12 آذر 92 سه شنبه
هورا ا ا ا ا ا
ديشب 2 خوابيدم و ساعت 10 صب سرحال و قبراق بيدار شدم
بعد چند روز خونه نشيني شال و كلا كردن زدم بيرون...آخه انصافه من برم بيرون و پول نداشته باشم تا حتي يه گيره مو 5 هزار تومني بخرم...يعني دارما...اما همش مال خرج خونه ست.خب...ديگه نميكشيم جينگول پينگول بخريم...
يه دوري فرهنگ و قارن زدم .يه سارافون ظريف بافت ديدم تركيب رنگ مورد علاقه من:سورمه اي و سفيد...75 قيمت داد...گفتم:اوه چه خبره . حالا خوبه آستين نداره اينقد گرونه..اما دلم گيرش شد و نخريدم
من تو اين دنياي لاكردار عااااااااشق رنگ سفيد و رنگ سورمه اي هستم....بجاش صورتي و نارنجي و كرم و قهوه اي رو خوش ندارم.با اين حال خيلي چيزا با اين رنگا دارم...
خلاصه در حسرت اين سارافون غوطه ور بودم كه
خدا رو شكر علي زنگ زد گفت برو خونه پسرداييم مياد الان خونه بهت يه برگه ميده .منم ديگه به ضميرناخودآگاهم گفتم:ببين بابا علي زنگ زده گفته كاري پيش اومده بليم خونه ...وقت نداليم وگرنه ه ه ه ه كل جنساي مغازه ها رو بلات مبخليدم.......................حالا كل جنسام نه لااقل يه علوسك اوچولو صولتي ميخليدم ...اما تند تند بريم خونه بابا علي ميزنتموناآآآآآآآآ
خود بيچارمو اينطوري خر كردم و
بعد تند تند واسه خونه خريد كردم و باركشيدم آوردم خونه
سيب جون خريدم و خيار و سبزي...
اومدم خونه ديدم درب پاركينگ بازه....چه بي خيالن اين همسايه ها.ميرن بيرون زورشون مياد ريموتو بزنن
رفتم بالا.فاميل علي اومد برگه ازش گرفتم و رفت.منم خ رم س ل ط و ن ديدم(البته از وسطا) مث اينكه قراره خرم خانوم تو قسمت بعد پيدا بشه...
"به چه فلاكتي افتادم پارسال داشتم دخترعموو شوهرشو مسخره ميكردم كه ميشينن سريال م ا ه و ا ره دقيقا هم همين خر م س ل طون ميبينن...حالا خودم منتظرم ساعت 12 ظهر شه تكرارشو ببينم"
يه كم خونه رو جابجا كردم و رفتم خونه دوستم...1 ساعت پيش مونا بودم.اين دختره خيلي دلقكه.ذاتا دلقكه.عادي هم حرف ميزنه اما بازم خنده دار ميشه...1 ساعتي با هم بوديم
ناگه شوهر مونا زنگيد كه داره مياد خونه..."قرار نبود زود بياد اما خب برنامش تغيير كرد و برگشت"
ازونجايي كه من دختر فكور و شريف و همه جوره عالي اي هستم...عليرغم اصرار هاي مونا فرار رو بر قرار ترجيح دادم و اومدم خونه..آخه عروس دومادن....شايد ....شايدآ....فقط شايد....
.خونشون به ما نزديكه الان رسيدم خونه.لباس و چن تا روبالشي انداخته بودم لباسشويي رفتم تو تراس پهن كردم...خونه پشتيمون در حاله ساخته.10 تا كارگر آدم نديده زل زده بودن به من...گفتم:تخته سياه اون طرفه...
اما انگار نه انگار به اونا حرف زدم.خم به ابرو نياوردن...گفتم حتما نشنيدن دوباره يه كم بلندتر گفتم"تخته سيا اونطرفه
اما ..همينطور مث درخت خشكيده به ادامه ي زل زدنشون پرداختن.گاگولن...
گفتم بيشتر ازين دعواشون كنم همسايه ها فك ميكنن اين كارگرا چه بي ناموسي اي در حق من كرده باشن...بيخيالشون شدم و گفتم بذار نگاه كنن..من كه هنوز مانتو شال داشتم.به سگ سياه
و حالا تا علي نيومده اومدم نوشتم...بقيشم شب تر ميام مينويسم
علي ساعت 5ونيم اومد نهار بهش دادم
يه غذاي سخت:يه گوجه رو گرفتم ورق ورق نازك كردمش و گذاشتم تو تابه سرخ شه روش دو تا تخم مرغ زدم و به خوردش دادم
الهي بگردم...خوششم اومد
بعد غذاش قرار داشتيم بريم خريده خونه كنيم(سس و روغن و اين چيزا...)
تو راه بهش گفتم كه واسه شب يلدا كه 50 تا مهمون داريم و 20 تاشون شب خونمون ميخوابن...رختخواب كم داريم و 13 تا بالش داريم...بيا بريم بالش بخريم.خودم تو كارت خودم كمي پس انداز دارم و اونم قبول كرد
رفتيم از يه بالش فروشي10تا بالش گرفتيم شد 150 تومن. به زور 5 تومنم تخفيف داد
واسه روبالشي هم ازين مخملاي چيني كه تو بازار فراوونه گرفتم.اصن هم مهم نيس كه رنگ بقيه رختخوابم صورتيه و اينا قرمزن...آخه اونا باباي منو دراوردن بس كه چرك تابن
روبالشي ها جفتي 12 بود.جفتي 11 داد.منتها از روبالشي ساده قرمز فقط 9 تا داشت.ديگه منم همون 9 تا شو برداشتم...
خيلي از خريدن بالش خوشال شدم. چن وقتي بود "بي بالشي در شب يلدا" خوره ي ذهنيم بود...كه الحمدلله از حساب كوثر من پرداخت شد
واسه همون شب يلدا كه قراره 20 نفر شام بيان بعد 30 نفر ديگه بهمون واسه هله هوله خوري ملحق شن و اين 30 تا آخر شب برن و اون 20 تاي ديگه واسه خواب هم بمونن و واسه صبونه فرداش
به نظرتون برنج و قورمه سبزي خوبه؟؟فوقش با ماست و سالاد و دوغ...
در خودم نميبينم واسه 20 نفر بيشترازاين تدارك ببينم...فك كنين 30 نفرم بعدش ميان شب يلدا به در...
واسه همون مهمونيه كذايي روغن و پنير و كره و شكلات و قند و چاي و اينا...... خريديم.
و اومديم خونه
عصري خودمم در كنار علي تخم مرغ خوردم...متاسفانه جفتمون اذيت شديم.گرممون شده بود...معده مون ميسوخت...اولين باره يه غذا ميگرفتمون...شايد به اين دليل كه تخم مرغ رسمي بود...
برگشتني شير و موز گرفتيم امشب نوشيدني محبوب قلب منو بخوريم
راستي از سوپريه چن تا "كيك بير بير " هم خريدم
آخجونمي...با شيرموز ميچسبه
شيرموز درست كرديم و به سلامتي دوستان زديم تو رگ
يه لحظه در تراس و واز كردم ديدم داره بارون ميباره گفتم برم لباسامو از طناب بگيرم بيارم تو...گفتم همينطوري كه نميشه برم زير بارون.موهام فر ميشه. رفتم از كمد يه كلاه كاموايي قبليمو دراوردم و سرم كردم و رفتم لباسا رو آوردم تو...علي منو با كلا ديده ميگه :كلات تو حلقم...
منم سريع كلامو از سرم دراوردم و حمله كردم بهش كلاه كاموايي قديميو به زور تو حلقومش فرو كردم...گفتم مرده و حرفش باااااااايد بخوريش
كلي همو زديم...و ...خوش گذشت
شامم كه خبري نيس.همون كيك بير بير شام محسوب ميشه...
چه بامزه "ما شام بير بير خورديم"
خسبشم مياد
متاسفانه اين آخر هفته رو بايد بريم خونه مادرش.منتظر باشين كه از جمعه به بعد ميونه ي من و علي شكراب شه
اگه چن روز اوله هفته بعد اومدم تو وبم بدي هاي علي رو لو دادم...نترسين طلاق نميگيريم...روال زندگيمونه....
(زندگي شاد و خوش و خرم بي ننه اش....ديدار با ننه ش....توهين و دعوا و تهديد و هواركشون و قهر)
يادش نخير از خونه مادرش اينا دله خوش ندارم
تو دوره عقدمون كلا 20 شبم اونجا نبودم...نصفه شبا يواااااااااااااااااش درو اتاقمونو واز ميكرد ميومد تو مثلا از فريزر چيزي برداره
يا سال اول ازدواجمون يك ماه بخاطر تعمير توالت خونمون مجبور شديم بريم خونه مامانش اينا بمونيم...
دقيقا تو همون دوران كه فك ميكردم مادرش يه زنه سرد و گرم چشيده و باتجربه و خيرخواهه.
ما تازه 3 ماه بود عروسي كرده بوديم
با هزار مكر نميذاشت علي تو اتاق بخوابه بايد ننه ورپريدشو بغل ميكرد ميخوابيد...
يا وقتي علي نبود برام نهار ميكشيد به اندازه ي سير سدن يه جوجه 1 روزه ي گنجشك...تاكيدم ميكرد مابقي محتواي قابلمه مال علي و باباشه
منه گاگولم تا 2-3 هفته شب تا صب گريه ميكردم و به علي دم نميزدم
تا اينكه گفتم مگه خرم من...شوهرم كار ميكنه كه من گرسنه بمونم؟؟؟؟؟ظهر به ظهر ميرفتم ساندويچي يا پيتزايي يا رستوران يك دل سير غذا ميخوردم . بعد يك ساعت برميگشتم خونه مادر شوهرم ميگفتم دوستم منو نهار دعوت كرده بود رفتم پيشش
تازه شب كه تو اتاق ميخوابيدم ...اونام آشپزخونشون جا نداشت...فريزرشون تو اتاق بود. معمولا ساعت 9 صب مادر شوهرم واسه گرفتن گوشت از فريزر ميومد تو اتاق...منم گفتم اينو آتيشش بدم
مني كه عادت دارم بايد با لباس بخوابم...اين عادتمو گذاشتم كنار كه صب به صب كه مياد تو اتاق ك و ن ش آتيش بگيره...
ياد اون روزا نخيييييييييييييير
برچسب: ،
ادامه مطلب
