معوقه(1).....تُُُُُُُُُُُُُُُخ
ولي يه عااااااااااااااااااااااااااااالمه حرف رو دلم مونده.امروز فرصت شد بنويسم
اول اينكه رفتيم تهرون واسه حبه انگور كلي چيز خريديم.بجز تخت و كمد بقيه چيزا رو گرفتيم.مبارك جيجر ناناسم باشه.اولين باري بود ك ميرفتيم اونجا و برا خودمون هيچي(هيچيِ هيچي) نخريديم :( بيخود نيس ميگن ادم تا خودش پدر مادر نشه درك نميكنه....تو خريد كردنم فروشنده مثلا 4 مدل شيشه شير جلوم ميذاشت ميگفت: اين 10 تومن.اون 20 تومن.اون 30 تومن.اون 40 تومن....مگه من ميتونستم جنس ارزون بردارم؟؟!!!اصلا نميشد.با اينكه تحقيق كرده بودم ميدونستم يكسري چيزا نياز نيست اصل يا مارك يا گرون باشه ولي...اصلا نميشد....
هرچند بعد ك برگشتيم كلي پشيمون شدم چرا بابت دو تا خرت پرت اين همه پول داديم.ولي راه نداشت خوبترين رو برندارم
علي كلا
خوش نداره ماشين دست من بده.بخاطر همين هميشه با خودش ميبردش سركار.اگه يه روز ماشين بخوام بايد از روز قبلش باهاش جنگ اعصاب داشته باشم تا به ضرب زور راضي شه برام بذاره
از شانس ريده ي منم هر بار ماشين ميگيرم بعدش علي آقا كشف ميكنن ك يه مرگش شده.والا به خدا من اصلا بوق نميزنم.نميدونم چرا بعده اينكه من از ماشين استفاده ميكنم بوقش از كار ميفته
يا قالتاقاش در ميره :)
والا نميدونم اين چه سرّيه مردا جونشون به ماشين بنده...دقيقا همونطوري ك ماشين مورد استفاده ي اونهاس به خدا عصاي دست منم هست.بد جنس
چن روزي بود دوستم ك شهر ديگه است اومده بود شهر خودمون.ميخواستيم به ياد دوران شيرين جاهليت با هم بريم بابلسر.رفتم رو مخ علي ك ماشين بده.اولش ك گوش به كري ميده و بعد خلاصه با هوار و فغان موفق گشتم
من و دوست جون 9 صبح رفتيم بابلسر و تا 2 اونجا بوديم.هي دور دور كرديم كه از آشناهاي قبلي كسي رو ببينيم تجديد خاطره كنيم ....تيرمون به سنگ خورد.دريغ از ديدن بقال و چقال محله ي دانشجوئيمون.من و دوست جون حسابي خوش گذرونديم و خنديديم .با اينكه هوا گرم بود ولي از دريا و رودخونه و خيابون گردي و پاساژ درماني غافل نشديم
رفتيم دم دانشگاه و با حسرت به همون دانشگاهي ك توش تنها كاري ك نكرديم درس خوندن بود نگاه كرديم.برادران حراست ك نذاشتن بريم توي دانشگاه.ولي از پشت ديوارها براي دانشجويانش ارزوي خوش گذروني كرديم
و بعده نهار خوردنم به خير و خوشي و سلامتي برگشتيم....دوستم ساعت 3 بعدازظهر خواست دم آموزشگاه فاميلشون پياده شه بره اونجا
پياده شد و موقع خداحافظي در حالي ك نيشم تا بناگوش وا بود و داشتم جواب تيكه هاي دوستمو ميدادم خواستم از پارك دربيام ك يهو تََََََََََََََََََََََخ يه پرشيا زد بهم
تخصير صد در ميايارد با خوده كورم بود ك اصلا نگاه نكردم
درب سمت خودم و درب عقب رفت تو....خودم ك الحمدلله كمربند داشتم شانس اوردم با مخ نرفتم تو شيشه!!!
فقط به شدت تكون خوردم و ب شكمم ب شدت فشار اومد
پرشيا ك داغون شد.كاپوتش جم شد
رانندش يه اقاي جووني بود.خيلي مودب و متين برخورد كرد.واقعا اگه ازين ادمهاي دعوايي بود نميدونستم چي ميشد.خدا خيرش بده واسه كاري ك شده ديگه الم شنگه به پا نكرد
دوستم به علي و امبولانس زنگ زد و امبولانس رسيد و علي هم رسيد
و من راهي بيمارستان شدم
چيزيم نشد فقط به شدت ضربان قلبم رفت بالاو شوك شده بودم.دلم خيلي منقبض شده بود.خيلي ترسيدم حبه انگور طوريش شده باشه.واسه اولين بار قلبم براي ني ني فشرده شد....ديگه نه مادر ميشناختم نه شوهر نه دوست نه هيچي....فقط برا حبه انگور زار ميزدم
خدا رو شكر طوريش نشد.هرچند يكي دو روزي خودشو سفت كرده بود.سونو و تست و ازمايشات به خوبي پيش رفت
دكتر خواست بيمارستان بمونم.برام يه اتاق دونفره گرفتن كه اون تختش خالي بود....مديونيد اگه فكر كنيد پرستار ارشد اونجا فاميلمون بود و برامون تبصره ماده قائل ميشد ...تو اتاقم به جز مامانم و بابام و داداشم و علي و چند تا ملاقاتي ديگه هيشكيو راه ندادن :)
سيل ابراز محبت و عشقي بود ك از جانب عوام الناس راهي من ميشد
منم مست و مخموور و كيفور پاسخ محبت هاشونو ميدادم.ديگه بگم خبر به كي نرسيد؟! از پسرعموهاي بابام تا زندايي مادرم از شهر دور همه زنگ زدن
خودم از تلفن بازي بيزارم ديگه امونمو برديدن .اولهاش خوب جواب ميدادم بعد ديگه دايورت ميكردم ننم جواب بده
مادرشوهرم و خاله بزرگم ما رو سرويس كردن بس كه از يه ربع يه ربع زنگ زدن...رسما ما رو به فضا دادن
:)
علي هم عشق جلب توجه تو محل كارشون گفت چي شده و رئيسشون زنگ زد احوالمو پرسيد....انگار نه انگار اين رئيس همون رئيس بده ي اونهاس ك نميذاره علي نفس راحت بكشه..خخخخخخخخ.....
بعدشم مرخص شدم و دو روزي ننم پيشم بود...واقعا خوب بودم و هيچيم نبود ولي مادره ديكه...نميتونه نخود آش نباشه كه :)
(((بيا وو خوبي كن)))
تا دو سه روز بعد از تصادفم آفتاب مهرباني از علي آقا گل كرده بود و هي يه جور محبت آميز محقر آميزي باهام رفتار ميكرد
حوصلم سر رفت تو خونه
زمين و زمان اومدن عيادت من.من اصلا طوريم نبود ك بخوام تو رختخواب باشم كه اين ايل و طايفه ميان عيادت با يه مريض روبرو شن.مامانم موقع اومدن مادرشوهرمو اينا ك شد, برام رختخواب پهن كرد تو هال ك يه كمي مريض جلوه كنم.كلي از كارش خنديديم....ميگفت: باعث بشه كمتر بيان خونتون.اونها ك اومدن الكي آخ اوخ هم ميگفتم و من و داداشي خيلي خنديديم.مادرشوهرم و پدرشوهرم يه اخلاق بدي ك دارن اينه كه خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ادمو سين جيم ميكنن....هي از جزئيات ميپرسيدن هي من الكي ميگفتم: يادم نمياد!!! ههههههه
دو سه روز از محبت هاي الكي علي به من گذشت ك كم كم منت هاي آقا شروع شد
---صد بار گفتم مواظب باش
---حواست كجا بود؟اون چشماي درشتتو وا كن دور برتو نيگا كن...رانندگي ك شوخي بردار نيس
-----عاقبت رفيق بازي هات...تو سر به هوا و و بيخيالي...
----ماشينمون رنگ نداشت كلي از قيمتش افتاد
----اگه دوستت تو ماشين بود از دماغش خون ميرفت جواب شوهر و خونوادشو چي ميدياديم
----ميدوني چقد خرج ماشين شد؟؟؟
----اگه بلائي سر حبه انگور ميومد خودم خدمتت ميرسيدم
و چه و چه و چه
اولهاش هيچي نميگفتم ك دلش بسوزه خفه شه
ديدم فقط داره پر رو تر ميشه كم كم گفتم: اتافقه برا همه ممكنه پيش بياد
خلاصه يكي من بگو 1001ي اون بگو....كم كم ريده شد ب اعصابم و با صداي 160000000 دسي بل در مقياس ثانيه
ماجراي اون تصادفي ك تو دوران دوستي مون داشتيم رو به روش اوردم .دوره دوستي مون دو تايي بوديم يه تصادفي كرديم ماشين از جلو و عقب لوله شد!!.گفتم پس تو هم كور بودي.پس اگه خون از دماغ من ميومد جواب خونوادمو چي ميدادي؟؟
خلاصه ك جوابه هاي ؛ هويِ
ديگه كم كم فقط اخم و ناچ نوچش مونده
و اما ....
از طرفي هم بابت گوشي يه ميليون تومن ضرر كرديم.داستانش پيچيده است ولي تو پاچمون رفت
برادرشوهر پولدارم اومدن خونه ي ما ...اينقدر با شخصيت و باشعورن خودشون از بيرون غذا گرفتن اومدن
البته ناگفته نماند اينها شمال ك ميان ميرن هتل ميمونن ...جاري جان خونه مادرشوهرمو قابل موندن نميدونه
هههههههههههههههههههه....دلم خنك
ولي خب خونه ي ما رو قابل اقامت دونستن (خدايا شكرت)
اينها بچه كوچيك دارن ك خيلي يلي ناز و دوس داشتني ان....از قبل گفته بود كه يه سري از لباسهاي بچه شون ك كوچيك شده رو ميارن ميدن به ما....راستش اصلا ناراحت نشدم، اينها تموم لباسهاشونو از اروپا و امريكا ميخرن.بعدش هم واقعا زياد ميخرن .شايد بعضي لباسها رو فقط يك بار تن بچه اش كنه.بعدش هم ما بچه بوديم تموم لباسهامونو بعد از خودمون ميداديم به دختر خاله هامون، مگه به چشممون گدا ميومدن ك حالا خودم ناراحت شيم؟؟
والا نه تنها ناارحت نشدم خيلي هم استقبال كردم....يه نايلكس لباس بچه اوردن برامون....موقعي ك خونمون بودن بسته رو وا نكردم ولي خيلي تشكر كردم.بعد رفتنشون حتي وقتي علي سركار بود بسته رو وا كردم ...لازمه عكس لباسها رو بذارم قضاوت با خودتون
فقط چند تا بلوز خونگي سايز خيلي خيلي خيلي ريز!!!سايز عروسك!!!خونگي.بي خود.بي ريخت
واقعا ناراحت شدم.اون همه لباسهاي خوشگل تن بچه شون كجا و اين لباسهاي كارترز ابوطياره ي استفاده شده كجا؟!!!!!!!!!!!!!من ك وقتي عصبي ميشم لال ميشم.
علي ك از سركار برشگت وقتي پرسيد لباسها چطور بود گفتم خوب بود.چون اگه تو اون حال ميخواستم قضيه رو بشكافم براش از عصبانيت منفجر ميشدم.دو روز گذشت تا بهش گفتم لباسها خيلي بد بود...گفت فداي سرت.خودمون بهتريناشو ميخريم!!!واقعا هم رفتم دو سه دست لباس خوب خريدم تا دلم اروم گرفت.
دل تو دلم تبود ك لباسها رو پس بفرستم.ولي مامانم منصرفم كرد....راستش خودمم ك و ن اين كارا رو ندارم.اگه پس ميفرستادم و برادرشوهرم برميگشت ميگفت چرا پس فرستادي من لال ميشدم!!!
لباسها رو تو همون بسته گذاشتم يه گوشه انباري
خلاصه ادميزاد ك بد مطلق نميشه كه...دو تا خوب دو تا بد!!! همون شبي ك برادرشوهرم اينا خونمون بودن به ما پيشنهاد كردن ك با اونها بريم سفر كوتاه تفريحي خارجه....اولش خيلي ذوق كردم و گفتيم بذار يه حساب كتابي كنيم ببينيم چفنتياس! بعد ديديم هم پول نداريم واقعا هم اينكه سفر تو وضعيت من خوب نيس.ديگه كنسل كرديم.علي ديوونه از دهنش در رفت و جلوي ننش اينا اين موضوعو لو داد.اونها مث گرگ گرسنه طمع كردن ك با پسر پولداره يه دور ديگه برن مسافرت خارج...به پسرشون گفتن و بلاي جون پسرشون شدن ك اصلا به ننه باباش نه نميگه !!!! ولي جاريم يه بهونه الكي دراورد و به اون سفر نرفت!!!حالا انگار واجبه پيرزن پيرمرد قراضه برن سفر خارج....يه هفته رفتن سفر و هيچ كوفتي هم نياوردن.فقط تو سفر خوردن و خوابيدن و رفتن تماشاي جاهاي ديدني.باور كنيد مادرشوهر پدرشوهر من تقريبا همسن مادربزرگ و پدربزرگ من هستن....واقعا نه باكلاسن نه پولدار نه هيچي ديگه!!!يه پيرزن پيرمرد خيلي خيلي قراضه عقب مونده ولي زبون دراز
فقط چون ميبينن مفته نونو ميچسبونن
تازگيا خيلي به سين جيم كردن پدرشوهرم اينا حساس شدم.خيلي سوال ميپرسن....الان گير دادن به مادر پدر من...هر بار ميبينمشون ازم ميپرسن مادرت اينها خونه اي زميني چيزي نخريدن؟؟يعني اين سوال , سوال عادي و روزمره ايه كه ادم به ذهنش خطور كنه؟! كلا هم خيلييييييييييييي حرف ميزنن!همش دارن حرف ميزنن! خيلييييييي .همش هم غيبت! يعني با يه نفر نميسازن اينا...اين شوهر من هم خيلي برام خط نشون ميكشه ك چيزي به اينها نگو نگو....وگرنه
وگرنه هم هميچ غلطي نميگردم
اين بود انشاي من
برچسب: ،
ادامه مطلب
