آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت .

آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت

12 آذر 92 سه شنبه

سلام  

هورا ا ا ا ا ا 

ديشب 2 خوابيدم و ساعت 10 صب سرحال و قبراق بيدار شدم

بعد چند روز خونه نشيني  شال و كلا كردن زدم بيرون...آخه انصافه من برم بيرون و پول نداشته باشم تا حتي يه گيره مو 5 هزار تومني بخرم...يعني دارما...اما همش مال خرج خونه ست.خب...ديگه نميكشيم جينگول پينگول بخريم...

يه دوري فرهنگ و قارن  زدم .يه سارافون ظريف بافت ديدم  تركيب رنگ مورد علاقه من:سورمه اي و سفيد...75 قيمت داد...گفتم:اوه  چه خبره . حالا خوبه آستين نداره اينقد گرونه..اما دلم گيرش شد و نخريدم

من تو اين دنياي لاكردار عااااااااشق رنگ سفيد   و رنگ سورمه اي هستم....بجاش صورتي و نارنجي و كرم و قهوه اي رو خوش ندارم.با اين حال خيلي چيزا با اين رنگا دارم...

خلاصه در حسرت اين سارافون غوطه ور بودم كه

خدا رو شكر علي زنگ زد گفت برو خونه   پسرداييم مياد الان خونه بهت يه برگه ميده .منم ديگه به ضميرناخودآگاهم گفتم:ببين   بابا علي زنگ زده گفته كاري پيش اومده بليم خونه ...وقت نداليم   وگرنه ه ه ه ه   كل جنساي مغازه ها رو بلات مبخليدم.......................حالا كل جنسام نه لااقل يه علوسك اوچولو صولتي ميخليدم ...اما  تند تند بريم خونه    بابا علي ميزنتموناآآآآآآآآ

خود بيچارمو اينطوري خر كردم و 

بعد تند تند واسه خونه خريد كردم و باركشيدم آوردم خونه

سيب جون خريدم و خيار و سبزي...

اومدم خونه  ديدم درب پاركينگ   بازه....چه بي خيالن اين همسايه ها.ميرن بيرون زورشون مياد  ريموتو بزنن

رفتم بالا.فاميل علي اومد برگه ازش گرفتم  و رفت.منم خ رم س ل ط و ن ديدم(البته از وسطا)  مث اينكه قراره خرم خانوم تو قسمت بعد پيدا بشه...

"به چه فلاكتي افتادم    پارسال داشتم دخترعموو شوهرشو مسخره ميكردم كه ميشينن سريال م ا ه و ا ره   دقيقا هم همين خر م س ل طون   ميبينن...حالا خودم منتظرم ساعت 12 ظهر شه تكرارشو ببينم"

يه كم خونه رو جابجا كردم و رفتم خونه دوستم...1 ساعت پيش مونا بودم.اين دختره خيلي دلقكه.ذاتا دلقكه.عادي هم حرف ميزنه اما بازم خنده دار ميشه...1 ساعتي با هم بوديم

ناگه  شوهر مونا زنگيد كه داره مياد خونه..."قرار نبود زود بياد اما خب برنامش تغيير كرد و برگشت"

ازونجايي كه من دختر فكور و شريف و همه جوره عالي اي هستم...عليرغم اصرار هاي مونا   فرار رو بر قرار ترجيح دادم و اومدم خونه..آخه عروس دومادن....شايد  ....شايدآ....فقط شايد....

.خونشون به ما نزديكه الان رسيدم خونه.لباس و چن تا روبالشي انداخته بودم لباسشويي   رفتم تو تراس پهن كردم...خونه پشتيمون در حاله ساخته.10 تا كارگر آدم نديده   زل زده بودن به من...گفتم:تخته سياه اون طرفه...

اما انگار نه انگار به اونا حرف زدم.خم به ابرو نياوردن...گفتم حتما نشنيدن دوباره يه كم بلندتر گفتم"تخته سيا  اونطرفه

اما ..همينطور مث درخت خشكيده  به ادامه ي زل زدنشون پرداختن.گاگولن...

گفتم بيشتر ازين دعواشون كنم همسايه ها فك ميكنن اين كارگرا چه بي ناموسي اي در حق من كرده باشن...بيخيالشون شدم و گفتم بذار نگاه كنن..من كه هنوز مانتو شال داشتم.به سگ سياه

 و حالا تا علي نيومده اومدم نوشتم...بقيشم شب تر  ميام مينويسم

علي ساعت 5ونيم اومد نهار بهش دادم

يه غذاي سخت:يه گوجه رو گرفتم ورق ورق نازك كردمش و گذاشتم تو تابه سرخ شه   روش دو تا تخم مرغ زدم و به خوردش دادم

الهي بگردم...خوششم اومد

بعد غذاش قرار داشتيم بريم خريده خونه كنيم(سس و روغن و اين چيزا...)

تو راه بهش گفتم كه واسه شب يلدا كه 50 تا مهمون داريم و 20 تاشون شب خونمون ميخوابن...رختخواب كم داريم و 13 تا بالش داريم...بيا بريم بالش بخريم.خودم تو كارت خودم كمي پس انداز دارم و اونم قبول كرد

رفتيم از يه بالش فروشي10تا بالش گرفتيم شد 150 تومن. به زور 5 تومنم تخفيف داد

واسه روبالشي هم ازين مخملاي چيني كه تو بازار فراوونه   گرفتم.اصن هم مهم نيس كه رنگ بقيه رختخوابم صورتيه و اينا قرمزن...آخه اونا باباي منو دراوردن بس كه چرك تابن

روبالشي ها جفتي 12 بود.جفتي 11 داد.منتها از روبالشي ساده قرمز فقط 9 تا داشت.ديگه منم همون 9 تا شو برداشتم...

خيلي از خريدن بالش خوشال شدم. چن وقتي بود "بي بالشي در شب يلدا" خوره ي ذهنيم بود...كه الحمدلله از حساب كوثر من پرداخت شد

واسه همون شب يلدا كه قراره 20 نفر شام بيان  بعد 30 نفر ديگه بهمون واسه هله هوله خوري ملحق شن و اين 30 تا   آخر شب برن  و اون 20 تاي ديگه واسه خواب هم بمونن و واسه صبونه فرداش

به نظرتون برنج و قورمه سبزي خوبه؟؟فوقش با ماست و سالاد و دوغ...

در خودم نميبينم واسه 20 نفر  بيشترازاين تدارك ببينم...فك كنين 30 نفرم بعدش ميان شب يلدا به در...


واسه همون مهمونيه كذايي روغن و پنير و كره و شكلات و قند و چاي و اينا...... خريديم. 

و اومديم خونه

عصري خودمم در كنار علي تخم مرغ خوردم...متاسفانه جفتمون اذيت شديم.گرممون شده بود...معده مون ميسوخت...اولين باره يه غذا ميگرفتمون...شايد به اين دليل كه تخم مرغ رسمي بود...

برگشتني شير و موز گرفتيم   امشب نوشيدني محبوب قلب منو بخوريم

راستي از سوپريه چن تا "كيك بير بير " هم خريدم

آخجونمي...با شيرموز ميچسبه

شيرموز درست كرديم و به سلامتي دوستان زديم تو رگ

يه لحظه در تراس و واز كردم ديدم داره بارون ميباره  گفتم برم لباسامو از طناب بگيرم بيارم تو...گفتم همينطوري كه نميشه برم زير بارون.موهام فر ميشه. رفتم از كمد يه كلاه كاموايي قبليمو دراوردم و سرم كردم و رفتم لباسا رو آوردم تو...علي منو با كلا ديده   ميگه :كلات تو حلقم...

منم سريع كلامو از سرم دراوردم و حمله كردم بهش كلاه كاموايي قديميو به زور تو حلقومش فرو كردم...گفتم  مرده و حرفش باااااااايد بخوريش

كلي همو زديم...و ...خوش گذشت

شامم كه خبري نيس.همون كيك بير بير شام محسوب ميشه...

چه بامزه       "ما شام بير بير خورديم"

خسبشم مياد

متاسفانه اين آخر هفته رو بايد بريم خونه مادرش.منتظر باشين كه از جمعه به بعد ميونه ي من و علي  شكراب شه

اگه چن روز اوله هفته بعد اومدم تو وبم بدي هاي علي رو لو دادم...نترسين   طلاق نميگيريم...روال زندگيمونه....

(زندگي شاد و خوش و خرم بي ننه اش....ديدار با ننه ش....توهين و دعوا و تهديد و هواركشون و قهر)

يادش نخير  از خونه مادرش اينا دله خوش ندارم

تو دوره عقدمون  كلا 20 شبم اونجا نبودم...نصفه شبا يواااااااااااااااااش درو اتاقمونو واز ميكرد ميومد تو مثلا از فريزر چيزي برداره

يا سال اول ازدواجمون يك ماه بخاطر تعمير توالت خونمون مجبور شديم بريم خونه مامانش اينا بمونيم...

دقيقا تو همون دوران كه  فك ميكردم مادرش يه زنه سرد و گرم چشيده و باتجربه و خيرخواهه.

ما تازه 3 ماه بود عروسي كرده بوديم

با هزار مكر نميذاشت علي تو اتاق بخوابه    بايد ننه ورپريدشو بغل ميكرد ميخوابيد...

يا وقتي علي نبود برام نهار ميكشيد به اندازه ي سير سدن يه جوجه 1 روزه ي گنجشك...تاكيدم ميكرد مابقي محتواي قابلمه مال علي و باباشه

منه گاگولم تا 2-3 هفته شب تا صب گريه ميكردم و به علي دم نميزدم

تا اينكه گفتم مگه خرم من...شوهرم كار ميكنه كه من گرسنه بمونم؟؟؟؟؟ظهر به ظهر ميرفتم ساندويچي يا پيتزايي يا رستوران   يك دل سير غذا ميخوردم  . بعد يك ساعت برميگشتم خونه مادر شوهرم ميگفتم دوستم منو نهار دعوت كرده بود   رفتم پيشش

تازه    شب كه تو اتاق ميخوابيدم ...اونام آشپزخونشون جا نداشت...فريزرشون تو اتاق بود. معمولا ساعت 9 صب مادر شوهرم واسه گرفتن گوشت از فريزر ميومد تو اتاق...منم گفتم   اينو آتيشش بدم

مني كه عادت دارم بايد با لباس بخوابم...اين عادتمو گذاشتم كنار كه صب به صب كه مياد تو اتاق ك و ن ش   آتيش بگيره...

ياد اون روزا نخيييييييييييييير









برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۸ توسط:eng موضوع:

دووووشمبه 11 آذر ماه سنه ي 1392

 ديشب حدود ساعت 2 رفتم كه بخوابم از زور گرسنگي پاشدم رفتم سر يخچال...راستش شيطونه گولم زد و وقتي داشتم از جلو كامفيتر  رد ميشدم ...دكمه ي پاورشو زدم و رفتم آشپزخونه يه نصفه نون بربري گرفتم و يه تپه پنير توش انداختم و برگشتم سر نت عزيزم...  

تا 3ونيم اين وب اون وب بودم...و تا بخوابم ساعت 4 شد

صب امروزم علي ساعت 10 و نيم بهم زنگيد كه برام از دندونپزشكي نوبت بگير...منم بيدار شدم و هرچي زنگيدم  گوشي برنداشتن

طبق مهمول اين روزا  كسل و خوابلود بودم. يه كم ساعت 11 ترسا ديدم و از ديدن اين دختره ي "چارحرفي دونقطه" فشارم رفت بالا  و از كسالت درومدم

ترسا خانوم با اون شوهر نازنينش به شوهره خواهرشوهرشم نظر داره...عوضي   منو ياد يه هم اتاقي دوران دانشجوييم انداخت"فروزا  ن  خانوم"

فروزان جون هم همش تو كار دوس پسر يا شوهراي ملت بودش...چار حرفي  خانوم.به شوهره خواهرش هم كار داشت...

وضعش فجيع بود...در راه رضاي خدا م ي د ا د ...

اي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا.تازگيام شوهر كرد...

به دوستم فريا زنگيدم و 45 ديقه فك زديم...اينقد چرت و پرت گفتيم به هم   از خنده روده بر شدم...فريا داره ميره از ساري.....خيلييييي بده...10 ساليه كه با هم دوستيم....


واسه نهار عدسي گذاشتم...خودم كه عاشقشم      علي بيشتر...

محشر شد.محشر كبري

يه خورده آشپزخونه تميز كردم و علي ساعت 4 اومد نهار خورد و رفتيم دندون پزشكي.دكتره چك كرد و واسش عكس دندون نوشت

رفتيم راديولوژي و كلي اونجا معطل شديم.علي نشست به خاله زنكي.همه رو نيگا ميكرد ميگفت اين عينه قورباقه ست  اون عين سگ سگارو...خيلي كاره بديه ميدونم...اما همونطور كه گفتم  من فرشته آسموني نيستم...كلي به اين مسخره بازياش خنديدم

يعني بلند بلند ميخنديدم

يه خانومه مريض روبرومون نشسته بود  سفيد رو  و چش آبي بود 50 ساله

علي كسافطه ميگه...قربونش برم  اين تو 50 سالگيش انقد خوشگله   منه بيتربيته فرصت طلبم گفتم :آره مامانه ماماني اي برات ميشه   و كلي از جواب دندون شكنم خنديدم...علي هم نكرد نامردي و سريع گفت:اگه ايم مامانم شه دوباره برميگردم به دوره ي شيرخورگيم...

بي تربيتيه اين پسر...

از شانس گند ما يه مرد خوشگلم اونجا نبود  كه يه كم آتيشش بدم

البته اين علي همش عيبهاي خنده دار رو قيافه ديگران ميذاشت و ميخنديديم.چن تا ازين دختر جووناي گوگولي هم اونجا بودن. پرسنلهاي راديولوژي.پسره چپ رفت راست رفت گفت :اين شبيه چوبينه.اون شبيه پينوكيو.اون يكي شبيه خاله ريزه...اما يه دختره خيلي ملوس اونجا بود علي گفت: به ه ه    اين ديگه سيندرلاست....گفته و نگفته  همين سيندرلا خانم شوهرمو صدا زد گفت بيا تو  و اول دختره رفت تو اتاق و بعد پشتش علي رفت تو...داش ميرفت تو واسم ادا دراورد و دستهاشو به هواي اينكه يه لقمه ي خوب مفت چنگش شده   به هم سابيد

بيتربيته رو ادبش كنم...

تازه چن لحظه بعد اينكه علي رفت تو اتاق   دختره برگشت  در رو بست...

..چه شغل بديه اين رشته هاي مرتبط با پزشكي

هر كي ميومد اونجا   شل و پل  بود و ناله ميكرد.ازين همه غم و غصه   ضعف كرديم...

..تو همين احوال با سپيده جون  اس ام اس بازي ميكرديم.اين اس ام اس بازيم با سپيده جون باعث شد يادم بره علي رو ج ر  بدم...

علي رفت عكس از دندونش گرفت و برگشتيم پاركينگ ماشينو گرفتيم و رفتيم بنزين زديم و از مغازه لوازم صوتي   باتري واسه كنترل خريديم و  من همچنان مشغول اس با سپيده

اومديم خونه و چاي و كيك زديم تو رگ ..........................................................................................................................

.آخجون خوابش برد و  از 90 جونش جا موند...

********************************************************





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۷ توسط:eng موضوع:

يكشمبه 10 آذر

سلام

ديشب تا خوابم ببره ساعت 3 صب شد.نميدونم چه درديه به جونمه.شبها خوابم نميبره

قبل خواب  مست شده بودم...همش هر و كر ميكردم.....اصن ديشب رو موده خنده بودم

خودم ميگفتم و خودم ميخنديدم اينقده ميخنديدم از خنده ريسه ه ه ه ه ميرفتم...ديگه نميتونستم واضحانه به چرت و پرت گويي بپردازم...يه حرفايي رو بريده بريده ميگفتم و خودم غش ميرفتم...

نمه نمه اخماي آقا هم واز شد و اونم خنديد...

الكي الكي يه چيزاي مسخره اي ميگفتم و ميخنديديم

به همين وضعيت اسفبار جلو تلوزون بودم...علي هم از خنده من سواستفاده كرد...تند تند رفت از كمد رختخواب آورد كه همونجا جلو تي وي بخسبيم

(رختخواب كه چه عرض كنم...يه پتو و دو تا بالشت)

دو تا شكلات آورد و در حال خنده خورديم   بعدش 1نارنگي واس خودش پوس گرفت   بزرو داشت نصفه نارنگي رو به خورد من ميداد   با خنده بهش گفتم بندازش كنار...مزه ي دهنم حيف ميشه...

تا همون لحظه داش ميخنديد   اين حرف من"بندازش كنار" به ك...و... ن   آقا برخورد و باهام چپ افتاد و گرفت خوابيد...منم ديگه كم كم جدي شدم..اما خوابم نميومد  جلو تلوزون بودم   م اه وا  ره   كه قطه.گرفتم كانالاي خودمونو بالا پايين كردم   ديدم داره يه فيلم ايراني   بنام "عصر باراني" پخش ميكنه   راجبه يه زن 60 ساله كه همسر جانبازش فوت ميكنه و بچه هاشم همه ازدواج كردن  اما دوسش دارنا آ آ آ   اما اين زن كه يه عمر مادر و همه كاره بچه هاش بوده  ميخواد استقلال ماليشو حفظ كنه و ميره دمبال كار كه دس جلو بچه هاش دراز نكنه...اما اولا كه كار نيس...دوما كه كار پيدا شد...خياطي ...تو يه شركت دوزنده شد...اما هم بدنش كمتر ميكشه   هم يه اشتباهات كاري ميكنه كه صابكارش باهاش دعوا ميكنه   بعد اين زنه قوي يه رفتار ضعيف از خودش بروز ميده و اما در نهايت ختم به خير ميشه..."

اما كلي ي ي ي ي ي ي   گريه كردم

يعني ما چن صباحي تو اين دنيا هستيم و بعد پيري و مرگ...اگه بچه اي داشته باشي كه ممكنه تو پيري چن درصدي كمك كارت باشه ...اما باز خودت احساس سربار بودن ميكني....اگه بچه نداشته باشي كه ديگه زودتر فسيل ميشي...

چه    بد 

كاش خدا سايه ي همسرا رو بالا سر هم نيگر داره

فداي غرغروي خودم بشم.

كلي گريه كردم

صب به زور 10 بيدار شدم.نهار كه از باقي غذا ديروز داشتيم...خيلي ي ي ي ي ي كسل و خوابالو بودم.دوباره از 3 تا 5 خسبيدم.علي اومد   بهش گفتم  منوي غذاي امروزمون يه غذا جديده كه به اسم"غذاي ديروز"

خورد و با هم رفتيم بيرون

اول ميكانيكي...بعد خونه مامانم اينا    شام و چايي خورديم و اومدم خونه و ديگر هيييييچ

و من همچناااان دچار بي خوابي





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۶ توسط:eng موضوع:

شنبه 9آذر 92

سلام مجدد

بخدا دو ساهت داشتم تايپ ميكردم  همش پريد...اما ملالي ني  دوباره مينويسم

ديشب بعد از بابلسر گردي  رفتيم خونه مامانم اينا شام خورديم(زرشك پلو مرغ اضافه از ظهرشون)

بعد خوردن چاي و ميوه...مامي گفت  شب باشين و ما طبق معمول چ س كلاس گذاشتيم و گفتيم نه...من گفتم شما بياييد بريم ...گفتن نه...اما هميشه چششون به دهن داداشيه ماس.دادا گفت بريم و بالاخره با هم اومديم خونه ما.مهمون بي دردسر

ساعت 11 شب بود.

دادا بيدار موند كه بدرسه 2دقيقه نشد گفت خوابم مياد و من سريع گفتم الان قهوه ميارم

اصن فك نكنين ما از اون سوسولاي قهوه خور هستيم

دليل داشتن قهوه هم اينه كه من يه اكيپ دوستاي اوباش   "يادگار دوران راهنمايي دبيرستان" دارم كه خيلي ي ي ي ي  اهل فال هستن. از فال عطسه و فال چ... و گو... رسيديم به فال پاسور كه رژين برامون ميگرفت.كم كم كه خونه هم ميرفتيم فال چيي همو ميديديم و كم كم حرفه اي تر شديم فال قهوه ي همو با توجه به شناختي كه از هم داريم   يه كم راست  يه كم دروغ  واسه هم ميگيم.به همين دليل من خونه مون هميشه قهوه ترك دارم كه اگه پاي اراذل به خونمون باز شد   دور هم تفريح كنيم...

خولاصه قهوه درست كردم واسه داداشي و علي و خودم

در ابتدا فال داداشي رو گرفتم...اينطوري برداشت كردم كه هم دانشگاه آزاد هم سراسري قبول ميشه.سراسري همين دانشگاه مازندران.يعني دانشكده فني بابل  كه 30 كيلومتر اون ور تره. و آزاد تهران قبول ميشه ..اما تو رشته هاي يكسان يا رشته هاي نزديك به هم

ف.ضولي به خرج دادم ديدم جز مامي جون  هيييييييييييييييييييييچ دخملي تو فالش ني...

بعد فال علي گرفتم...هرچند داش غر ميزد...فالش با همه افراد ديگه متفاوت بود.همش براش خوب و درخشان و موفقيت بود و در يه قسمت فنجونش   مهاجرت به راه دور...من حس ميكنم كشور ديگه.(9 وقت ديگه)..قشنگ ديدم داره به زور زنشو(اينجانبه ) رو ميكشه ميبره   اما اونجا براش خيلي راحتي و رفاه افتاده بود...با شور و هيجان براش ميگفتم اونم به ك و ن ش   م   نميگرفت....من چه خجسته دل...بزور بهش گفتم نيت كن و انگش بزن...نگفت نيت چيو كرد...اما مطمينم نيت بچه دار شدنمونو كرد...متاسفانه شتر  افتاد...يعني بايد صبور باشيد اما شدنيه...

خودش از اول با غر غر اومد واسه فال...آخرشم كه با "صبور باش" زدم تو برجكش...اونم نكرد نامردي و گفت:برو بابا چرت و پرته...

بعد فنجون خودمو ديدم ...بسياااااااااااااااااار پشيمونم كه به فكرم نرسيد از فنجونا عكس بگيرم....باورتون نميشه   بخدا شكل فنجون منم تو همون مايه هاي فنجون علي...حتي اون "سفر به دور دستها" تو فنجون منم بود

در مورد زمان بچه دار شدنمونم هرچي نيت كردم و انگش زدم  هيچ شكل خاصي نيفتاد...

بعدشم علي رفت خوابيد و داداشي نيم ساعت درسيد و رفت خوابيد و منه خيره سر تا 4 صب نت بودم


صبح زودم علي پاشد رفت.خانواده محترمم هم بي سر و صا رفتن و من همچناااان در خوابي عميق...

ساعت 10 به زووووووووور بيدار شدم...


ديروز علي گفت هوس  ته چين گوشت  مخصوصا اون قسمت پلو كه كنار گوشته .و  خيس و گوله و چسبناك ميشه كردم.به همراه سالاد شيرازي كه آب ترش ته سالادو بريزي رو برنجت بجاي خورشت و بخوري...همچنين ميگفت هوس حلوا كردم...منم دس به كار شدم.نصف به نصف تو نت و نصفي هم سره گاز بودم و يه ته چين معركه اي دراوردم...بعد گفتم يه ذره حلوا درست كنم.آردو پاشيدم ته تابه تا سرخ شه...ديدم يه تيكه هايي از آرد داره مياد بالا ميرقصه

داشتم شاااخ درمياوردم كه چرا آرده اينطوري ميكنه....دقت كردم ديدم جناب كرم هستن دارن جيليز ويليز ميشن ...

اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من بعد 5 سال هنوز نميدونم آرد بيرون بمونه كرمو ميشه...

تابه رو خالي كردم و البته يه بسته آرد سربسته داشتم  باز كردم ديدم كرمو نيس  باهاش حلوا درست كردم...

اينقد از خودم بدم اومد. خساست كردم فقط 2 تا پره زعفروون ريختمكمرنگ شد دقيقا رنگ ش ا ش ......

علي اومد بهش گفتم نهار چي داريم و حسابي خورد و عچق كرد...حلوا هم دادم بهش...اول كه ديد گفت اين حلواس؟؟؟!!!منم سريييييييع بهش گفتم پ ن په شاشه جامده...اونم خورد و خوشش اومد...من كه كلا حلوا دوس نارم . يه لقمه خوردم ...بعدشم ترش كردم...من تو يه برنامه ديده بودم ميگفتن  هركي ترش كرد يه تيكه سيب زميني خام بذاره تو دهنش آرون آروم بمكه...خوب ميشه . من اين راه رو علي كه زيادم ترش ميكنه تست كردم.ميگفت خوبه.امروز امتحان كردم.ديدم سه سوته خوب ميكنهاما اي ي ي ي ي ي يش ش ش ش 

چقد سيب زميني خام بدمزه بود.چن بار اوق زدم...

يه نيم ساحتي خسبيد و پا شد و به شغل شريف تماشا تلوزون پرداخت. امروز بهم دستور داد برنامه "س م ت   نو" منو تو رو براش ضبط كنم و منم اطاعت امر كردم...غروبي با هم ديديم.اولش خيلي بنظرم جال بود   بعد ديگه حوصله م سر رفت....مگه "ارميا" خداي دين اسلامه اينقد سوال پيچش ميكنن...خب دوس داش اين ريختي بگرده...


كلي لباساي علي اتو كشيدم

نهار خورديم شام مامم كه خبري نيس و الان باز در دنياي مجوزي بسر ميبرم

علي الان رفته دوش بگيره. تا برنگشته ببندم وبمو و فرار

وااااي اگه اينجا رو پيدا كنه.رسما منو جر ميده





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۶ توسط:eng موضوع:

جمعه 8 آذر 92

َ

ديروز جمعه ساعت 12ونيم بيدار شديم. صبونه زديم تو رگ و بعدش عصر حاضر شديم 2تايي رفتيم بابلسر 

رفتيم پاركينگ 2 .لب دريا كه رسيديم خودم حلقمو از دستم دراوردم و به علي گير دادم كه حلقتو درار بذار مردم فك كنن ما دوستيم .وقتي داشتيم به سمت ساحل ميرفتيم  تو شن ها به علي گفتم. دستمو نگير و يه كم از من فاصله بگير.كه واقعي جلوه كنه...لب آب كه رسيديم بهش گفتم يواشكي بوسم كن كه فك كنن ازين پسراي فرصت طلبي..شايد بيان دستگيرمون كنن...اونوقت بهشون بگيو  " فوت ته ي نا آ"   زن و شوهريم...

كلي اين موضوعو سوژه كردم و بهش فيگور ياد ميدادم كه انجام بده....چي فك كردين؟ فك كردين اونم گفت چشم م م م م م م   خانومه گلم..

..نه جانم...همش ميگفت مسخره باي درنيار    جلف نباش....آبرو ريزي نكن...اُه ...ايش ...پيف...چه غلطي كردم آوردمت بيرون.حقت اين بود تو خونه نيگرت ميداشتم شام درس كني...بي جنبه

منم پر رو پر رو همچنان به قوت خود باقي به كارم ادامه ميدادم. ديدم اون همكاري نميكنه و اصلا حلقه شم درنياورد ...دست چپشو گذاشتم زير بازوم تا انگشت حلقه ش معلوم نباشه و از كنار هركي كه رد ميشديم الكي ميگفتم : چي جوري مامانمو بپيچونم يا به رسم دوس دختر دوس پسرا به هر تپه چاله و دست اندازي كه ميرسيدم خودمو مثلا به طور اتفاقي ميزدم بهش....  يا به رسم فيلمفارسيا جلو ديگران بهش ميگفتم  تو بهم قول دادي  حالا با اين بچه تو شكمم ميخواي ولم كني...

علي ديگه خندش گرفته بود

رفتيم   تريا و چاي خورديم.دوتايي كه باشيم قليون حال نميده.آخه اون كه نميكشه.منم بهم خوش نميگذره...

علي بهم ميگه:فك نميكني مردم ميفهمن ديگه سن و سال من و تو از دوس دختر بازي گذشته...

راس ميگفت.ما دو تا چاقالوي پير بوديم.....

خلاصه كلي چرت و پرت گفتيم و خنديديم و برگشتيم. تو راه برگشت غيبت پسر دايي علي كرديم كه چه مارموزيه. زمون ازدواج من و علي همين پسر داييه علي ميومد ميگفت اين دوس دختر داشته و دختر مياورده خونه و اينا...(البته خودش زن داشته) منه خر هم همه حرفاشو جدي گرفتم و به علي گفتم...


((((((((منتظر چي هستيد؟؟؟علي بسار اهل حاشاست. اما دوس دخترشو كه قبلا داشتو كه حاشا نكرد...قشنگگ گ گ گ گ گگ گ گ گ گ  گ گ گ 

برام تعريف كرده بود كه چي شد و چي نشد....و من بعد ها كه عقد كرديم دفتر خاطراتشو پيدا كردم و يواشكي خوندم ديدم حرفاش راجبه دوس دخترش صحت داشت...

باور كنين عسك دختره هم تو كامپيوترش بود. اينقده عن بود كه يك درصدم حسادتم نگرفت...))))))))


خولاصه حرف اين بود كه اين آقاي پسر دايي (حامد)كه مثلا ميخواست با اين افشا گريش   ثابت كنه كه علي آدم مثلا خرابيه و مرد زندگي نيس....خودش بعد از بچه دار شدنش    زنشو ميفرسته شهر خودش و يه خانومه غريبه مياره خونه و يكي از دوستاي علي ميفهمه و به علي ميگه...

و يكي از دختراي بسااااااار مظلوم و كم سن فاميل اونام (عاطفه)به خوده من گفت كه يه بار كه اين آقاي حامد خان  زن و بچه شو فرستاده بود شهر پدرزنش اينا....اون حامد با اس ام اس به اين عاطفه ميگه كه بيا خونمون    زنم كارت داره....عاطفه ميگه من با خواهر زاده ي زنه اين حامد(زيبا) رفيقم. عاطفه ميگه به زيبا اس دادم كه خالت كجاس؟ گفت يه هفته ايه كه رفته خونه ي بابابزرگم اينا تو يه شهر ديگه...

بعله ه ه ه 

چوب خدا صدا نداره

اگه آدم به خودش اجازه ميده به ديگري بگه:خ را ب.

خودش بايد پاكدامن باشه. نه كه مث اين حامد خان. خودش با داشتن زن و دختر بچه   اهل خانم آوردن و اغفال دختر مشنگا باشه و با اون كاراش   ديگري رو ببره زير سوال

جهت خالي نبودن عريضه  ميخوام جريان دوس دختر دوران مجردي شوهرمو بگم:   يعني اين   روشن فكري  با من چيكار ميكنه

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اين مطالب رو از گفته هاي علي و دفتر خاطراتش و نامه هاي دختره كه پيدا كردم..متوجه شدم و به سمع و نظرتون ميرسونم....

علي آقاي قصه ما در عهد جاهليت   يه دوس دختر از خيابون پيدا ميكنه به اسم جعلي"شيرين"

اولش كه سركاري بوده اما كم كم به هم علاقمند ميشن و پاي عشق مياد وسط...

هر دو عاشق هم ميشين. دوستي شون عميقتر ميشه

هميشه هم با صميمي تر شدن مشكلات جديد بروز ميكنه.اين علي آقاي ما خيلي خيلي ي ي ي ي ي يي ي ي ي ي ي يي   به شيرين گير ميداده كه كجا ميري با كي ميري... دختره به ستوه مياد ولي بخاطر عشقشون به هم نميزنه .اما بسيار دعوايي ميشن با هم

بعد از دعوا و قهرهاي زياد   علي ميره با يه دختر ديگه كه نميدونم كيه دوس ميشه و شيرين جونو ول ميكنه...

نامه هاي التماس آميز دختره به علي رو پيدا كردم...و خوندم همشو...

تا اينكه علي اون دختر دوميه رو بعد 6 ماه ول ميكنه و دوباره به شيرين برميگرده

اين بار مصمم ميشن كه برنامه ازدواج بريزن...اما باباي علي به دلايل واهي الكي؛ مخالف سرسخت درجه يك اين ازدواج ميشه(حالا پدر پسر چرا بايد مخالف باشه رو من ديگه نميدونم)

علي هم كه ميدونين چقد اسير ننه باباشه

اولا به دختره ميگه برام صبر كن بابامو راضي كنم اما خره باباهه يك پا داشت. راضي نميشد كه نميشد.

بنا به اونچه تو دفترخاطراتش خوندم  علي نوشته بود:بابا راضي نيس و با اينكه دادا بزرگه گفته تو دور بابا رو خيط بكش   خودم  ساپورت ماليت ميكنم اما من نميخوام زندگي مشتركم رو بدون پدرم شروع كنم.و قدم در آينده اي مبهم بذارم)...بنابراين بين بابا و شيرين.همين زندگي كه دارم رو انتخاب ميكنم

(اين صفحه از دفتر خاطاتش خيس از اشك بود)

و كم كم از ازدواج با شيرين سرد ميشه. شيرين خيلي تلاش ميكنه علي رو راضي به انتخاب خودش كنه.اما فايده نداشته . در تمام اين دوران هم علي   شيرين رو دوس داشته خيلي هم دوس داشته .كادو و پول كه فراوون بهش داده. واسش سيمكارت و گوشي هم خريده بوده(سال 84)

علي به شيرين  ميگه چند سال بمون تا بالخره بابا راضي شه اما بعد كش و قوس هاي فراوون 3-4 ماهي از هم دور ميشن و دختره تاب نمياره و  شوهر ميكنه

تو دفتر خاطرات علي نوشته بود:امروز  فلاني(دوستش كه همسايه شيرين ميشده) گفته از خونشون صداي آهنگ ميومده

هفته بعدش نوشت: امروز فلاني(همسايه شيرين) گفت كه شوهره شيرين بچه فلان محله و سن و شغلش اينه و از فاميلاي مادريه شيرينه... مراسم عقدشون فلان تاريخه

نوشته بود: دلم ميخواد برم مراسمشونو عزا كنم

الهي من براش بميرم...نوشت  امروز(روز جشن عقد دختره) رفتم نزديكاي خونه دختره نيم ساعتي اون حوالي بودم اما برگشتم خونه و به مامانم ماجرا رو گفتم...گفتم شب عقد شيرينه...مامان دلداريم ميداد

تا اينكه كم كم يادش رفت. اما تا  1 سال دوس دختر نداشت. داداش علي همسن داييم بوده و با هم تو فاميل سلامعليك داشتن. داداشش ميخواست وام بگيره اومدن خونه داييم اينا كه مخ داييمو بزنن ضامنش شه...

اومدن خونه داييم اينا.منم اونجا بودم...من چش مامانمو دور ديده بودم ديگه  روسري سر نكردم.علي اينا خونواده پوشيده اي هستن...من اون روز يه پيراهن تابستوني آبي تنم بود.آستين حلقه اي اما بلند...راستش اول داداش علي اومد تو....بعد علي  تا مخ داييمو بزنن. بعد فهميدن كه مادرشئنم تو ماشيه بعد نيم ساعت مادرشونم اومد تو...

حالا بعد نيم ساعت رو باز بودنم...مامانه علي بهم گفت: برو حجاب كن پسرام نامحرمن...منه خر مثلا رفتم حجاب كنم...يه تاپ رنگ و رو رفته ي قرمز زير مانتوييم اونجا بود تنم كردم با شلوار يشمي.با روسري...

بعد علي كه نيم ساعت جلوش با موهاي فرفره مستونم و آستين حلقه اي بودم وقتي يكهو حجابمو ديد  يواشكي گفت:ببخشيد مامانم گيره...خنديدم و گفتم   اشكال نداره 

بعد از 1 ساعتم رفتن

علي موبايلشو خونه داييم جا گذاشت. بعد از يه رب به موبايل داييم اس داد كه من موبايلمو اونجا جا گذاشتم؟ زنداييه من آرايشگره و تو همون لحظه داشت ابروهاي داييمو قيچي ميزد صفا ميداد...داييم بهم گفت جوابشو بده.و اون بار واسه اولين بار من و علي به هم اس داديم.اون فك ميكرد داييمه داره جوابشو ميده.داييم بهم ميگفت فلان تيكه رو بهش بنداز  منم براش تايپ ميكردم تا اينكه شوخيش گل كرد و كار به شوخي هاي دو حرفي ...سه حرفي   كشيد

منم محفوظ به حيا ا ا ا ا ا     ديگه گوشي رو دادم دست داييم و گفتم :با اين دوستات...

بعد چن دقيقه دوباره برگشتن تا گوشيوشو بگيرن. من يه چادر مشكي كرپ سر كردم و خودمو توش حسابي پيچوندم و رفتم جلو در مبايلشو دادم

و

به 

قول 

علي 

با اينكه قبلا هم تو مهموني ها 2-3 ياري ديده بودمت...اما اون روز اولين بار بود كه ميديدمت...

خودتون بفمين   چقد فيلسوفانه حرف زد

ميگه تو راه برگشت به خونه تو ماشين مامانم حرف تو رو پيش كشيد كه چه بي حجاب بود.مادرش اينقده مومنه   دختره چه پر رو درومده

علي ميگه داداشم به مامان گفت: ولي مامان شميم به احترام تو رفت روسري سر كرد

و 

شايد 

باور نكنين

علي ميگه     با اين حرف داداشم رفتم تو رويا...

كه چند ماه بعدش با همدستي زنداداشش شماره موبايل منو گير آورد و گيرم كرد و گيرش شدم....

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۵ توسط:eng موضوع:

7 آذر 92 پنشمبه

سلام به همه دنيا

ديشب كه داشتم ميخوابيدم صداي "چكه يه باريكه آب "ميشنيدم   از تمبلي پا نشدم جايي رو نيگا كنم   اما كل ديشبو داشتم خواب ميديدم سيل اومده و آب خونه رو برداشته و كم مونده غرق شيم...توي سيل يه ماهي گوشتخوار هس كه ميخواد پسر داييمو بخوره...:)

به علي اس صبح بخير دادم  خبر خوش بهم داد كه مامانم رو قانع كردم كه امروز فردا نريم خونشون

آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي  ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي 

خدا ا ا ا ا ا ا ا ا ا    قربونت بشم

رفتم دنبال صداي چكه آي ديدم اين صدا از رادياتور هال درمياد  يه صداي عجيبي   مث قار و قور يه شكم گرسنه ميداد اين رادياتور.گرفتم بستمش. ميخواستم برم آرايشگاه. ديدم صبونه نخورده برم آرايشگره از بو دهنم نفله ميشه. يه تيكه سيب خوردم.و حاضر شدم رفتم آرايشگاه. اصلاح ابرو و رنگ ابرو كردم و كلي با خانومه آرايشگرم حرف زديم و خنديديم

صحبت پر رو ها رو ميكرد. ميگه يه مشتري اومد آرايشگاه اصلاح ابرو كرد و رفت و پول نداد  ميگه گذاشتم بحساب حواس پرتيش و دنباله شو نگرقتم. بار دومم اومد و پول نداد.به روش آوردم...خانومه گفت خودت گفتي بذار ابروهات پر شه بعد بيا!!!!!!! پول نداد و رفت.باز ميگفت دفعه سوم هم با دخترش اومد و ميگه بلايي به سرم آورد كه بابت دو تا اصلاح ابروي خودش و دخترش اون روز ازشون 9 تومن  گرفتم... و تازه ميگفت باز فرداشم اومد و گفت يه رديف ديگه ابرومو نازك كن و باز پول نداده رفت

آرايشگره تعريف ميكرد و من هميطور مث اين مشنگا ميخنديدم...

اومدم خونه دوش گرفتم و به كاراي خونه رسيدم.سشوار كردم واسه نهار فسنجون گذاشتم. خيلي ي ي ي ي ي اوشمزه شد...

فعلا برم ...باز برميگردم مطلبو تكميل ميكنم...

برگشتم

علي از سره كار اومد ديدم دستش كيك يزدي و شيريني گردوييه.باز دعواش كرده چرا هله هوله ميخري؟؟

تقصير منه كه داري مياي بهت نميگم  برو برنج و روغن و قند و چاي بخر ميري اين آت اشغال رو پول ميدي ميخري...ميگه اگه بگي اونا رو بخرمم نميخرم  همينا رو ميخرم

از حرف مسخرش خندم گرفت ...

و نهار زديم تو رگ  و فوتبال پرسپوليس و آث ميلان ديديم

خيلي بهم اظهار لطف كرد تا ....

عصري زنداييم زنگيد كه چرا ميگي پسرم بياد خونتون؟ اون درس داره...   من اصلا نميدونستم كه پسر داييم ميخواد بياد خونمون.آخه فلش من دو ماهه دستشه و بايد واسم مياوردش...

با زندايي حرف زدم گفتم قرار نيس بياد...

بعد نيم ساعت پسر دايي زنگيد كه داره مياد خونمون   هرچي بهش گفتم ننه واموندت زنگيده گفته ما مزاحم درس خوندت(درس نخوندنت) نشيم و لطف كن نيا اما بازم اومد

بيه ذره غر ننه شو به جونه پسرش زدم  طفلك هيچي نگفت...دلم براش سوخت...گناه داره. اينقده پسر داييمو دوس دارم  اگه بخاد خاطرش مكدر شه دل خودم براش ريش ميشه

الهيي بميرم براش...طفلك  هم ميخواد احترام مامانشو جلو ما نيگر داره هم از جون و دلش من و علي رو دوس داره

چاي و كيك يزدي و شيريني گردويي خورديم...و دور هم بوديم  پسر داييه با علي نشستن به تحليل فوفال امروز. اون 2 تا پرسپوليسي    منم استقلالي اي كه از لج شوهر استقلالي شده و هيچي ازش بلد نيس...

كلي دو تايي تيم منو كوبوندن...منم كم نياوردم  بجاي دفاع از تيم محبوبم   كلي فحش تپونشون كردم

تا اينكه مامانم زنگ زد و گفت   زندايي بهم زنگيده كه شميم   همش پسرمو ميكشونه خونشون و اون به هيج جا نرسيده و نخواهد رسيد...بايد بمونه خونه و درس بخونه

كلي پاي تلفن جلو پسر داييم از زنداييم گله كردم. به مامي گفتم:مادره پسر دايي تو تلفنش به من ميگه  : پسر من مياد به كاراي تو و كاراي برادرت ميرسه  وقت درس نداره... جلو پسر داييم با صداي بلند به مامانم گفتم:  مامان  همين داداش من كه به اينا يه مغازه داده مفتكي ازش استفاده كنن بجاي اجاره يا تذكر و تشكر    پسر دايي   وظيفه شه كه بره كمك داداشم

دوما  پسر دايي همينجاس  خودش  شاهده كه من بهش نگفتم بيا وحتي قبل اومدنش زنگيد بهش گفتم ننش چيا بهم گفته و نيا  اما بازم اومد...

به مامي گفتن اين زنه(زنداييه) به ما حساسه   هركاري كنيم يا نكنيم  به جونه ما گله داره.

مامانم گفت آروم باش و ولش كن و قط كرد

يه ربع بعدش دوباره زنگيد و  گفت گوشيو بده به علي و  به دومادش داشت توضيح ميداد كه از  زنداييه دلخور نباشه  يه وقت حرفاشو به دل نگيره ... بميرم واسه مامي چقدرررررررررررررررررر اين زن بزرگواره  هميشه فكرش به همه جا ميرسه

بعدش گوشيو خودم گرفتم و ديد آروم شدم .گفت كه اينا كه ميگن شميم با دعوت از پسرشون مزاحم درس خوندنش ميشن     خودشون همين امشب اون يكي بچه شونو فرستادن خونه ي منه الان   و مزاحم درس خوندن  پسر من( يهني داداشي من) شده...(قابل توجه كه برادر من پيش دانشگاهيه)

و مامان گفت

كه زندايي و داييم رفتن  مهموني خونه ي دوستشون

امشب تو رو بهونه كردن وگرنه اين يكي بچه ي اينام دبيرستانيه و درساش سنگينه بايد بشينه خونه درس بخونه...گفت  يه مورداي ديگه اي هم هست كه از اينا ديدم و امشب به دايي ميگم بياد اينجا تا باهاش صحبت كنم.مامان من عاااااااااااااااشق اين برادرشه(يعني داييم) اما...مامانم با آه گفت: داداشم  عظمتي داشت........

واسه اولي ي ي ي ي ي ين بار ديدم اين ماميه ما داره از من حمايت ميكنه...

دلم براش سوخت. به خدا خيلي خيلي خيلي اين داييمو دوس داره. 

بعد هم مامي جون در اقدامي ضربتي به آژانس زنگيد كه اول بياد اون بچه ي داييمو از خونه مامانم اينا  سوار كنه   بعد آژانسيه  بياردش دم خونه ما    اين پسر داييمو هم سوار كنه و بفرستتشون خونشون

دم مامي جون گررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

پسر داييم كه داش ميرفت گفت من امشب واسه مامان برنامه دارم...يعني ميرم خونه و دعوا...

بهش گفتم به خدا من دوس ندارم به حمايت از من الم شنگه به پا كني  باهاش قهر كن تا آبا از آسياب بيفته خودش چشش كور ميشه منت تو هم ميكشه و  آشتي ميكنه

بيخود نبود ديشب خواب همين پسرداييمو ديده بودم كه افتاده تو سيل و يه ماهي داره گاز ميگيردش. اون ماهي خونخواره   ننه ي "چارحرفي دونقطه "شه...

باور كنين ماها خيلي به زنداييم احترام ميذاريم...نه اينكه  اين زنداييم هيچي نيست... نه تحصيلاتي نه وجهه اي همه ي فاميلاي خودش و فاميل ما و همسايه هاشو دوستاشم شناختنش چقد قاطي داره و با كسي در ارتباط نيس.....مادربزرگم همه ي ما رو مديون كرده كه بيشتر بهش احترام بذاريم كه احساس كمبود نكنه...

ولي  يه حرفاي ي ي ي ي ي ي ي فقط به شخص شخيص بنده (بعنوان  دختره خوارشوهرش) نشون داده كه اصلا لايق تف و لعنتمم نميدونمش    اما به خدا فقط به احترام مادربزرگم هنوز بهش احترام ميذارم

من معتقدم همه ي ما ها نصف صفات خوب و نصفي صفات بد داريم...همه مون

اما اين زن بدجوري تلخ زبون و بدخواه و جلب و مكاره.

دهنم واز ميشه .... اصلا ولش كن...

خداجونم  نكنه از اين كه عليه اين بنده ي نادانت گله كردم دلخور شي ازم.

خدا جون خودت ميبيني هرچقدرم كه بي تربيتي ميكنه   بازم با لبخند باهاش برخورد ميكنم.

خدا خوشگلم خيلي وقته ازت دورم. دلم خيلي برات تنگ شده

خدا جووون نازنينم بهمون همون چيزي كه ميخوامو بده

وااااي چقد امشب احساسات عرفانانه پيدا كردم





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۴ توسط:eng موضوع:

چارشمبه 6 آذر 92

سلام هنوز وشط روزه اما دل تو دلم نيس بنويسم چي شده

ديشب شوهر دخترعمه ي علي بهش زنگيد و از اختلافاتش با همسرش شكايت ميكرد...حالا چرا به علي زنگيد...به اين دليل كه اون آقا فرسنگها از ديارش (كرمونشا) دور شده و اومده به ولايت علي اينا  زن گرفته و همونجام موندگار شده...در اصل يه جورايي بي خونواده و غريب افتاده        اين آقا با همسرش دعواش شده و همسرش با 2 بچه كوچيك رفته خونه مادرش و   و داستان از اين قرار بود كه برادر زنهاي عزيز   نميذارن خواهرشون برگرده سر زندگيش با اين آقا...

اين آقا هم از سر ناچاري براي درد و دل به عليه ما زنگيد...

بعد از تماس تلفنيشون...علي بهم ماجرا رو گفت و گفت حالا به من چه؟ من چيكار ميتونم كنم...

تصميم گرفت دخالت نكنه اما از لحن سوزناك پسره جو گير شده بود و همش ميگفت زن و شوهر اگه دعوا هم داشته باشن بايد خودشون با هم دعوا كنن و كسي دخالت نكنه

من هم مث يه بچه ي خوب داشتم حرفاشو تاييد ميكردم

آقا اين "تاييد كردن" چه حالي به اين مردا ميده

خر كيف شد

گفتم يه كمه ديگه بهش حال بدم  ماچش كردم و گفتم: عاشق عقايدتم. تو بين تموم كسايي كه ميشناسم عاقلترينشوني...(ذررررررررررررت  الكي گفتم...وقتايي كه دعوامون ميشه رو نديدينش)

بيشتر تر تعريفشو كردم و گول ماليش كردم تا كم كم رفت به هپروت و يه حرفايي زد

ميگفت : ميخوام ازين به بعد تلاش كنم تا يه خونه خيلي فسقلي هم شده بخرم براي تو...{آخه اين خونه كه الان داريم اصلاااااااااااااااااا   بخاطر يكسري قوانين خاص نميشه كه بنام من شه...اگه ميشدم نميزد}

گفت بهت قول ميدم سال 93 يا 94 برات اينكارو كنم و ماشينم كه هنوز سندش بنام صاحب قبليشه رو ميزنم يه نامت...

هاه؟؟؟؟هاه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چي ميگه اين؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟

منم كه باورم نميشد   گفتم: خودتي ؟؟؟!!!!!   تو هموني هستي كه خونه منو تو شيشه كرده بودي؟؟؟؟!!!!!

علي گفت: تو برام بيشتر از اينا مي ارزي و اگه من تا به حال سند به نامت نزدم   خونه رو كه نميشد  قانونا....ماشين قبلي هم كه از لحاظ موتوري زياد سرحال نبود(چه ربطي به سندش داش من نميدونم)  اين ماشينم كه هنوز  سندشو جابجا نكرده بوديم....

چوناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان   ذوقي كردم كه مپرس

اينا از عوارض جريان "محسن خرا ب " بوده   شوهر خسيس خان منو تبديل به مرد دست و دل واز كرد

خدا پدرتو بيامرزه "محسن خ ر ا ب "

منم گفتم تا تنور داغه نونو بچسبونم و از سخاوتش بيشتر تر استفاده كنم گفتم مهريمو به سال تولدم كن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ...

در همين لحظه علي از هپروت خارج شد و گفت ديگه پر رو نشو لطفا...منم خودم و جمع كردم  اولش ناراحت شدم اما بعد 2 ثانيه به اين نتيجه رسيدم

 همينشم يه پيشرفت اساسي تو زندگيمون بود. بعد 7 سال از آشناييمون    تازه ميخواد زندگي ماديشو با من تقسيم كنه. 

غرق در گل و بوسش كردم    خيلي جلو خودمو گرفتم كه گريه نكنم...تا نفهمه چقد عاشق پول و ثروتم!!!!

كيسافت       تا الان فقط جنبه هاي بيشرمانه ي مادياتو باهام تقسيم ميكرد!!!!!!

بخدا ديشب تا ساعت 2-3 از ذوقه" 2سال ديگه يه 40 متري به نام خودم " خوابم نيومد

امروز صب هم ساعت 10 بيدار شدم   رفتم خدمات ايرانسل سيم كارت ايرانسل طلاييمو كه گم شده بود و پوكه شم گم و گور بود رو بازيافت كردم.16 تومن خرجش شد.رفتم دفتر خونه تعهد محضري دادم براش...

و بعد رفتم از خرازي يه قيچي فكستني خريدم 5تومن. بعد رفتم كفاشي گفتم واكس واسه آبي برا پالتو چرم ميخوام  بعد براش توضيح دادم كه پالتو چرممو انداختم لباسشويي و بعدش خيلي نازك شده و حتي چرم كنار آستينش يه اوچولو پاره شده...گفت خانوم  چرا انداختي لباسشويي؟؟!!!فنا شد ديگه درست هم نميشه

الكي هم واكس برندار

راستياتش با اينكه گرون خريده بودم  زيادم دلم نسوخت. امسال سومين سالي بود كه داشتمش...

منم سرخوش  از اينكه آخجون ديگه پالتوم به چيز رفت و ميرم يكي ديگه ميخرم   راهي پاساژا   شدم

اصلا مدلهاي قشنگ كه نداشتن    اما يا ابرفلض قيمتها سرساااااااااااااااااااااااااام

300-400به بالا

چهخاكي به سرم شد

رفتم محل كار علي جوجو...  الهي  فداش بشم   پسر نازم با كت شلوار  چه باشكوه ميشه...

مخصوصا كه ميخواد ماشين بنامم كنه و خونه هم بعدا برام بخره....ديگه به چشمم پادشاه عالم مياد

قربون صدقه اش رفتم و ديدم شير شده  جلو همكاراش ميگه :پول ميخواي؟؟؟ گفتم نه بابا داشتم رد ميشدم   گفتم بيام عشقمو ببينم جون بگيرم

بعد ديدم داره پول ميشمره و 100 هزار تومن بهم داد....جلو همكاراش لارژ ميشه....

تو خونه عمرا بهم 100 تومن بده      20 تومن.30 تومن   فوقه فوقش 50 تومن....

كلاس ميذاره جلو همكارش....

آخ منم خر كيف اومدم بيرون...

2 دقيقه نگذشت كه اس داد: همشو خرج نكن ديگه پول ندارم...................................

اي خدا    امان از دست اين پسره ي گاگوله جو گير

اينقد تو خيابون خنديدم م م م م م م م م م م م م م م م  آبه روم رفت...


اومدم خونه و نت گردي و نهارم برنچ و قيمه درست كرد{همونطور كه ميدونين من قيمه دوس ندارم...بخاطر لپه...اما آقامون دوس دارن و منم ذوق مرگ از وعده هاي ديشبش باز واسش قيمه درست كردم. }

ساعت 4 اومد و نهار خورد...اون ميره سره كار   من هميشه خسته و خوابالودم. من خوابيدم اون رفت حموم

شب ميخواستيم بريم خونه ي دوستش

ساعت 7 حاضر شديم و چون اولين بار بود ميرفتيم خونشون بايد يه چيزي ميگرفتيم...اونا واسه ما يه ظرف 30-40 تومني آورده بودن...تا دلت بخواد زشت بود...پول 50 تومن  گذاشتيم تو پاكت و رفتيم...

2 تا بچه دارن   يه دخمل ناناس 2 ساله و يه پسر 8 ساله كه خيلي هم زلزله تشيف دارن

هر كاري هم كنن اين پدر و مادره هيچي بهشون نميگن. دختر 2 ساله هه چاقو ميگرفت كيكشو برش بزنه   بابا مامانه نازش ميكردن و قربون صدقه ميرفتن.پسره وروجكشون داشتبا  لب تاب باباش بازي ميكرد هي وحشي بازي درمياورد رو لب تابه...دل من غش ميرفت كه الانه بشكنه...اونا هيچي نميگفتن...

دختره بيشتر از 20 تا شكلادت كاكايويي خورد  هيچي بهش نگفتن...پسره يه برگه از كتاب رياضيشو جلو چش بابا مامانه پاره كرد...هيچي بهش نگفتن

دختره با خودكار رو لب تابه باباش خط خطي ميكرد....به خدا 3 تا ليوان چاي رو ريختن رو فرش   بازم هيچي بهشون نگفتن...

اصلا يه وضعي بود اونجا

خانومه هم همش ميگفت من وسواسم و تا دلت بخواد از من كار كشيد  حتي ته قابلمشو سيم كشيدم...كاري كه تو عمرم 2 بارم انجام ندادم

{يه بار خونه مادرزرگم بودم تو تابه روحي يه چيزي سرخ كردم چسبيد و سوخت   تابه شونو انداختم تو كيسه زباله...بابابزرگ خدابيامرزم اتابه رو تو كيسه زباله ديد و دراورد شست و بعد شستنش تابه رو آورد نشونم داد   ازون به بعد سوژه كرد...ياد عزيز دلم بخير    روحش شاد}

الان اومديم خونه و من گفتم تند تند گزارش كار بدم...

امشب براي ان امين بار فهميدم شوهرم جلو ديگران چ س كلاس مياد

داشت پيش دوستش پز فرهنگه بالاي رانندگيشو  ميداد و بده بي فرهنگا رو ميگفت...

اين آقا    اگه تو جاده كسي پشتش باشه و چراغ بهش بده راه نميده بهش...ميگه چرا بهم چراغ داده   كور كه نيستم....مثلا ميگه چرا راننده هاي ديگه نميدونن من شوماخرم و فك ميكنن ناشي ام چراغ ميدن...

دو هفته قبل تو جاده با 160 تا سرعت ميرفت...

همين ديروز بود كه جاي ممنوعه دور زد


اومديم از خونشون بيرون نبودين ببينين چه لايي ميكشيد بين ماشيناي ديگه؟؟!!!


اين است همسر دوخگوي ما 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۳ توسط:eng موضوع:

5 آذر 92 سه شمبه

سلام گلاي قشنگم

10 صب  با اينكه خيلي لالام ميومد اما به نفس امارم غلبه كردم و  پاشدم

روز خود را با پرتقال آغاز كردم  و مشغول نظافت شدم

كمتر از يك ماه مونده به شب يلدا و قراره كل فاميلاي خودم و فاميلاي علي بيان خونه ما. منه بدبخت بلا كش مردم شدم

به خدا از همه كوچيكترم  اما هميشه مهمونيا ي  عمومي خونه ي ماست.


{{{{علي عضو يه صندوق قرض الحسنه از فاميلاشه كه حدود 15تا آقا هستن. امسال شهريور ماه نوبت دعوتش بود و منه خودشيرين همشونو با خانواده دعوت كردم.اونم هم واسه شام  هم واسه خوابيدن  هم واسه صبونه فرداش...

.2 تا از خونواده ها نيومدن.كلا شدن 28 نفر

خدايي جلسه  عالي پيش رفت

(آخه منه بدبخت شوهر ذليلم... شوهرم عااااااااااشق مهمونيه ومن براش شرايط فراهم ميكنم ) }}}}

يه همچين كوزتي ام من...

واسه شب يلدا امشبم  حدود 40 نفر ميشن .20 نفر فاميلاي خودم بعد از شام.فاميلاي اون شام...20 نفر هم فاميلاي اون براي خوابيدن هم تشيف دارن و هم صبونه ي فرداش

كل امروزو داشتم به اين فك ميكردم كه باي اين خونه رو بسابم...يه كم فك كردم ديدم سابيدن كه مساله مهمي نيس  من سرويس 24نفره ظروف اوشدل دارم پس بقيشون چي؟؟؟

رختخوابمم واسه 12 نفر مهياس....پس بقيه  اش  چي؟؟


1تومن پس انداز دارم  اما فقط اگه بخوام يه سرويس 12 تايي ديگه از ظرفم بخرم يك و سيصد پولش ميشه...


از كجا بيارم       علي كه تا خرخره زير بار قرضه و اصلا روم نميشه بهش بگم

از طرفي ميتونم از مامانم ظرف قرض بگيرم اما دوس ندارم ظرفام لنگه به لنگه باشن

رختخوابو از مامي قرض ميكنم اما ظرف ميخوااااااااااااام.

تو همين افكار پريشون بودم كه يادم اومد ما واسه 10-11 آذر قرار چ ي ز   داريم.اگه ايشالا ايشال بشه و من باردار باشم چي؟؟؟!!!!

واقعا چي؟؟؟؟؟؟!!!!!!

علي عصر اومد از سركار   ديدم با اون كيف پارچه ايه رفته نونوايي. ده تا نون گرفته...10 تا نون ك و ني ...

و هم تخمه سياه و آجيل خريده

من از اين آجيل خوشم نماد   چاق كننده ست. پسره فرت فرت ميره آجيل و تخمه ميخره.

اونم چي ... اي ي ي ي يي  ي يش   آجيل ارزون. توش نخود و دانه ي سويا و بادوم زميني هم داشت

يكي دو تا خوردم  حالم بهم خورد... بهش نگفتم كيفيت اينا پايينه  بجاش مثلا اومدم از در ديگه اي وارد بشم  گفتم چرا پول بابت اين آشغالا ميدي>> ؟

 امروز  زياد تحويلم نگرفت. مثبت انديشم . نذاشتم بخاطر اعتراضي كه به آجيلش كردم  گذاشتم بحساب عوارض كم خوابيه  ديشبش

.تا خود صب(ساعت 3) داشت 90 ميديد   صب هم ساعت 6 ونيم بيدار شد   حالا كه اومد خونه  خوابالو بود. نهار كوكو سبزي درست كردم با سبزي يخ زده...وا رفت

من اصلا اصلا اصلا نميتونم كتلت يا كوكو ها رو خوب دربيارم.بلد نيستم خب...


پسره ي خوابالود  گرفت ساعت 5تا7 خوابيد

وقتي هم از خواب پا ميشه مث اين بچه ها تا نيم ساعت   يه ساعت حرف نميزنه. واسش چاي آوردم و يا 7-8 تا شوكولاد  زديم تو رگ. اين ماه و ا ره   هم قطه. نفهميديم دنيا چه خبره. اما قيمت دلار چرا باز زد بالا؟؟؟










برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۲ توسط:eng موضوع:

ني ني خواهي

سلام

ديگه همه فهميدن بعد قريب 5 سال بالاخره تصميم گرفتيم توليد مثل كنيم!!!!!
آخ ميخوام از حرفاي دلم بگم كه تا به حال به احدالناسي نگوفتم

من در سال 88.89و90 و 91 اصلا اصلا اصلا اصلا تمايلي به بچه دار شدن نداشتم

با اينكه ما تو خانوادمون ميميريم واسه ني ني    اما براي خودم دوس نداشتم

واقعا آمادگي رواني نداشتم.

اين آمادگي رواني با يك حسادت ساده در من ايجاد شد

آي ي ي ي ي آدمهاااااا    من فرشته نيستم. از من توقعات زيادي نداشته باشيد

ديدم يكي از دختراي فاميلمون كه باهاش رقابت همه جانبه دارم زاييده و داشت بچه شو ناز ميكرد....

خانومي كه شما باشيد... همچين به دلمون نزول وحي شد كه؛ اي شميم  مگه تو چيت ازون كمتره كه الان در  رقابت  "ناز كردن بچه" دستت خالي مونده و عقب افتادي...

ما هم به همسريه گفتيم  "نظرت در مورد بچه چيه؟"  و اونم گفت: نع

و من از پارسال سرخورده شدم

اما با خودم هم انديشي كردم به اين نتيجه رسيدم كه برم دكتر ببينم حالا راهي هست كه ببينم مشكل دار هستيم يا نه و يواشكي دور از چش علي رفتم دكتر....دكتره گفت   تا اقدام نكنيد نميشه فهميد

و   روزها و روزها فكرم مشغول اين موضوع بود   تا اينكه با دوستم رفتيم پيش  فالگير.

فالگيره نه كه از تو فنجونم بخونه   از تجربه خودش راهنماييم كرد كه خب برو دكتر الكي بگو   بچه ميخواييم اما نميشه

ديدم   به ه ه ه ه   چه فكر بكري

و منم رفتم پيش يه دكتر ديگه و ومن كه نميتونم دروغ بگم با كلي تته پته به خانوم دكتره گفتم 6ماهه بچه ميخواييم اما نميشه. دكتره گفت اول خودتو   و سپس همسرتو بايد بفرستيم آزمايش

خلاصه خودم روز ت خ م ك گذا ري م رفتم آز فوليكول دادم...نرمال بودم

(الحمدلله)

اما ماجرا رو به علي نگفتم...بخدا اصلا روم نميشه بهش اينا رو بگم

در نهايت   حداقل من موچكلي ندارم

اما مساله اصلي عليه آخه برادرش بچه دار نشده...نميدونم چرا ها   اما ميدونم كه ميخوان

خولاصه اين كلك رشتي رو به دكتره زدم تا از اين به بعد اين دكترا الكي نگن  راهي نيس و بايد اقدام كنين

بالخره يه راههايي هست

اين ماجرا گذشت و ما همچنان  خوشال به زندگيمون ادامه  ميداديم

.تا اينكه چن روز قبل علي گفت : ديگه نميدونم جواب اين دوست و فاميلاي بي فرهنگو كه چرا بچه نمياريد    چي بگم....

من در اقدامي ضربتي  حرفشو رو هوا زقاپيدمو گفتم: بهشون جواب مثبت بده

بعد از ترس اينكه دعوام نكنه  صحنه رو ترك كردم و به آشپزخونه پناه بردم و الكي خودمو  زدم به  كلفتي...

بعد يه رب اومد تو آشپزخونه  ومن خيلي عادي جلوه كردم و داشتم گاز پاك ميكردم اومد مستقيم گفت: ميخواي؟

منم داشتم از استرس ميمردم اما نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم:اوهوم

گفت زمانش چي؟ گفتم تو اولين روزاي ممكنه

"اين بود ماجراي سرتاسر منطقي من و علي"





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۱ توسط:eng موضوع:

دوشنبه4آذر نوت و دو و و و و و


سلام عزيزاي دلم  

اول صبح با صداي زنگ آيفون بيدار شدم. مات و متحير كه اول صبحي كيه رفتم آيفونو برداشتم   ديدم 2-3 واحد ديگه هم دارن "بله,بله " ميگن    فهميدم   مزاحم بوده  زنگ زده فرار كرده...

 يعني تو اين دوره زمونه كه ميشه با يه ايرانسل  ملتو  زابه را  كرد...

با يه نرم افزارايي به ملت اس داد  شماره شونم واسه طرف نيفته...

يا ...

 هنوزم اين كارا رو ميكنن؟؟؟؟؟زنگ ميزنن فرار ميكنن  ؟؟؟ يعني  بعدش ميشينن حال ميكنن چقد بامزه ان؟؟؟

 

منم ديگه از 7 صب به بعد نخوابيدم

تصميم گرفتم يه كم دوخت و دوز كنم.شلوار علي چن روز قبل جر رفته بود.و ديگه قابل  اصلاح نبود..هي نشستم با خودم فك كردم چيكارش كنم   چيكارش نكنم ؟؟؟

بالاخره به اين نتيجه رسيدم بگيرم باهاش كيف پارچه اي مخصوص نون خريدن بدوزم...آخه پسره نون كه ميخره ميذاره تو نايلون  نونا خيس و خمير و متلاشي ميشن

گرفتم دو تا 4گوش از ك و ن  شلوارش دراوردم و بعد به هم دوختم

واسه دسته ي كيف هم  جاكمربنديشو واز كردم و به كيفه دوختم

از اين هنرنمايي خودم به عرش اعلا رفتم. اصلا اين مزوناي مد فرانسه بايد بيان جلوم دولا شن...

خيلي از خودم خوشم اومد و در مدح خودم شعرها سرودم...

بعد به علي زنگيدم و بهش گفتم.مث هميشه گفت سرم شلوغه و قط كرد..بعدش بهم اس داد ازين به بعد نونامون ك و ن ي  ميشن

كلي خنديدم و

اس دادم  ك و ن ي  كه  خوبه...چيزي!!!!!!!

ساعت 12 خوابيدم تا 2.اصلا دوس نداشتم بيدار شم اما پاشدم واسه اعجوبه نهار درست كنم. روزي يه وعده ميخواد غذا سق بزنه دستور م  ميده

گفت  هوس عدس پلو  يا استانبولي پلو كردم. پاشدم واسه عاليجناب عدس پلو با گوشت قلقلي درست كردم

علي ساعت 4 اومد و با هم خورديم. ديروز واسه اولين بار ماست بوراني اسفناج كاله خريدم و امروز با كلي ذوق خريدم   آوردم ديدم مالي نيس

آخه من ماست دوس ندارم  بايد يه چيزايي قاطيش باشه تا بتونم قورت بدم

(اينقد  بدم  مياد اين چاقا ميگن ما اينو دوس نداريم  اونو دوس نداريم  پس اين 500 كيلو هيكل از چي ساختين؟!)

(يعني  به جان  جعفر قلي اگه فك كنين  منظورم از "اين چاقا" خودم بودم...من كه چاق نيستم..اندكي تپل تو پر بامزه ام به جان عمه جانم!!!!)


علي بعد خوردن غذا و تعريف و تشكرش گرفت 1ساعتي كپيد   غروبتر بهش گفتم هوس يافا كردم

به همين بهانه گفتيم بريم بيرون...

اومديم پايين تو پاركينگ  يكهو عدس پلوهه وجدانشو چسبيد و بهم گفت  :تو آتيش كن بريم...

منم بعد كلي ناز و ادا مصنوعي نشستم....

به جون همون جعفر قلي فك نكنيد 2 ساعت طول كشيد بتونم از پاركينگ درش بيارماآآآ

ماشينه از در خارج نميشه منم ژست شوماخر ورداشتم  بجاي تمركز كردن به رانندگي  يكسره داشتم فك ميزدم  غيبت خالم رو ميكردم  ... تا با صداي داد همسريه به خود آمدم كه الانه وقت غيبت نيس وقته دقته...(شعر شد)

بعدش رفتيم 3 كيلو نارنگي يافا خريديم و يه دوغ آليس جهت رفع ويار حضرت آقا

و بازگشتيم و دوباره داستان اين درب پاركينگ.منو ميبينه تنگ ميشه...

اومديم خونه  خودم تنها 10 تا يافا خوردم.بازم ميخواستم اما اون نذااااااااااااااشت!





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۳۰ توسط:eng موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت