها كاري ك نكرديم درس خوندن بود نگاه كرديم.برادران حراست ك نذاشتن بريم توي دانشگاه.ولي از پشت ديوارها براي دانشجويانش ارزوي خوش گذروني كرديم

و بعده نهار خوردنم به خير و خوشي و سلامتي برگشتيم....دوستم ساعت 3 بعدازظهر خواست  دم آموزشگاه فاميلشون پياده شه بره اونجا

پياده شد و موقع خداحافظي در حالي ك نيشم تا بناگوش وا بود و داشتم جواب تيكه هاي دوستمو ميدادم خواستم از پارك دربيام ك يهو تََََََََََََََََََََََخ يه پرشيا زد بهم

تخصير صد در ميايارد با خوده كورم بود ك اصلا نگاه نكردم

درب سمت خودم و درب عقب رفت تو....خودم ك الحمدلله كمربند داشتم شانس اوردم با مخ نرفتم تو شيشه!!!

فقط به شدت تكون خوردم و ب شكمم ب شدت فشار اومد

پرشيا ك داغون شد.كاپوتش جم شد

رانندش يه اقاي جووني بود.خيلي مودب و متين برخورد كرد.واقعا اگه ازين ادمهاي دعوايي بود نميدونستم چي ميشد.خدا خيرش بده واسه كاري ك شده ديگه الم شنگه به پا نكرد

دوستم به علي و امبولانس زنگ زد و امبولانس رسيد و علي هم رسيد

و من راهي بيمارستان شدم

چيزيم نشد فقط به شدت ضربان قلبم رفت بالاو شوك شده بودم.دلم خيلي منقبض شده بود.خيلي ترسيدم حبه انگور طوريش شده باشه.واسه اولين بار قلبم براي ني ني فشرده شد....ديگه نه مادر ميشناختم نه شوهر نه دوست نه هيچي....فقط برا حبه انگور زار ميزدم

خدا رو شكر طوريش نشد.هرچند يكي دو روزي خودشو سفت كرده بود.سونو و تست و ازمايشات به خوبي پيش رفت

دكتر خواست بيمارستان بمونم.برام يه اتاق دونفره گرفتن كه اون تختش خالي بود....مديونيد اگه فكر كنيد پرستار ارشد اونجا فاميلمون بود و برامون تبصره ماده قائل ميشد ...تو اتاقم به جز مامانم و بابام و داداشم و علي و چند تا ملاقاتي ديگه هيشكيو راه ندادن :)

سيل ابراز محبت و عشقي بود ك از جانب عوام الناس راهي من ميشد

منم مست و مخموور و كيفور پاسخ محبت هاشونو ميدادم.ديگه بگم خبر به كي نرسيد؟! از پسرعموهاي بابام تا زندايي مادرم از شهر دور همه زنگ زدن

خودم از تلفن بازي بيزارم ديگه امونمو برديدن .اولهاش خوب جواب ميدادم بعد ديگه دايورت ميكردم ننم جواب بده

مادرشوهرم و خاله بزرگم ما رو سرويس كردن بس كه از يه ربع يه ربع زنگ زدن...رسما ما رو به فضا دادن

:)

علي هم عشق جلب توجه تو محل كارشون گفت چي شده و رئيسشون زنگ زد احوالمو پرسيد....انگار نه انگار اين رئيس همون رئيس بده ي اونهاس ك نميذاره علي نفس راحت بكشه..خخخخخخخخ.....

بعدشم مرخص شدم و دو روزي ننم پيشم بود...واقعا خوب بودم و هيچيم نبود ولي مادره ديكه...نميتونه نخود آش نباشه كه :)

(((بيا وو خوبي كن)))

تا دو سه روز بعد از تصادفم آفتاب مهرباني از علي آقا گل كرده بود و هي يه جور محبت آميز محقر آميزي باهام رفتار ميكرد

حوصلم سر رفت تو خونه

زمين و زمان اومدن عيادت من.من اصلا طوريم نبود ك بخوام تو رختخواب باشم كه اين ايل و طايفه ميان عيادت با يه مريض روبرو شن.مامانم موقع اومدن مادرشوهرمو اينا ك شد, برام رختخواب پهن كرد تو هال ك يه كمي مريض جلوه كنم.كلي از كارش خنديديم....ميگفت: باعث بشه كمتر بيان خونتون.اونها ك اومدن الكي آخ اوخ هم ميگفتم و من و داداشي خيلي خنديديم.مادرشوهرم و پدرشوهرم يه اخلاق بدي ك دارن اينه كه خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ادمو سين جيم ميكنن....هي از جزئيات ميپرسيدن هي من الكي ميگفتم: يادم نمياد!!! ههههههه

 

دو سه روز از محبت هاي الكي علي به من گذشت ك كم كم منت هاي آقا شروع شد

---صد بار گفتم مواظب باش

---حواست كجا بود؟اون چشماي درشتتو وا كن دور برتو نيگا كن...رانندگي ك شوخي بردار نيس

-----عاقبت رفيق بازي هات...تو سر به هوا و و بيخيالي...

----ماشينمون رنگ نداشت كلي از قيمتش افتاد

----اگه دوستت تو ماشين بود از دماغش خون ميرفت جواب شوهر و خونوادشو چي ميدياديم

----ميدوني چقد خرج ماشين شد؟؟؟

----اگه بلائي سر حبه انگور ميومد خودم خدمتت ميرسيدم

و چه و چه و چه

 

اولهاش هيچي نميگفتم ك دلش بسوزه خفه شه

ديدم فقط داره پر رو تر ميشه كم كم گفتم: اتافقه برا همه ممكنه پيش بياد

خلاصه يكي من بگو 1001ي اون بگو....كم كم ريده شد ب اعصابم و  با صداي 160000000 دسي بل در مقياس ثانيه

ماجراي اون تصادفي ك تو دوران دوستي مون داشتيم رو به روش اوردم .دوره دوستي مون دو تايي بوديم يه تصادفي كرديم ماشين از جلو و عقب لوله شد!!.گفتم پس تو هم كور بودي.پس اگه خون از دماغ من ميومد جواب خونوادمو چي ميدادي؟؟

 

خلاصه ك جوابه هاي ؛ هويِ

ديگه كم كم فقط اخم و ناچ نوچش مونده

و اما ....

 

از طرفي هم بابت گوشي يه ميليون تومن ضرر كرديم.داستانش پيچيده است ولي تو پاچمون رفت

برادرشوهر پولدارم  اومدن خونه ي ما ...اينقدر با شخصيت و باشعورن خودشون از بيرون غذا گرفتن اومدن

البته ناگفته نماند اينها شمال ك ميان ميرن هتل ميمونن ...جاري جان خونه مادرشوهرمو قابل موندن نميدونه

هههههههههههههههههههه....دلم خنك

ولي خب خونه ي ما رو قابل اقامت دونستن (خدايا شكرت)

 اينها بچه كوچيك دارن ك خيلي يلي ناز و دوس داشتني ان....از قبل گفته بود كه يه سري از لباسهاي بچه شون ك كوچيك شده رو ميارن ميدن به ما....راستش اصلا ناراحت نشدم، اينها تموم لباسهاشونو از اروپا و امريكا ميخرن.بعدش هم واقعا زياد ميخرن .شايد بعضي لباسها رو فقط يك بار تن بچه اش كنه.بعدش هم ما بچه بوديم تموم لباسهامونو بعد از خودمون ميداديم به دختر خاله هامون، مگه به چشممون گدا ميومدن ك حالا خودم ناراحت شيم؟؟

والا نه تنها ناارحت نشدم خيلي هم استقبال كردم....يه نايلكس لباس بچه اوردن برامون....موقعي ك خونمون بودن بسته رو وا نكردم ولي خيلي تشكر كردم.بعد رفتنشون حتي وقتي علي سركار بود بسته رو  وا كردم ...لازمه عكس لباسها رو بذارم قضاوت با خودتون

فقط چند تا بلوز خونگي سايز خيلي خيلي خيلي ريز!!!سايز عروسك!!!خونگي.بي خود.بي ريخت

واقعا ناراحت شدم.اون همه لباسهاي خوشگل تن بچه شون كجا و اين لباسهاي كارترز ابوطياره ي استفاده شده كجا؟!!!!!!!!!!!!!من ك وقتي عصبي ميشم لال ميشم.

علي ك از سركار برشگت وقتي پرسيد لباسها چطور بود گفتم خوب بود.چون اگه تو اون حال ميخواستم قضيه رو بشكافم براش از عصبانيت منفجر ميشدم.دو روز گذشت تا بهش گفتم لباسها خيلي بد بود...گفت فداي سرت.خودمون بهتريناشو ميخريم!!!واقعا هم رفتم دو سه دست لباس خوب خريدم تا دلم اروم گرفت.

دل تو دلم تبود ك لباسها رو پس بفرستم.ولي مامانم منصرفم كرد....راستش خودمم ك و ن اين كارا رو ندارم.اگه پس ميفرستادم و برادرشوهرم برميگشت ميگفت چرا پس فرستادي من لال ميشدم!!!

لباسها رو تو همون بسته گذاشتم يه گوشه انباري

 

خلاصه ادميزاد ك بد مطلق نميشه كه...دو تا خوب دو تا بد!!! همون شبي ك برادرشوهرم اينا خونمون بودن به ما پيشنهاد كردن ك با اونها بريم سفر كوتاه تفريحي خارجه....اولش خيلي ذوق كردم و گفتيم بذار يه حساب كتابي كنيم ببينيم چفنتياس! بعد ديديم هم پول نداريم واقعا هم اينكه سفر تو وضعيت من خوب نيس.ديگه كنسل كرديم.علي ديوونه از دهنش در رفت و جلوي ننش اينا اين موضوعو لو داد.اونها مث گرگ گرسنه طمع كردن ك با پسر پولداره يه دور ديگه برن مسافرت خارج...به پسرشون گفتن و بلاي جون پسرشون شدن ك اصلا به ننه باباش نه نميگه !!!! ولي جاريم يه بهونه الكي دراورد و به اون سفر نرفت!!!حالا انگار واجبه پيرزن پيرمرد قراضه برن سفر خارج....يه هفته رفتن سفر و هيچ كوفتي هم نياوردن.فقط تو سفر خوردن و خوابيدن و رفتن تماشاي جاهاي ديدني.باور كنيد مادرشوهر پدرشوهر من تقريبا همسن مادربزرگ و پدربزرگ من هستن....واقعا نه باكلاسن نه پولدار نه هيچي ديگه!!!يه پيرزن پيرمرد خيلي خيلي قراضه عقب مونده ولي زبون دراز

فقط چون ميبينن مفته نونو ميچسبونن

تازگيا خيلي به سين جيم كردن پدرشوهرم اينا حساس شدم.خيلي سوال ميپرسن....الان گير دادن به مادر پدر من...هر بار ميبينمشون ازم ميپرسن مادرت اينها خونه اي زميني چيزي نخريدن؟؟يعني اين سوال , سوال عادي و روزمره ايه كه ادم به ذهنش خطور كنه؟! كلا هم خيلييييييييييييي حرف ميزنن!همش دارن حرف ميزنن! خيلييييييي .همش هم غيبت! يعني با يه نفر نميسازن اينا...اين شوهر من هم خيلي برام خط نشون ميكشه ك چيزي به اينها نگو نگو....وگرنه

وگرنه هم هميچ غلطي نميگردم

 

اين بود انشاي من



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۳۲ توسط:eng موضوع:

هورااااااااااااااااااااااااااا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بلاگفا درست شد

الان ميرم دو تا پستي ك تو بلاگ اسكاي نوشتمو كپي ميكنم اينجا

بعد كامنتاي معوقه رو جواب ميدم

---------------------------------------------------------------------------------

من پارسال يه وبلاگ تو بلاگ اسكاي درست كرده بودم با همين ادرس خودمshamim123.blogsky.com

چيزي توش نمينوشتم فقط دو سه تا از پست هاي همين وبم رو اونجا كپي كرده بودم

كلا اون وبو واسه روز مبادا نگهش داشته بودم.دروغ چرا!!!اصن يادم رفته بودش :)

تو اين دو ماهي ك بلاگفا تو كما بود سه تا پست اونجا نوشتم.ك الان كپي ميكنمشون همين جا

----------------------

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۳۱ توسط:eng موضوع:

شمبه 26 بهمن...خريد خونه...يشكمبه 27 بهمن 92.....پسردايي

شمبه صب ساعت 9 بيدار شدم و رفتم بيرون

كفش علي رو عوض كردم و يه مدل ديگه برداشتم كه مث پاي علي پَت و پهن باشه ؛پاش تو كفشه جاشه

...ديدم وقت اضافه دارم تا ظهر....

يه سري هم رفتم محل كار دوست عزيزم و نشستم يه  ساعتي با هم اختلات كرديم

دوستم گفت يه خانمه همسايشون  خونگي لباس مياره ميفروشه و بيا عصر بريم ببينيم...گفتم عصر علي خونست...نميشه... و بيا الان بريم......اونم مچاله ي رفيق...خام شد و از محل كارش اجازه گرفت(محل كارش خونوادگيه...موشكلي با هم ندارند)و با هم رفتيم خونه ي همسايه هه...بيشتر باراش رفته بود...يه چن تايي تي شرت خونگي معمولي ديدم بدك نبود ....قيمتشو پرسيدم ميگفت:25-30-حتي 40.....خيلي گرون بوووود

ما اومديم بار خونگي بخريم كه ارزونتر از اب دراد اگه ميخواستيم اينقده پول بديم با سرافرازي ميرفتيم از مغازه هاي آنتيك خريد ميكرديم

ديگه ديدم اينطوريه 

منم كشيدم كنار و چيزي نخريدم.....

دوستم هي لباسا رو وارسي ميكرد و چن تايي واسه خودش كنار گذاشت...وقتي ديد من كشيدم كنار....برام چش و ابرو ميومد كه بيا جلو تو هم ببين و بخر.....بدِ  رفتي عقب نشستي

يواشكي به دوستم گفتم: .چيه ....زنك داره همه رو دولاپهنا تو پاچه مون ميكنه....سزاي گرون فروش نخريدنه.تو هم ازش چيزي نخر


دوستم به حرفام اهميت نداد و هي لباسا رو ورق زد و زد و زد....يه تي شرت زرد و يه تي شرت طوسي و يه سورمه اي برداشت....و حساب كرد و زديم بيرون

تو راه برگشت گفتم: چرا وقتي اينقده گرون ميده ازش ميخري؟ خيلي راحت با اين پولت ميتونستي بري با افتخار از يه مغازه ي بزرگ متنوع جنس برداري.....ميگه: دوس دارم م م م م م

به خودم گفتم: خب دوس داره ديگه ....صد بار نميگم تو كار ديگرون دخالت نكن؟؟؟!!!!!

به دوستم گفتم: خوب شد به بهونه ي من تو به نوايي رسيدي آآآآ

ميخنده ميگه: پا قدم تو بود....ماهي يه بار بيايي پيشم ؛حسابي  نو نوار ميشم

خلاصه با خوشي و خنده برگشتم خونه

اينقده تو نت بودم وقت نشد نهار درست كنم......علي از محل كارش زنگيد كه بيا عصر بريم سوپري واسه عيدمون خريد كنيم....نميدونم مثلا عدس و شامپو و روغن و رب و اينا.....

منم به مامي زنگيدم:گفتم ما ميخاييم بريم خريد تو هم  ميايي؟ گفت : اتفاقا منم اين روزا ميخواستم برم خريد ....

واسه علي يه ساندويچ نون -پنير-گردو درست كردم و وقتي اومد خونه دادم دستش خورد و زود رفتيم بيرون و خريد خونه كرديم


همييييشه همينه....به هواي رب و روغن و تايد ميريم مغازه اما هر چي كه ميبينم اونجا يادم مياد نداريم و بايد بخريم....اين علي هم كه بچه ني ني...كلي قاقالي لي خريد ....

بعد از خريد... مامي رو برديمم خونشون  و خودمون اومديم خونه....

اينقدر خسته بودم نه وسايلا رو جا بجا كردم   نه خونه زندگيمونو....

اما همچنان نت و نت و نت

يكهو 11 شب يادم اومد من به علي نهار ندادم....تند تند سيب زميني سرخ كردم رب زدم و ترش و تندش كردم   و دادم خورد...الهي بميرم...چقد گشنش بووود اما هيچي نگفته بود

شب هم خونه ريخت و پااااش    ما گرفتيم خسبيديم



صب يكشمبه بيدار شدم 

از 9 صب تا 4 بعدازظهر يكسره خونه تميز كردم

از كت و كول افتادم....چپّ و راست هم تلفن خونه زنگ ميخورد منم خر اعصااااب...اصلا حوصله ي تلفن ندارم....

ميشمرم:

1 =   دختر عموي مامانم زنگيد 32 سالشه...ميگه بيا با هم بريم باشگاه!!!!

گفتم: برو بابا حال نداري....

 2= شوهر دختر عمه م زنگيد ميگه چرا به علي زنگ ميزنم گوشيشو جواب نميده؟

(من ميدونستم علي سره كار كه باشه فرصت تلفن بازي با ديگروونو نداره و فقط به تلفن من و ننش جواب ميده...)به شوهردخترعمم گفتم: سرش شلوغه و فرصت تلفن نداره...عصر بهش زنگ بزن

3=  مامانم....البته مامانم خبر خوش داشت

4=   دختر عمه ي شوهرم...چن بار به گوشيم تك زد...كه يعني.... هاااا....شارژ ندارم تو بهم بزنگ.....

منم تو دلم گفتم: هااااا.....كور خوندي......

با اينكه اين دخترعمه ي علي رو خيلي دوس دارم....اما به من چه...هر كي شارژ نداره من باس بش بزنگم؟؟؟ولش كن بابا    بد عادت ميشه........هنوزم نميدونم....شايدم كاري نداشت...مرض تك زنگ زدن داشت فقط

5=  خالم زنگيد ميگه : من دارم ميرم ليزر...تو هم پاشو حاضر شو بيا الان بريم ليزر مو زائد....گفتم: خاله...خيلي خجسته اي....يني خيلي خجسته اي ي ي ي ي....تو فك ميكني من واسه ليزر خودم ميتونم بگم باشه ميام؟اومدم...بريم؟؟؟؟

اولا علي بايد اوكي بده...دوما  بشينيم حساب كنيم چن ماه ديگه كدوم قسطمون تموم ميشه ....اون وقت بتونم وقت برا ليزر بگيرم......

.

خوش بحال مرفهين بي درد

خدا قهرش نگيره

ما هم مرفّهيم ....اما از نوع مرفّهين درد گرفته!!!!

.

.

خلاصه اينكه كل يكشمبه رو ما خونه سابيديم....يني آشپزخونه سابيديم....كلي ظرف تلمبار شده بود....همه جا چرب بود...گاز به فنا رفته بود....توي كابينتها ريخت و پاشيده بود.....

همه جا رو برق انداختم و نهارم ماكاروني درست كردم

و علي اومد

غذا خورديم و من خيلي خسته بودم...بدون اينكه بساط غذا رو جم كنم...رفتم تو هال جلو تي وي ولو شدم

يكهو ديديم زنگ خونمونو ميزنن.....

در وا شد و يه جوجه....پريد ميون خونه

پسر دايي محبوبم بود

چشام از خستگي البالو گيلاس ميچيد....به زور پاشدم چاي گذاشتم و علي سفره رو جم كرد و نشستيم با پسردايي به چايي خوردن....

كاري نداشت اين پسره دربدر   ......تو اون هاگير واگير خستگي و شلختگي ما  اومده بود به دختر عمه ي عزيز تر از جانش سر بزنه :)

هي بهش ميگم: خُب حالا غرض از مزاحمتت؟؟؟؟؟؟

هي ميگه : اومدم سر بزنم.......داشتم رد ميشدم گفتم بيام اينجا خوشالتون كنم

علي بش ميگه: خب خوشال شديم حالا برو   بذا به شادي خودمون بميريم.....:)

هي من و علي --پسر دايي رو اذيت كرديم ...هي اون اذيتمون كرد

به پسر دايي ميگم: ما بهت رو ميديم دم به ثانيه اينجا پلاسي؟؟؟جرات ميكني  خونه ي خاله ماله هات هم بري؟

اونم از رو نرفت...پسر دايي ميگه: نه ....خونه ي خاله هاي عزيزم نميرم....اونا--- 24 ساعت شبانه روز ؛هفت روز هفته ----ميان خونمون و من و بابا مامانمو خوشحال ميكنن

بهش گفتم: كوفته خاله هات شه....دايي عزيزتر از جانم بره با مشقت كار كنه ؛ خاله ماله هات بيان خونتون كوفت كنن؟؟؟من كه راضي نيستم.ايشالا خير نبينن

علي به پسر دايي ميگه: عقل نداري داري ميايي خونمون دست خالي نيايي؟ يه شيريني اي بستني اي ....

پسر دايي ميگه: من بفكر تناسب اندامتونم

1ساعتي خنديديم

به پسر دايي گفتم شام خوردي ؟گفت:نه....همينجور سرد سرد قابلمه ماكاروني(به اندازه نصف بشقاب ماكاروني توش مونده بود) و يه قاشق دادم دستش گفتم: سَق بزن

(((((نميدونم سق بزن   درسته يا زَق بزن))))))

اونم خورد

وقتي داشت ميرفت:علي به پسر داييم ميگه: به"""" باباجونت"""" سلام برسون

گفت: مامانم چي؟؟؟

علي گفت: فقط به باباي عزيزت سلام برسون.برو تا بابات  مامانتو طلاق نداد ديگه اينورا پيدات نشه

:)

:)

يك ساعتي خيلي خوش گذشت و خنديديم.پسرداييم 20 سالشه...خيلي شوخ و شنگ و مشنگه

خيلي هم من و علي رو دوس داره

ديشبم خيلي خسته بودم11 خسبيدم




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۹ توسط:eng موضوع:

آرزوهااااااا.....به افتخار آيلين

5آرزويي كه بهشون رسيدم---نرسيدم----فانتزيام

5تا كمه...هرچي دلم خواست ميگم:خب؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

آرزوهايي كه رسيدم:

---------------------------------------------------------------------------------------

اخلاق علي خوب شه...

همسرم تو شهر خودمون باشه و بعد ازدواج راه دور نرم

درامد مخصوصك به خودم

رفتم شيراااااااااااززززززززززز"يني بعده اينكه رفتم شيراز فهميدم آرزوم بود"

بيمه شدم...اينم بعده اينكه  بيمه شدم فهميدم چقده خوبه

همين خونه اي كه داريم آرزوم بوده

دور شدن خونمون از خونه مادرشوهرم اينا هم آرزوم بود

و هزاران چيز ديگه...مث اون پيراهن سفيده كه خريدم....اون كيف خودم ....ساعت مچي علي

...عينك افتابيم حتي!!!!.....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

5تا آرزويي كه نرسيدم

------------------------------------------------------------------------------------------


تمااااااااااااااااااام قرضامونو بديم

به وزن روز عروسيم برگردم(56-57 شم)...دوباره لباساي تنگ و ترش تنم كنم

ارديبهشت 93باردار شم و ني ني متولد بهمن داشته باشيم

خونه ويلايي....ويلاييه ويلاي كه نه...مثلا 2 واحدي...يا 3واحدي كه بقيه واحداش مستاجر خودم باشن...من رئيس باشم

زبان انگليسي تقويت كنم.فول شم

يه سرويس ظرف(كاسه بشقاب)12 نفره ي ديگه؛عين هميني كه دارم بخرم

علي بره فك آقاي همسايه مونو بياره پايين.يه بار همين پيرمرده يالقوز سره اينكه چرا آشغالا رو اينور اور ميذاري واسم صداشو برد بالا..منم بهش گفتم:خُل.....

ماشين زانتيا.......

دوستم سيما يه ازدواج توپ داشته باشه

دكوراسيون خونم عالي باشه.(هرچي من از آشپزي فراري ام  اما بجاش عاشق دكوراسيونم).اين مبحث طولانيه كلا جزئياتشو نمينويسمش

اونقده وضعمون خوب شه كه بتونم بدون عذاب وجدان برم ارشد بخونم...دانشگا آزاد

شغل...يه شغلي كه ساعت كاريش از 8 تا 2 باشه و مكانش هم با خونمون 2 ديقه فاصله داشته باشه و صاحب شركت هم چن تا از فاميلاي جوون محبوب فاميلمون باشن...محيط قابل اعتماد و محترمانه و دوستانه باشه. 5شنبه هاشم تعطيل باشه...حقوقش هم اقلا مث قانون كار باشه.

دوستم "فريال" از شهر ديگه برگرده بياد ساري 

دوس دارم زنده باشم و زمين خوردن يه نفر رو ببينم....ناگفته نماند اين يارو به من بدي نكرده...به يه مرد غريبه ي فلك زده بدي كرده چنان اون مرد غريبه رو به خاك سياه نشونده كه دل من كه فاميلشم ازش خون شده


يه رينگ طلا ساده زرد 500-600تومني

من و علي يكي يه گوشي خوب بخريم

ما هنوز وايمكس مين نت نگرفتيم....ا

داداشي  دانشكده فني دانشگاه مازندران قبول شه

لنگه ي پيشدستي هايي كه برا جهازم برا پذيرايي خريده بودم رو بازم پيدا كنم بخرم...ديگه نيست!!

يه پولي هميشه  پس انداز داشته باشيم...كه نداريم....



--------------------------------------------------------------------------------------------------------- آرزوي فانتزي.......

-----------------------------------------------------------------------------------------

فوسماژوري بريم سفر تفريحي خارجي(فوسماژوريش بخاطر اينه كه تا دختر خاله و دختر عمه م نرفتن من برم)


صورتم هميشه جوون بمونه

موهام از موخوره نجات پيدا كنه

كلاس زبان.گيتار.بدمينتون.كامپيوتر و دنس را كه همه شو بعد چن جلسه ول كردم دوباره  ادامه بدم

برادرشوهرم اينا قبل از ما بچه دار نشن!!!!

خوابي كه در مورد ستاره ديدم درست از آب درنياد.قبل اينكه ستاره باردار شه خواب ديده بودم ستاره 2 تا بچه داره و بسيار شيك پوش داره از يه مغازه ي لوكس خريد ميكنه و من با لباساي مندرس بدون بچه دارم ازونجا رد ميشم...فعلا كه ستاره يه بچه رو آورده ....خدا كنه ادامه دار نشه و خوابم تعبير نشه


با خونوادم 5 سال برم آمريكا زندگي كنم و برگردم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۸ توسط:eng موضوع:

پن شمبه 24 بهمن. جومه 25 بهمن. خريد مامان.سر خاك.خونه ننه شوور


با عرض سلام و خسته نباشيد حضور فعالان عرصه ي مجازي


پنج شمبه:

8 نيم صب بيدار شدم و منتظر تلفن مامي شدم تا با هم بريم بيرون

مامي يوخده دير زنگيد منم از بيكاري به انحراف كشيده شدم و نيم من به خودم ماليدم

منو مامان بيرون همو ديديم..............دعوام كرد........گفت: از 5 صب آماده باش بودي؟؟؟؟!!!!!!!


خجالت كيشيدم م م م م م م...ولي از رو نرفتم

مامي واسه خودش دمبال پيراهن بود

هرچي من سخت پسندم    اين مامانه ما    دست صاب بچه   رو از پشت بسته.....

مگه ميپسندييييييييييييييد؟!.دق داد منو....

البته حق داشتاآآآ.انصافا لباس مناسب گيرش نميومد...ولي خب....ديفال ننه ي ما از همه كوتاهتره و غرغر خورش ملسه...ما هم كه نه ترسِ خدا پيغمبر داريم نه  جهنم بهشت...هي ميتازونيم به اون بنده خدااااا

جيگرشو برم من...

بديش اينه كه مامان من برخلاف من از رنگ مشكي خوشش نمياد...حالا نه كه تناسب اندام داره؟! ميخاد با اون شكمش لباساي رنگاوارنگ بپوشه تو مجلس مردم فك كنن بارداره

آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي  ي ي ي ي ي 

جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

يني ميشد مامي ما يه ني ني بياره؟؟؟؟؟

خودم فداي ني ني و  زائو مون ميشدم.....

هيهااااااااااات كه جرات نميكنم جلو مامي حتي ازين حرفا بزنم....

نه كه بترسم كه مثلا مامي دعوام كنه: بگه :چرا تو اين سن از من توقع بچه داري آآآآآ..........نه.....اصلا  

اينقد اين مامي و باباي ما  سنگينن...حتي...من با سن ننه بزرگونم   ؛جرات ندارم طوري حرف بزنم كه مثلا بچه دار شدن به دست خود آدميزاده

ما رو طوري بار اوردن كه ما فك كنيم....خدا به آدم بچه ميده

:)

:)

مامان من تا بحال نشده بگه"حامله" هميشه ميگه"باردار" اونم

به دلايل ناشناخته      وقتيم ميخاد بگه " باردار" ولومشو مياره پايين.......

خخخخخخ.....

به ننه ي خودمم رحم نميكنم



بگذريم 

بالاخره بعد از كلي دق اومدن از دستش ؛ خدا يه امداد غيبي رسوند و يه مغازه دار"خانم" خوشگل خوش سخن     ننه ي ما رو به ترديد انداخت كه بره يه پيراهن مشكي بلند آستين حلقه اي بدون كت رو پرو كنه

مامي كه رفت پرو كنه....من از فروشندهه خواهش كردم: خانم لطفا اينو قالبش كن...خسته م كرده

فروشنده خنديد و گفت: بذار پرو كنه اگه تو تنش خوب باشه   چشم


انصافا   تو تنش خوب بود

فقط يك ك ك ك ساعت براش روضه خوندم كه     رنگ مشكي خوبه....به جونه جعفرقلي   مشكي خوبه....چيه مث 14 ساله ها همش سبز و آبي....

خلاصه با كلي اخم و تَخم كردن به من و منت سر من گذاشتن:كه: هر بار اختيار لباسامو ميدم دست تو..چيزه شيك گيرم نمياد و   اين داستانا

به سلامتي اون پيراهنه رو خريدش

آخ يييييييييييييييييييييييي ش

بعد رسيديم به معضل دوم: كت واسه رو سارافونه بود

گفتم: بريم حرير بگيريم كت بدوزيم....گفت:نه ه ه ه ه ه   اگه   يه مرد بياد تو سالن عروسي......

گفتم: ديگه به من چه....من از پارچه هيچ سر رشته اي ندارم خودت برو هر چي دوس داري بگير

از خداشم شد

آخه يه دوستي داره دائم پارچه ميگيره و لباس ميدوزه و حسابي اين كارست...

من و مامي جدا شديم و من رفتم دمبال كاراي خودم

اول فندك بردم "پُر" كردم....دوم: 1ماهي قزل خريدم...سوم:قلم گوساله خريدم تا ازون ژله هاي قلمي درست كنم واسه سوپ و آش و اينا

داشتم ميرفتم سمت خونه كه به دلم افتاد برم :نون حلوا بگيرم و برم خونه حلوا درست كنم   عصري بريم سر خاك اموات  پخش كنيم

نون حلوام گرفتم 

ماشالا اينقده امواتمون زيادن كه نميدونم  يه ذره حلوا  به كدومشون باس برسه

و از يه شيريني فروشي 1 كيلو كيك يزدي هم برا همون نيت گرفتم


رفتم خونه مث فرفره به كارام رسيدم

قلم گوساله رو بار گذاشتم

ماهي رو واسه شاممون  طعم دار كردم و گذاشتم كنار

حلوا هم درست كردم و گذاشتم لاي نون كه ببريم سر خاك

برا نهارم خوراك اسفناج درست كردم

تا اينكه علي اومد و نهار خورد و بش گفتم بريم سر خاك

به مامي زنگيدم گفتم: شما رفتيد سر خاك؟گفت: داريم حاضر ميشيم بريم

گفتم: پس دمبال مام بياييد با هم بريم

و اومدن

و با هم رفتيم سر خاك

داداشي هم اومد(پسره انگار نه انگار كنكوريه)  صف اول دَدَر دوودووره



چقد سر خاك دلم گرفت....يكي كه ميميره   همچين تو ناباوري و  بُهت فرو ميرم   گريه م نمياد

اما امان از روزي كه ميرم سر خاك و يادم مياد چه لطفا كه ميتونستم بهشون بكنم و نكردم

و زندگي چه پوچه

يخورده سر خاك بغضم گرفت و چشام از دلتنگي برا اون خدابيامرزا  پره اشك شد....داداشي فهميد و مسخره بازي دراورد و علي هم همينطور   ديگه خيرشو خوردم

يكي دو تا از اقوام هم اومدن و اونجا همو ديديم و ديدار تازه شد

رفتيم خونه ي زن عموم(عموي مرحومم) نيم ساعتي نشستيم

هر چي به زنعموم اصرار كردم حالا كه تنهايي بياييد بريم خونه ي ما...نيومد كه نيومد

بعدشم برگشتيم

يواشكي به مامانم گفتم: تو روخدا بياييد خونه ما   كه علي نگه شب بريم خونه ي مادرش...

نميدونم از ذوق پيراهنه صبح بود يا  هر چي    پذيرفت

شب اومدن خونمون موندن

سبزي پلو ماهي درست كردم...واسه علي لوس هم مرغ

عشگه منه سبزي پلو ماهي...بعد از 120 سال اگه خداي نكرده من مردم برام اين غذا رو خيرات كنين به روح و روانم برسه

"كنارش آب يخ هم خيرات كنين    شايد اون دنيا يه كم زيادي گرمم باشه!!!!"



صب ساعت 8 مامانم اينا صبونه شونو در خواب غفلت ما خوردند و رفتند تا داداشي را برسونند كلاس


مام 9 پاشديم و بعده يه مختصر صبونه اي    رفتيم سمت خونه ي مادر شوهر گراااااااام

وقتي رسيديم:ننه شوور:

به ه ه ه ه ه ه ه ه ه    علي آقاي گل دسته ه ه ه ه ه ه ه

راه گم كردي؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

ماچ ماچ ماچ      موچ موچ موچ     ماچ ماچ ماچ     موچ موچ    موچ چ چ چ چ    

قربون پسرم برم م م م م.دلم برات يه ذره شد....خوبي مادر؟؟؟؟اوضاع احوالت خوبه پسر گلم؟؟؟؟

از ما ناراحتي به ما سر نميزني؟؟؟؟نميگي يه مادر پير دارم......چشمم به در خشك شد 

جمعه به جمعه به اميد تو آبگوشت درست ميكنم اما ما رو قابل نميدوني؟؟؟

آخي ي ي ي  حالا   دلم باااااااز شد علي جان.خوش اومدي .صفا آوردي....

ماچ ماچ موووچ موووچ

.

.

.

.

به من:

سلام شميم خانم.خوبي ؟ خونواده خوبن؟

ماچ.ماچ



هَعي ي ي ي   روزه گار

:)

بعدشم مادرشوهرم  اومد تو هال پيش ما نشست و اينچنين از ما  پذيرايي كرد:

شميم خانم بيزحمت پاشو  از تو آشپزخونه چاي بيار

شميم خانم پاشو شيريني(شيريني فسيل شده از عهد ژوراسك ) از تو  آشپزخونه بيار

شميم  پاشو از تو يخچال اتاق ميوه سوا كن بشور بيار

شميم  بادمجونا رو روي گاز پشت رو كن

شميم پياز داغ كن روش رب بزن بريز تو خورشت(قيمه)


شميم آب كتري نموم شده پركن بذار جوش بياد

شميم حالا چاي دم كن

شميم فقط 1 قاشق چاي بزن

شميم حالا استكانا و ظرفا رو جم كن


......................................................................................................


شميم و كوفت....شميم و درد....شميم و زهر هلاهِل

اِي مرگ گ گ گ گ گ گ گ گ گ گ

چقده دستور ميداد اين امروز؟

فقط  چن روز نيومديم   نشسته كلي فرصت كرد فك كنه چجوري بهم كرم بريزه

ولي با اين حال اصلا به روي خودم نياوردم و به كارا رسيدم


علي و مامانش بودنكه دل ميدادن و قلوه ميگرفتن....منم كه غلام زر خريد مشغول كلفتي .....

بعد از صرف چاي و ميوه توسط علي و مادرش ...ظرفاشونو كه جم كردم...مادرش ميگه:

مديوني بشوريآ آ آ آ آ

هاه؟؟؟!!!!اين همه دستور داد كار كردم...واسه چي دو تا استكان و پيشدستي رو نشورم؟؟؟؟

نه كه خيلي تميزه؟!به شستن من حساسه؟؟؟!!!ايش ش ش ش.چه گو ز ا ا ا ا ا ا

ولي 

فك كنم "محض قسم خوردن" گذاشته.

كه بعدا جلو خواهر مواهراش بشينه اشك تمساح بريزه گريه كنه بگه عروسم خونه ي من يه ظرف

" يه ظرف" نشسته

منم گرفتم شستم....جيغش درومد.....دلم خنك شد.......


خخخخخخخخخخخخ.....


موقع نهار شد.برنج و قيمه درست كرده بود.دست پختش خوبه هااااا

سفره رو من انداختم...وسايلا رو من آوردم....

مادر شوهرم همون لحظه رفت تو آشپزخونه ترشي كه من پيدا نكرده بودم كجاستو   بريزه بياره

مث هميشه قابلمه  برنج رو آورده بود يم كنار سفره تا همونجا بشقاب به بشقاب بريزيم 

اينكارو هميشه خب صابخونه انجام ميده

من كه ديدم علي و پدرشوهرم نشستن كنار سفره  و معطلن كه ننه شووره بياد..ديگه فداكاري به خرج دادم و .درب قابلمه رو واز كردم تا تو بشقابا برنج بكشم بدم دست اين طفلان مسلم كه كنار سفره   منتظر النهار نشسته بودن


يكهو....پدر شوهرم گفت: صبر كن بذار خانمم بياد بكشه

منو داري....از تعجب    خشك شدم..............

راستش بيشتر از ينكه حرفش بهم بربخوره    خوشحالم كرد


فرصتو غنيمت دونستم به بهونه ي "كمك به ننه شووره برا آوردن ترشي"  رفتم تو آشپزخونه  و با خنده و بلند  به ننه شوور گفتم: بيا كه شوهر زن ذليلت ميخاد از دستاي شما  غذا بكشه


آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

بذا خودشو و شوهرشو علي بدونن كه زن ذليلي فقط مختص پسراي اين خونواده نيست

بذار موقعي كه ميگن علي زن ذليله ياد اين جمله ي من بيفتن و  دهنشون بسته شه

دلمان خنك برفت و روحمان بسي شاد گرديد


عصري هم اومديم خونه ....

امروز همش منتظر بودم علي منو واسه ولنتاين سوپرايز كنه

اما غروب گفت: شرمنده دستم خالي بود.بعدا برات جبران ميكنم

دلم يه جوره بدي شد.من واسش كفش خريده بودم اما اون.....هيچي

به روي خودم نياوردم و با خنده بش گفتم:ميدونم گذاشتي واسه "سپندارمزگان" يه كادو دوبل بهم بدي!!!!!

حالا سپندارمزگان چيه و كي هست نميدونم اصلا....فقط چن ساليه به گوشم خورده....


منم از ناراحتي تصميم گرفتم كفش رو بهش ندم و بذارم بعدا بدم

اومديم خونه؛ديگه شيطون رفت تو جلدم و كادوشو تقديم كردم

متاسفانه كفشه برا پاش مناسب نبود.هم بزرگ بود هم تنگ....نميدونم ديگه براش چيكار كنم

الانم رفته دوش بگيره من با خيال راحت مچقوله نگارشم

----------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز علي يه سوتي ديگه داد

ميخواست بگه: "خانم فلاني " خاله ي فرشته ست

بجاش اشتباها

گفت: "خانم فلاني" عمه ي سپيده ست

ما اصلا دور و بر سپيده نداريم.بخاطر اينكه "فرشته خانم" سفيد رو هستن    فك كرد اسمش "سپيده" ست

كلي دست انداختمش




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۸ توسط:eng موضوع:

سه شمبه 22بهمن.دريا خونه دايي ضايع كردن محبوبه.....چارشمبه 23 بهمن

سلام

ديروز در يوم ا... 22 بهمن ماه ساعت 10 صب بيدار شدم

بخاطر اينكه شب قبلش حالم بد بود...علي مهربون شده بود و يه صبونه ي مشدي حاضر كرد

منم فقط واسه سپاس از لطف همسرم     تا خرخره خوردم  

 آخرين لقمه هايي كه قورت ميدادم پايين نميرفت ...همين جا تو گلوم  ميموند...

بعده صبونه هم نت و نت و نت ...تا ساعت 3 كه نهار نخورده با هم زديم بيرون

هدف نداشتيم...هي كجا بريم   كجا نريم   سر از دريا دراورديم و اونجا داييم اينا رو ديديم

با اونا همراه شديم .كمي تا قسمتي خوش گذشت

همونجا آش گرفتيم و من و زندايي و بچه ها خورديم....و بسي لذت برديم


چه جوريه؟چرا آقايون آش دوس ندارن؟؟؟داييم و علي با اينكه هيشكدومشون نهار نخورده بودن اما آش نخوردن...ناز  و اداشونه؟ والا علي كه تو خونه سالي يه بار آش درست ميكنم ميخوره

من آش كشك-آش دوغ-آش ماست دوس دارم

اصلا از آش رشته كه يه قطره كشك روش ميذارن خوشم نمياد

مامانمم آش گوجه درست ميكنه-دوس ندارم

بعدش


زندايي گفت : بياين بريم خونه ي ما....ما هم بيكارالدوله....با كله قبول كرديم

و رفتيم خونشون

من و زندايي و بچه ها كه شام نهارمون يكي شده بود....سير بوديم

زنداييم از ماكاروني كه واسه نهارشون درست كرده بود اما نخورده بودن واسه داييم و علي گرم كرد و اونام خودن

آخي ي ي ي.اين طوري خوبه.

همين زنداييم شايد سالي 2-3 بار دعوتمون كنه اما 20مدل غذا درست ميكنه

بارها بهش گفتم: من نه هنرشو دارم نه توانشو كه همچين دعوتي هايي رو پَست بدم...بنابراين يا كمتر درست كن يا ازينكه من نميتونم مث خودت پذيرايي كنم دلخور نشو...اونم مث قبل به قوت خود باقي 20 جور 20 جرو غذا درست ميكنه و

خوشبحال من ميشه-همش هم غذاهاي فانتزي-

سر شب يكي ديگه از فاميلا _يه زن و شوهر و بچه 4 ساله_واسه گرفتن يه امانتي يه نيم ساعتي اومدن خونه داييم اينا

اين خانم مهمون    خاله خان باجي   تشيف داشت. اينقده تو اون نيم ساعت حرف مفت كشي و چقلي كردددددددددد

حتي اين خانم(محبوبه)ميگفت: زنه برادر ستاره ميخاد واسه عروسيش كدوم آرايشگاه بره.....و موهاشو چه مدلي  درست كنه.....

زنداييم واسه پذيرايي از محبوبه اينا رفت از تو يخچالش " ژله رنگين كمان" دراورد داد بخورن

همينكه زندايييم باز رفت تو آشپزخونه....محبوبه   يواشكي بهم ميگه: چه بد درست كرده

درحاليكه

ژله ش اينقدر حرفه اي و عالي بود كه مني كه ژله دوس ندارم اما تونستم چن تا قاشق بخورم و لذت ببرم

يني در اين حد 

محبوبه باز چشم زنداييمو دور ديد پرسيد: ماشينشونو چن خريدن؟؟درحاليكه ميدونستم..الكي به محبوبه گفتم: نميدونم....اصرااااااااااار كه بگو...منم انكاااااااااااار كه نميدونم

بعد زنداييم كه برگشت تو هال؛ دلم به زنداييم گرم شد و زبونم وا شد...هرهر خنديدم و گفتم: والا من دسشويي دارم اما از ترس تو جرات نميكنم دو ديقه از كنارت پاشم (هرهرهرررر) اگه پاشم لابد راجه به منم به زندايي ميگي :شميم چنينه و چنانه....(همينطور هرهرهرهر...)

بهش گفتم: محبوبه جان من دارم ميتركم...كي ميري ي ي ي ي ي ي؟؟؟؟؟

(بازم هرهرهرهرررر)


محبوبه جلو علي و داييم ميگه: برادر ستاره و نامزدش(همونا كه يه هفته ديگه عروسيشونه) الان يه ماهي ميشه رفتن تو خونه خودشون زندگي ميكنن.... والا چقد وقيح شدن.همه ي رسم و رسوما رو زير پا ميذارن....اين چه وضعشه.خودشونو مسخره كردن.....باردار شه چي؟

(همين طور جلو داييم و علي و شوهر خودش گفت )

بعد: من با يه لحن كشدار گفتم:

تو به برادر ستاره و نامزدشم كارداري؟؟؟؟؟

-------------فقط همينو گفتم---------------

ضايع شد د د د د د د د د د د د د د د د د د د د د د د 


(همه---از جمله همين محبوبه---- ميدونن من از ستاره خوشم نمياد...حتي از خونوادشم خوشم نمياد....اما يه پسر  كه زن عقديشو گرفته برده خونه ي خودش؟كجاش بده؟اگه هم كسي بايد شاكي شه...خونواده هاي عرس و دومادن نه ما.....)

بعده ضد حال كه به محبوبه زدم

بازم از رو نرفت.....

همچنان كه داشت لباس بيروني تن بچه ش ميكرد كه برن....رو كرد بهم گفت:

اين حرفا كه گفتم فقط صحبت بود كه تو آداب شنونده بودن نداري....همه ش آدمو ضايع ميكني.....

چشام گرد شد....بيششرف چقد وقيحه ه ه ه ه ه ه

علي شنيد برگشت(با خنده) نه گذاشت نه برداشت گفت: محبوب خانم ازينكه  زن من اهل خاله زنك بازي نيست؛ناراحتي ي ي ي؟؟؟؟

برق شادي تو چشاي من و دايي و زنداييم شكفتن گرفت

داييم با خنده ادامه داد:شانسي كه آوردم اينه كه زنم سرش تو لاك خودشه...... اگه زن من ميخواست  دمبال آمار فاميلا بره؛؛؛2روزم تحملش نميكردم

هااااه هااااه هاه هاااااااااااااااااااه

ضايع شد

البته تمام اين حرفا رو با خنده ميزديم.....


"شوهر محبوبه  گوسفنده

نه اهل بگو بخنده...نه اهل فضل و كمالاته...نه اهل صحبته...نه اهل دعواست....

محبوبست كه شوهرشو مث يه " برِّه" اينور و اونور ميكشه"



محبوبه اي بود كه ضايع شده بود

دلمان خنك برفت

بعده رفتنشون يه دله سير به ريش محبوبه  خنديديم

محبوبه باشه كه ديگه دمبال   خاله خان باجي گري   نره

ساعت 10 هم برگشتيم خونه و من نت نت نت

امروز ساعت 9 بيدار شدم .علي اس داد واسه نهار سوسيس تخم مرغ درست كن

فهميدم همكاراش اونجا خودن بچه هوس كرده

سوسيس نداشتيم

رفتم بيرون سوسيس خريدم و اوردم خونه و امروزم نت نت نت 









برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۶ توسط:eng موضوع:

نظر

هيشكي خودشو ملزم به گذاشتن نظر نكنه عزيزان..........اگه دوس داشتين؛ نظر بذاريد و منو خوشحال كنيد

وگرنه -با نظر يا -بي نظر ....همينكه افتخار ميدين و وقت عزيزتونو به خوندن من اختصاص ميدين باعث افتخارمه

دوس ندارم كسي مطلبمو ميخونه و يا --دوس نداره يا --چيزي به ذهنش نميرسه ؛الكي الكي وقت تلف كنه چيزي بمويسه به اميد اينكه منم برم وبش

خب من كه وقت داشته باشم ميرم همه ي لينكيامو به ترتيب ميخونم..چه كاريه ملت درد سر بيفتن؟؟

بعدشم از طرفي رفتم يه وبايي ديدم تهديد كردن كه هر كي نظر نذاره ما هم نميريم وبش...يا هر كي مياد وب منو نظر نده ايشالا سوسك شه......بعنوان خواننده بهم برخورده ....

خواستم خيال ديگرونو راحت كنم.هر طور راحتن برخورد كنن
زور چپوني كه نيس....منم كشته مرده ي آمار بازديد نيستم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۶ توسط:eng موضوع:

دوشمبه 21 بهمن 92....پ بارداري ميترا....مهسا...سيما

سلام

صب ساعت 9 بيدار شدم...ساعت 10ونيم رفتم بيرون تا واسه كادو ولنتاين علي براش كفش بخرم

(ما چيزايي كه نياز داريم رو تو مناسبتها به هم كادو ميديم...خيلي شيك و بصرفه)

جنش چرم كفشها هم خيلي با هم متفاوته.من يه كفش چرم با مارك"دكتر نميدونم چي چي "  :)  گرفته بودم....عالي بود

اون كفشاي "كلارك" اوليه كه هم عاااااالي بودن

نميدونم چرا اينقد تريپ كارشناس كفش برداشتم

كو پوووووووووول؟؟؟؟

با  بودجه ي من  گيوه  هم نميدادن چه برسه چرم اصل تبريز....

واه وااااه چه گ و ز اااااااا

:)

يه كفش ديدم خوشم اومد گرون بود130 بود:(يه جا ديگه 125 بود :(   يه جا ديگه ا 180بود:(

هي اين مغازه اون مغازه رفتم و قيمت كردم و بعد با دماغ اويزووون از مغازه ها ميومدم بيرون

به خودم دلداري ميدادم: شميم به خودت مسلط باش...ميتوني با 50 تومنم كفش چرم اصل مردونه ي شيك گير بياري....تو ميتوني...فقط بايد جذب كني...هي بگو: كفش چرم شيك 50 تومنيي ي ي ي...كفش چرم شيك 50 تومني ي ي ي ي

ولي هررررررر چي  ي ي ي ي گفتم افاقه نكرد

من اصلا به اين قانون جذب اعتقاد ندارم....قانون جذب فقط يه ترفند روانشناسانه ست كه مردم از افسردگي خودكشي نكنن...وگرنه اگه 1بار برا من جواب داده باشه 550 بار جواب نداده....پس شانسكيه و چه جذب كني چه نكني هر چي تو سرنوشتته برات رخ ميده


چن تا مغازه گشتم تا بالخره به چرم معمولي تر رضايت دادم...يه كفش گرفتم يه كم از پولم بيشتر..بع علي اس دادم.برا خريد خونه پول ميخام...برام با همراه بانك جابجا كرد و من كفشو خريدم براش....ماششالااااا شماره پاش 44

بازم بخاطر تاخير پ  به شك افتادم و دو تا بي بي چك خريدم

راستي برگشتني هم هوس انار ملس به سرم زد و رفتم خريدم و اومدم خونه هنوز لباس از تنم درنياورده شروع كردم به انار خوردن...

اينقده فاز دااااااد

با خودم گفتم  بچم  مث مامانش انار دوس داره...اما خدا كنه مث ننه ش   دائم اليوبس   نباشه كه مجبور باشه از انار پرهيز كنه

انار كه تموم شد   تلفن زنگ خورد   دوسته عزيزم بود و بش گفتم 2مين ديگه بزنگ و رفتم تست بي بي چك انجام دادم و باز برگشتم سراغ تلفن

همزمان بي بي چك هم نيگا كردم....

كووووووووفت.بازم يه خط فقط......اييييششششش....خر ر ر ر ر ر ر ر ر

1ساعت با دوستم"ميترا" حرف ميزدم.1سالي ميشه ازدواج كرده.بهش گفتم بيا پيشم گفت:نه...گفتم يه شب با شوهرت بيا   گفت: نه

گفتم: عوضي ي ي   لااقل عيد بيا عيد ديدني...دلم واسه ريخته نداشتت تنگ شده.....

گفت: اگه دكتر اجازه بده ه ه ه ه

گفتم:هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جانم م م م م....ني ني داري؟خنديد....خيلي براش خوشال شدم

عزيزم

باورم نميشه داره مامان ميشه

اين دوستم....مال دوران 12-13 سالگيمه....همون موقه ها كه من و اون اينقد خُل مشنگ بوديم كه دوس داشتيم با هم ازدواج كنيم:)   به خداااا....

يني ما چقََََََََََدر گاگول بوديم.....انگشتر مصنوعي ايي كه داشتيم رو ميبرديم مدرسه     به جا حلقه ميكرديم دست هم

اون احساسي بود ميشد زن   و   من پوس كلفت بودم ميشدم شوهر....

هر دومون شاس ميزديم....الكي الكي 1ساله تماااام عاشق هم بوديم....

تا اينكه رفتيم دوم راهنمايي و برحسب قد مرتبمون كردن و ميز من و اون از هم سوا شد و من به عشق اولم"ميترا" خيانت كردم و به جاي ميترا   رفتم با مهسا دوست شدم

يني يه بلااااايي سره ميترا اومد خانمان سوووووووز

هر روز برام نامه مينوشت و با اشك و آه طلب بازگشتم به خودش ميشد

اما منه بد....دل يه مهسا بستم چون مهسا خيلي خنده رو بود من جذبش شدم

1سال هم  عاشق مهسا بودم و هرهر و كركر فقط ميخنديديم 

تا اينكه شديم سوم راهنمايي و مهسا رفت با يكي ديگه دوست شد و منو ول كرد

و اينچنين شد كه من  اولين شكست عشقيمو خوردم

آه ميترا منو گرفت

1سال تمااااااام سووووووووووختم.....چه شبها كه به عشق مهسا اشك ريختم و دوست جديد مهسا رو لعن و نفرين كردم....چه نامه اي براي مهسا نوشتم.....اما اون هيچوووووقت مث قبل نشد

آه ميترا بود.....يكسال عذاب كشيدم...تا اينكه سال اول دبيرستان با يه دختري آشنا شدم كه اولش از زور تنهايي با هم رفتيم تو حياط و دوست شديم...اما اين دختر بهترييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييين دوستي بود كه ميتونستم تو عمرم داشته باشم

منو بزرگ كرد.منو آدم كرد....منو رام كرد....

يا اينكه من و سيما خيلي خيلي با هم فرق داشتيم.....اما مكمل هم شديم...

نه      اون مكمل من شد

هرچي كه من نبودم اون بود....

سيما منو از يه دختر لوس حساس مسخره ي قهرقهرو   به يه دختر سرد و خودساخته و عاقل و بزرگ منش تبديل كرد

(البته حالا عوض شدم و شدم همون دختره لوس مسخره:))

بچه ها من دختر هستماآآآآآ

تو سن بلوغ عقلم نميرسيد بايد عاشق پسرا بشم....همينكه هورمون عشق فوران ميكرد من سريع عاشق بغلدستيم تو مدرسه ميشدم:)

هه ه ه ه ه ه ه

ميدونمم كه خيلي از دخترا مث من بودن و من زيادم آنرمال نبودم

از بحث پرت شدم

خلاصه اينكه "ميترا"(عشق اول من) يه بچه تو شيكمشه....جوووووووونم ني ني....انقدم ميترا سفيده ه ه ه ه ه

بچه ش مرواريد ميشه ...جيگرشو برم من....جووووووووون جيگرشو برم م م   پدسسگ

.

.

.

صب كه صبونه نخورده بودم .ظهرم كه انار خوردم.برا نهار هوس صبحونه كردم: واسه خودم ساعت 4 چاي گذاشتم و با پنير و نون وگوجه و كره و اينا خوردم....اينقد صبونه دوس دارم م م م....آها چاي شيرين خوردم....چقدم واجبه با اين ليپيدا چاي شيرين و كره بخورم


عصر علي اومد خونه بهش برنج دادم با سيب زميني سرخ شده و تخم مرغ....خيليم دوس داره

غروووب  مادرش زنگيد كه :چرا نيومديييييييييين؟ علي هم سيريش شد كه بريم

منم فهميدم شامشون ماكارونيه حاضر شدم كه بريم...يني در هر صورت حاضر ميشدم.....

از بيرون همينجوري الكي  1 كيلو شيريني خشك و 1 كيلو شيريني خامه اي گرفتيم و

رفتيم اونجا و  و و و و     پ لعنتي با 2-3 روز تاخير قدم نحسشو گذاشت.خيلي ازش خوشم مياد.ولمم نميكنه.خر ر ر ر ر

وقتي پ ميشم اينقدر حالم دگرگون ميشه    حوصله اينو ندارم كه غصه بخورم كه چرا باردار نشدم

فقط

علي كه همونجا تو هال نشسته بود اما همه بودن بهش اس دادم و گفتم

اونم قيافمو كه ديد چقد بده حالم....بهونه الكي آورد و برگشتيم ...منم رسيده نرسيده پريدم تو دنياي مجازي

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

علي امشب جلو ننش اينا خواست بگه: فضاي مجازي....گفت: فضاي مزاجي....

هاه هاااااه

------------------------------------------------------

قابل توجه دوستان عزيزم در فضاي مزاجي:

هيشكي خودشو ملزم به گذاشتن نظر نكنه عزيزان..........اگه دوس داشتين؛ نظر بذاريد و منو خوشحال كنيد 

وگرنه  با نظر  يا  بي نظر  دوستتون دارم.همينكه افتخار ميدين و وقت عزيزتونو به خوندن من اختصاص ميدين ممنونه همتونم .عزيزاي دلم هستيد




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۵ توسط:eng موضوع:

20بهمن 92 تاخير و آز مايشات

سلام

مطلب امروز 

دوره هاي من بين 25 تا 28 روزه ..هيچوقت كمتر بيشتر نشده

الان 30روز شده كه خبري از   گل پري جون    نشده....

صب ساعت 7 از شدت ج ي  ش    بيدار شدم....با سرعت جت كيلومتر در ساعت در راه دبليوسي بودم كه يادم اومد بي بي چك رو بايد سر   صب  تست كرد

عجله عجله بي بي چك رو از تو كمد برداشتم و باقي ماجرا....

هرچي دقت كردم و ذره بين انداختم كه يه خط صورتي ببينمم اما ..منفي اندر منفي بود...

بازم   دلم طاقت نياورد   سريع شال و كلا كردم زدم بيرون ...رفتم درمونگاه پزشك عمومي برام آز بارداري نوشت...از خجالت اينكه بهم نگه نديد بديد   وقتي ازم پرسيد چن روز تاخير داشتي؟  الكي گفتم يه هفته تاخير...(فقط 2 روز تاخير)

و سرييييييع رفتم آزمايشگاه آز خون دادم و برگشتم خونه و يه ساعت بعدش باز به سمت آزمايشگا پرواز كردم...

هر چي به خودم دلداري ميدادم و ميگفتم : نه   نگران نباش ...نشدم نشدم...به درك:)

بازم مث بيد ميلرزيدم...نفسم بند اومده بود تا اينكه آقاهه گفت

منفي


خررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر


---------------------------------------------------------------------------------------------------

برم سره خودمو با كاراي خونه گرم كنم و موقع ظرف شستن ريز ريز گريه كنم


حتما علت تاخيرمم "كيست" هستش.يه بارم پارسال همچين مورد گندي داشتم

كثافت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت

خر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر ر


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ديروز شنبه 19 بهمن    

آفتابه شمبه از غرب طلوع كرده بود؟؟؟آخه....مامي زنگيد كه ميخاد واسه  عروسي برادر ستاره لباس بخره 


(مامانم بنده خدا اصلا تو خط لباس مباس نيس...واسه همين ميگم آفتاب از مغرب درومده بود كه خانوم خواست لباس مجلسي بخره....آخ مامان جان يه كم از دخترت ياد بگير!!!  )

خولاصه با هم زديم بيرونو مامي دمبال كت دامن بود....يه كت دامن(سارافون كت   ) ديد كه گفت برم پرو كنم

جيگره مامانمو برم م م م م م....قشنگ يادمه سره عروسي من تو سال 87 كه دمبال لباس بود اين سارافون-كت رو ديده بود و خوشش اومده بود.(يه سارافون نفره اي سفيد با يه كت سفيد روش).اما چون يه كت دامن خوشگلترتر گيرش اومد   ديگه اونو نخريد

هنوز اون سارافون-كت  به دلش بود

با خودم گفتم :آخي ي ي ي ي ي ي ي...خدا كنه همينو بخره منو هي نگردونم

رفت پرو كرد ...متاسفانه تو تنش بد بود...سارافونه تنگ و كشي بود و شكم مامي عيون بود

نخريد و اومديم بيرون

اصن من ميدونم تا اين مامان خانوم 550جا نره نگرده مگه خريد ميكنه

تا ساعت 1 بيرون بوديم و هيچي به هيچي

برگشتم خونه و ديدم عدس خيسونده داريم سريع گرفتم عدسي بار گذاشتم و اومدم پاي نت

---من و علي جفتمون به غذا بي اهميتيم...يني هر چي باشه ميخوريم و ميگيم الهي شكر...مهم نيس نهارمون برنج نباشه و اين حرفا

خولاصه اينكه عصر

مامان زنگيد گفت بياييد خونمون شام برنج و بلدرچين داريم(واسه اولين بار) منم هوس كردم و ما هم رفتيم اونجا ....فقط برا ديدن والدين گلمون....نه برا شكم!!!!!!!

بلدرچينه خوب بود.خيلي خوشمزه بود    

..اما خيلي كوچيك بود....


شام زديم و برگشتيم منزل


صب امروز يكشمبه هم گفتم كه رفتم آزمايشگاه تست بارداري و متاسفانه هيچي به هيچي


علي هم ساعت 4 اومد براش ماكاروني  درست كرده بودم....خورد و بسي لذت برد و تشكرات فراوان نمود

 تمام بعدازظهرو داشتم آشپزخونه ميسابوندم....آخي ي ي ي ي...برق افتاد... 

ماجراي آزمايشگاه رفتنمو با ناراحتي به علي گفتم....گفت: اشكال نداره عزيزم

منم بغضم گرفت و سرمو انداختم پايين و گريه ه ه ه ه...علي اومد پيشم گفت: چون تو بچه دوس داشتي من بچه تو خواستم   وگرنه من دارم از  زندگي با تو عشق ميكنم...گفت: من هيچ كم و كسري تو زندگيم حس نميكنم....

من ميرم سر كار و تنها به ذوق تو برميگردم خونه....تموم  تنشهايي كه محل كارم دارم؛وقتي برميگردم خونه ؛ با ديدن تو و لبخندت   فراموشم ميشه....هدف من تو زندگي لبخند و شادي توست...من دوس ندارم تو بخاطر موضوع بچه كه برا من كوووووچيكترين اهميتي نداره ناراحت باشي

تو آرزوي زندگي مني....ازت ميخام تو هم به من دلخوش باشي...مردم دارن حسرت زندگي من و تو رو ميخورن

قدر زندگي عشقولانمونو بدون.ما تو بالاترين درجه خوشبختي هستيم و همين منتهاي آرزوي منه

....اگه هم اين وسط بچه دار شديم جاش رو تخم چش دوتامون...

اگه منو دوس داري بيخيال اين موضوع شو

.




بنده هم بيخيال شده و  بسي شادمان گرديدم

شوهرم اصولا خيلي خوش سخن تشريف داره  و ما بسيار خوشمان مي آيد

خوشم مياد با فن بيانش منو دگرگون ميكنه

عاشقشم






برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۴ توسط:eng موضوع:

چارشمبه 16بهمن.پن شمبه 17.جومه18 بهمن 1392.خريد پيراهن مجلسي

سلام دنياي مجازي

من عازم تهران بودم واسه خريد يه لباس مجلسي فاااااخر

دو تا خاله هام تهرانن.از عمه  م  كه يخورده خجالت ميكشم تنهايي  

برم خونشون تو مرحله اول جام حذفي از دور خارج شدن

اما سه شمبه شب به علي ميگم: نميدونم خونه ي كدوم يكي از خاله هام برم...ميگه: اگه برات فرق نميكنه بين خاله1 و خاله2 قرعه كشي كن.منم گفتم برام فرق نداره و قرعه كشي كرديم.اسم خاله 2 دراوووومد...

لب و لوچم آويزون شد...گفتم: اصلا هم حساب نيس .قسم كه نخورديم سر قرعه كشيمون بمونيم..   من ميرم خونه خاله1

علي گفت: خدا شفا بده:)   

خلاصه   چارشمبه صب با سواري راهي تهران شدم و ساعت 2 رسيدم به خونه ي خاله 1 ....با اون اوج خستگيم فقط يه نهار خوردم و به اتفاق خاله 1 عزيزم رفتيم  خريد....

اولش مث نديد بديداااا  از هرچي ميديدم خوشم ميومد...كم كم فهميدم چي به چيه  و كدوما بهترترن

تمام بعدازظهرو تا 8-9 شب گشتيم.....يه پيراهن مشكي بلند با مدلهاي طلايي ديدم گفتم برم پرو كنم...خاله 1 گفت: آره خوبه برو پرو كن...رفتيم تو مغازه اول قيمت پرسيديم.......

خواستم كه پرو كنم   خاله1 گفت: نه ه ه ه   اين چيه    ماله سن بالاهاس....منم ديدم:وقتي خاله ي 50 ساله ي من ميگه اين ماله سن بالاهاس ...پس حتما بده برام   ديگه نپوشيده از مغازه زدم بيرون.

اصن از خودم بدم اومد كه به چه  فلاكتي افتادم كه يه خانوم50 ساله ي ساده پوش ميفهمه اين لباسه پيرزنونست و من نميفهمم...

خيره سرم مثلا عاشق تيپ زدنم

:)

اما ديدم همش همين يساطو  داره برام

كم كم   دو زاريم افتاد كه سره قيمته كه خاله نميذاره برم پرو كنمشون و الكي ميگه زشتن.زشتن

گفتم: خاله نگران پولش نباش.. به اندازه كافي پول داده آوردم...ميگه: اگه خودت كارمند بودي عمرا   دمبال اين لباس گرونا ميرفتي....راس كه ميگفت اما گفتم: همين يه باره  خاله نزن تو پَرَم..

اووووف

چه غلطي كردم منه گردن شيكسته چرا  اين دسته بيل رو  با خودم آوردم :)   نميذاره دمبال دلم برم.اصلا  به تو چه

و اينچنين شد كه من در اولين دوره ي  تور "پيراهن گردي" افتخار پرو به هيچ لباسيوندادم 

و دست خالي باهم برگشتيم خونشون...شاميديم و با دخترخالم گرم گفتگو شدم...ماشالاااا بعضي دختراي اين دوره زمونه  نيم دو جين  دوس پسر دارن....يه كلمه با من حرف ميزد....يه ساعت تو گوشي و كاميوتر سير ميكرد...

زمون ما هم 5تا 5تا مد بود....اما نه 50تا 50 تا...اون شب اينقدر اين تخم جن  اسمهاي رنگاوارنگ از پسرا  برام رديف كرد  قاطي كردم...

نفهميدم كي به كيه ...كدومشونو دوس داره و كدومشون دوسش دارن و چي به چيه.

بعده يه ساعت بهش گفتم بسه ديگه اينقد دري وري نگو ميخوام بخوابم

تو اتاق دخترخاله خسبيدم و

صبح علي اططلوع ساعت 8بيدار شدم و سريع صبونه زدم و خاله رو با هزار قسم و آيه از سرم دك كردم و خودم راهي خيابانها شدم

آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي...چقد خوبه تنهايي برم خريد

عين فرفره به كارام رسيدم.به همه ي آدرسايي كه داشتم سر زدم و با اينكه پاهام به زُق زق افتاده بود اما اصن از تكاپو نيفتادم....

550جا رفتم و لباس ديدم...

از 10 صب شروع يه دور زدن كردم

 ميترسدم نهارم بخورم كه وقتم گرفته نشه...تو راه 2بسته بيسكوييت "ترد" كه دوس دارم خريدم و دونه دونه ميخوردم

سرانجاااام ساعت 4 بعدازظهر يه پيراهن ديدم كه پشت ويترين دلمو برد.

با اينكه يه جوري بود يني يخورده رو بالا تنه ش زياد كار شده بود و ميترسيدم خز باشه

 به  پيراهنه افتخار پرو دادم 

ازون پيراهن مشكيشو ديدم و پسنديدم اما شانسه من از مشكيش سايز38داشت و سايزه منه گامبو چهله.40سفيدشو داشت داد پرو كردمو   خيلي تو تن ازش خوشمان آمددد.......  

بي چك و چونه خريدمش


با خريدش رووشن شودم

:)

 خستگيم از تنم در رفت

سريع به علي زنگيدم و از ذوق كلي باهاش فك زدم...اونم تو راه بود داشت ميومد


بعد خريدم پيراهنه يه جونه دوباره اي گرفتم و .... 

خب من عاشق كفشم... گفتم خريدكردن    بي كفش خريدن   صفا نداره. 

چشمه خاله 1 عزيزم رو رو دور ديدم و يه حال اساسي به خودم دادم

..يه كفش ست كيفي كه چن وخت قبل خريده بودم ديدم و خريدم

و از خريدن كفش روحم شاد شد

يه صندل جلو بسته توري هم از دسفروش گرفتم

دلم ميخواست يه بوت خوب هم واسه ساله ديگم بخرم كه بودجه نكشيد

حدود ساعت 8 شب بود كه آش و لاش برگشتم خونه ي خاله1

علي ساعت 9 شب رسيد .برام 4تا دسته گل نرگس  آورده بود...جوووووونم....فهميدم واقعا دوري و دوستي كه ميگن همينه....

 من بعده خريد   آي  مهربووون ميشم م م م...مخصوصا با عطر اون گل نرگسا...مست  بودم

آي من به علي عشولانه ورزيدم م م م م م.......آي دورش گشتم م م م م 

آي لي لي به لالاش گذاشتم م م م م

خريدامو نشونش دادم و اونم پسنديد خدا رو شكر.علي ميگه سليقه تو از بَرَم...ميدونستم يه پيراهني تو  اين مايه ها ميخري....

واااه.؟؟؟!!!!!..من كه خودم نميدونستم....چي ميگه اين پسره؟؟؟؟

اون شب كلي جينگولك بازي دراورديم و خونه خاله مونديم و جمعه صب   بعده صبونه خاله1 عزيزمو ترك گفتيم و رفتيم خونه خواهرشوهرم....نهار خواهر شوهر پز  خورديم .برنج و فسنجون خيلي عالي بود و چسميد

بعدازظهرم برگشتيم و شب رسيديم خونه جونه خودمون و از خستگي دراز به دراز افتادم.از 9 شب خوابيدم تا امروز شمبه 7 صب



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۳ توسط:eng موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
وان ایکس بت
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت