سلام
من برگشتم
ديروز عصر خالم زنگيد بهم كه مارك رژي كه جديدا ميزني چيه؟؟؟خيلي رنگش خوبه.خيلي هم چرب بودنش مناسبه رو لبات...
خودايا اين خالم مولتي ميلياردره...چي بگم بهش....يه خورده اين دست اون دست كردم و بالاخره گفتم اين رژ رو 3500 ت از بازار تركمنا خريدم
همينو كه گفتم سرد شد
گفت مارك رژ خوب سراغ نداري...گفتم چرااااا.يه رژهايي هس 40-50 تومن من تسترشو به لبم زدم و يكي دوساعتي موند خيلي خوب بود
بهم گفت پس قربون دستت برو برام يكي ازين رژ گرونه با يه رنگي تو مايه هاي اين رژ ارزونت بخر...
قربون اين جنس انتخاب كردن پولدار
منم قبول كردم و رفتم واسه خانوم يه رژ 45 هزار تومني خريدم....تو اون مغازه دچار جو زدگي شديدي شدم و يه ريمل واسه خودم خريدم 35 ت....
رفتم واسه مامان شوهره 2كيلو لوبياسبز و 5كيلو يافا خريدم و يه بطري 1 ونيم ليتري آب نارنج و يه دبه ترشي
خوشان و بشان رفتيم بسمت خونه مادرشوهره
تو راه علي بهم گفت دستت درد نكنه واسه ننم خريد كردي.منه خره خورشيرينم گفتم من بين مامي خودمو مامي تو فرق نميذارم.با لحن مهربون گفت ميذاري...
به علي گفتم:عزيزه دلم م م م م عشقم م م م م م م م جيگرم م م م م م م م م
نفسم م م م م م م دلخور ميشي فرق ميذارم؟؟؟
علي جونم از لحنم رفت تو آسمونا و از آسمون هفتم گفت:نه عزيزم طبيعيه.همينكه رفتار ظاهريت باهاشون خوب باشه من راضيم
پسره ي كوفت گرفته 10 دقيقه هم نميشد واسه ننش خرت و پرت خريده بودم..
ديگه خيالم كه راحت شد ازش...بحثو عوض كردم كه زياد جزئيات يادش نياد و ختمه به خير شه
هنوز به دم خونه ننه ش نرسيده بوديم كه دوستش زنگيد به علي كه ميخواد بهش بابت استخدام شدنش شام بده
علي هم كه بقول خودش ازين پسره سور پايان خدمتو و عقد كردنش و ... طلب داشت فرصتو غنيمت دونست و منو فرستاد بالا خونه مادرش و خودش رفت با اون پسره رستوران
رفتم خونه مادر شوهرم با ادب و لبخند و طاق سلام طاقچه سلام وارد شدم
منو تحويلم گرفتم.منه خودشيرينم شروع به تعريف كردم كه به به خونتون چه تمييز شده_بخاطر تعميرات كوچولو ديوارها)
يه چاي سرد برام آورد و تشكر كردم
خواهر شوهرم اينام اومدن.نشستيم به شام خوردن
دوستاي گلم شما كه ميدونين ما شام نميخوريم...اما از اونجا كه خودم طوريم كه كسي بياد خونمون و شام نخوره معذب ميشم رفتم سر سفره شامش و يه كفگير برنج با يه عالمه خورشت كشيدم و با ماست و سبزي خوردم.خداييش دستپختش خيلي خوبه
تموم كه شد تشكر كردم و گفتم خيلي خوشمزه بود...و رفتم عقب
و از اونجا كه هر كاري كه """"من """"" كنم جرم محسوب ميشه
ننه شوهرم گفت:تموم بعدازظهر تو آشپزخونه بودم تو همينقد خوردي?؟...پدرشوهرمم كه نيگا ميكنه چي از ك و ن زنش بيرون بياد بذاره دهنش...دنباله شو گرفت و گفت:حتما از دستپختت خوشش نيومد
من هيچيييييي نگفتم در كمال مادر مردگي كشيدم كنار و لبخند زدم و به علي اس دادم:هويتم...كي مياي؟؟؟
گفت نيم ساحت ديقه ميام
منه خنگول باز بلند شدم ظرفا رو از دس خواهر شوهرم كشيدم و شستم
بعد يه سبد ميوه بردم وسط.و چون خودم جا نداشتم واسه خودم برنداشتم و كز كردم يه گوشه
تا اينكه فك كنم پدر شوهرم از حرف سر شامش بمن دچار ندامت شد و ظرف ميوه اي كه واسه اون گذاشته بودمو آورد گذاشت جلو من
منم تشكر كردم و با اينكه جا نداشتم يه نصفه سيب خوردم
علي سررسيد و گل ا ز گل اين خاندان شكفت...
همسرمو غرق گل و بوسه و محبت و عشق كردن:)
منم به سفارش دوستان تند تند كلي ميوه پوس گرفتم و گذاشتم جلو علي كه اون جلو خونوادش از من تشكر كنه و حرص بخورن...
اما از شانس ت خ م ا ت ي ك ه من علي سيره سير بود و نخورد
بجاش بچه خواهر شوهرم با اجازه خوردش.بيخود نيس ميگن چاه نكن بهر كسي...
تا موقه خواب شد.خواهرشوهرم اينا رفتن و منو علي ماماني مونديم...
گفته بودم كه حدود يه ساليه ننه ش نميذاره ما كه ميريم خونش تو اتاق بخوابيم دو دقيقه رفتم تو آشپزخونه استكان چاي ها رو بشورم
با اين پاهاي چپر چلاقش ميدوه مث قرقي 5-6تا دشك و پتو و بالش واسه من و علي تو حال كنار قبر خودش پهن ميكنه كه تو عمل انجام شده قرار بگيريم
كثافت
عوضي لندهور...ازش متبفر شدم سردرد شدم اما به روي خودم نياوردم
وقتي اومدم تو هال و اين وضع رختخوابو ديدم مادر شوهره بدو بدو فرار كرد رفت تو آشپزخونه و خودشو مشغول جابجا كردن كرد كه تو روش درنيام
به علي بهونه آوردم اين جايي كه اين موازيه خودش انداخته جلو بخاريه و من اصن تو گرما خوبم نميبره و سگ اخلاق ميشم....همينطورم هس واقعا....رختخوابمونو برگردوندم طوريكه آغوشه مادر شوهره افتاد زير پاي منو علي
دلم يه كم خنك شد
اما بازم از درون عصبي بودم...فك كنم علي فهميد دلخورم.(چون سره اين موضوع يه بار باهاش جر و بحث كرده بودم)
اما شوهر مامانيم به روي من نياورد كه مبادا سر درددلم واز شه بگم ازين موضوع دلخورم
تنها لطفي كه كرد دستشو گذاشت زير سرم و منم دستمو دور سينش و پامو روي پاش لوله كردم
ننهه از آشپزخون اومد بيرون .من كه خودمو به خواب زدم اما از ديدن جابجا شدن رختخوابمون و بغلي من و علي آتيش گرفت...منم با اين تفكرات ضميرناخوداگاهمو دلداري دادمو خوابيدم
صبح جمعه ساعت 9 بيدار شديم
مادرش املت قارچ درس كرده بود واسه صبونه.خيلي بدمزه و عجيب بود....اما خوردم و تشكر كردم.
علي و باباش+برادرشوهرمو پسر خوار شوهرم(4آقا) ميخواستن برن مكانيكي و منم كاري كه اونا بدشون مياد كردم...يعني حاضر شدم و چسبيدم به شوهرم و همراشون رفتم
مطمئنم ننه اش آتيش گرفت.قبلا هم همينطور شده بود
باز دلم خنك نشد
با ماشين ما رفته بوديم...وقتي برگشتيم و پدرشوهرم و برادرشوهرم و پسرخوارشوهرم پياده شدن به علي الكي گفتم ميشه بريم فلان جا لحافدوزي(ساعت 12 و رب جمعه)
اونا كه پياده شدن من اومدم جلو نشستم و دو تايي رفتيم اون مغازه.با خودم گفتم اگه باز بود كه قيمت ميگيرم و اگه بسته بودم كه چه بهتر....
بسته بود.بعد نيم ساعت برگشتيم خونشون رفتيم بالا و من از ديدن قيافه ي زشت غضبناك بابا مامانش لذت بردم
نهار آورد...سير سير بودم شوهر خنگولم يه بار جلو ننه ورپريدش گفت كه من آبگوش دوش دارم اما شميم دوس نداره و ماهي يبارم درس نميكنه(دروغ گفت سالي يه بارم درست نميكنم)
ننه ش هم هر جمعه كه ميريم خونش آبگوش درس ميكنه...
واسه منم برنج و خورشت ديشبو گرم كرد.برام مهم نيس ماله ديشبه. فقط خورشتو بدون برنج خوردم
بعد غذا بهم گفت بيا اين ظرف كوچيكو بردار و واسه شامتون توش ازين آبگوش بريز.گفتم نه منكه دوس...گفت واسه علي ببر
منم دقيقا به اندازه يه كاسه آبگوش ريختم توش...
كثافته عوضيه فلان فلان شده.در حال آبگوشت كشيدن ديده منو ديده چقد ريختم.....بعد 5 مين در قابلمه كوچيكه رو برميداره مياد به پدر شوهرم نشون ميده و با صداي بلند ميگه ببين چقد كم ريخته ببين ميخواد همينقد بده علي بخوره
منو علي تو هال رو مبل نشسته بوديم كنار هم
حيف كه علي به خونوادش حساسه وگرنه همونجا شر به پا ميكردم
بزرو خودمو آروم كردم و با صداي ملايم و با خنده گفتم: اگه زياد بردارم ميگي چه پر رو ام.اگه كم بردارم گله ميكني.كلا نيگا ميكني من چيكار ميكنم از همون ايراد بگيري......
آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي
با خنده حرف دلمو بهش زدم.كم مونده بود ننه هه صداش جيغي سليته اي شه علي پريد وسط با خنده و شوخي ابلهانه اي گفت:چي ي ي ي؟؟؟؟
و منم جلو ننهش لپشو كشيدم گفتم:همينكه شنفتي ي ي ي
ننه هه از اين كارم سوسك شد
عصري هم برگشتيم خونه.آنچنان به وبم عادت كردم كه از ديروز تا حالا 3-4 بار با موبايل اومد سركشي كردم و رفتم
چن روزه نفخ و دل درد دارم
امشب اومدم خونه دمكرده نعنا با نبات خوردم عالي بود...خوبم كرد
فك كنم از لحنم فهميده باشين هنوز از كاراي عفريته خانوم ناراحتم...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید: