آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت .

آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت

سه شمبه 15 بهمن ماه 1392

بزودي يه عروسي در پيش داريم....

اول اسفند  عروسي برادر " اون دختره فاميلمون كه باهاش رقابت دارم"ه. اسمش"ستاره"

من نسبت به هيشكي اين حس رقابت رو ندارم جز اون سياره ي كثافت....

چ س  نمي ارزه هااااا....اما   افاده ها طََبق  طبق

هر بار كه ميبيندم  به يه نحوي چ س ي  مياد.....حتي نميبيندم از راه دور و ف ي س بوك و اينا پيغوماي چ س و نه  ميذاره


هر چقدم چش و هم چشمي و رقابت  بد باشه ولي ..  اين داستانه ديروز و امروزمون نيس كه....يه عمره همين بساطو داريم با هم....

بعده يه عمر كه نميشه تغيير كنيم...اصلا دوس ندارم عوض شم...دوس دارم پوزشو به خاك بمالمونم

خيلي برام مهمه كه تو عروسي برادرش چه تيپي داشته باشم ...تيپ ستاره كُش!!!!

دوس دارم وقتي با يه تريپ خفن ميبيندم    سكته  بزنه


اولين باري كه يادم مياد بهم فخر فروخت...كلاس چهارم ابتدايي بودم.

..من يه جامدادي آبي كارتوني داشتم...اون يه جامدادي صورتي با عسك (فك كنم) كارتونيه :دختر مهربون....جامداديامون مدلاش عين هم بود...اما مال من آبي بود .ماله اون صورتي...يادمه كه پز داد و گفت: جامدادي من صورتيه و دخترونست اما ماله تو آبي و پسرونه!!!!!

به دلم موند...


اين داستان تو كل عمرمون ادامه پيدا كرد.....


دوره ي بارداريش يه مانتو   خريده بود  از بس شسته بود و تن كرده بود رنگ مانتوش عين يرقاني ها پريده بود....را به را ميگفت  ديدم مانتوهاي بارداري همشون خفاشي وگل و گشادن   تنها مانتوي شيكي كه پيدا كردم همين بود...200تومن پولش بود...به شوهرم گفتم: نمي ارزه واسه چن ماه اينهمه پول بدم...اما شوهرم گفت : فداي سر تو و بچه !!!!!ديگه خريدمش

كوووووووفت...ايش ش ش...اون مانتو تو اوج گروني هام شايد 100 تومن پولش بود...اما كثافته اون روز خواست جلو جمع گرد و خاك كنه

.


تو ف ي س بوك...يه عسك گذاشتم تو يه باغ عكس انداخته بودم...اين باغ مذكور دقيقا تو همسايگي خونه باغ باباي ستاره بود....ستاره فك كرد رفتم تو خونه باغ باباي اون عكس انداختم...زير عسكم كامنت گذاشت: واااا...باغ باباي من!!!!!!

براش جواب دادم: ستاره جون خوب دقت كني متوجه ميشي باغ عمو نادره(يني باغ بغلدست باغه باباش)

اونم گفت: آخه همه ميرن باغ بابام  عكس ميندازن و ميان في س ب و ك   پزشو ميدن

منم به تاثير از يه جوك براش جواب فرستادم: به اون 4 تا درخت ميگي باغ!!!!

تو فاميل غوغاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به پا كرد....

.

.


ولي دلم خنك شد... ازم خورداااااا


شايد باور كردني نباشه اما بمحض اينكه من ازدواج كردم اونم سريع به فاصله ي يكي دو ماه با اولين موردش ازدواج كرد....

من كه عقد كرده بودم چون هنوز دانشگام تموم نشده بود ...از روز اول بعد عقدمون همه ميدونستن ما يكساله بعدش عروسي ميگيريم

بعد از 2-3 ماه از عقده من؛ستاره جون نامزد كرد و چشان فسان اومد پيشم و گفت: ديگه دوره عقد داشتن خيلي دمده شده؛؛؛؛ من و نامزدم ميخواييم 1 ماه نامزد بمونيم و سريع بعده 1 ماه عروسي بگيريم.....

دِل اِي دِل    دِل اِي دِل.......چن روزه بعدش پدرشوهرش فوت كرد و مجبور شد يه سال واسسه تا عروسي بگيره......دل اي دل    دل اي دل....خخخخخ.....

دلم خنك شد

 كلا خيلي خسيسه.با اينكه تقريبا همزمان عروسي كرديم و هردو مال يه فاميل هستيم....

اما من كسي رو نميشناسم كه شام نهار خونه من نيومده باشه....اونم چندددد بار.....

اما اون گداگشنه خانوم....تا بحال كسي به ديدن خونش نايل نشده.....البته روز پاتختيش من رفتم خونشو ديدم.....نصفه بيشتره جهازش عين من ن ن ن ن...حتي رنگ بندي و ماركش



يه بار سال 89 دم عيد ديدمش داشت پز آجيلاشونو ميداد...ميگفت: پول آجيل امسال ما صد هزار تومن شده

من تو دلم گفتم: واااا...مگه چقد خريده؟؟؟ماله ما كه 40-50 تومن شده بود

ستاره جون كه ج و نش   از ك و نش درمياد  بخواد كسي رو دعوت كنه خونش....

اما برحسب تصادف اون سال مامانه من  رفته بود عيد ديدني خونه يكي از فاميلا و اونجا مامانه ستاره رو ديده بود و مامانه ستاره اصرار كرد كه بياييد بريم خونه ستاره اينا عيد ديدني......و اينچنين شد كه پاي مادره من به خونه ي اون ستاره كثافته باز شد و   عيد ديدني رفت خونشون....

(دقت كنيد كه بدون اينكه من به مامانم بگم كه ستاره راجه به آجيلاشون چي بهم گفته)

مامانم ازونجا برگشت به من گفت: قربون دختر خودم برم م م ....رفتيم خونه ستاره...اولا كه خودش نشسته بود شوهر بدبختش همه ي كارا رو ميكرد...دوما: زن به اين بي سليقگي نديده بودم....ميگه تو يه ظرف شبيه  بشقاب      يه مشت آجيل بود كه فقط شامل نخود و فندق  ميشد.....ميگفت:ظرف آجيلو كه آوردن تعارفمون كردن  از بس كم بووود   رومون نميشد برداريم

ميگه:چاي تازه دم نياورد....چاي صبحشونو گرم كردن آوردن


بعد كه مامانم اينا + مامانه ستاره اينا از خونه ستاره اومدن بيرون...مامانه ستاره برگشته به مامانه من گفته:آره ه ه    اين دوماد ما خيلي شغلش بي بركته.....آجيل عيد امسالشم ما برديم براشون

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


آخه يكي نيس بش بگه: دختر ر ر ر     مرض داري تريپ ميلياردر بر ميداري؟؟؟؟


البته الان شوهرش پول پارو ميكنه


ما امسال لف تاف خريديم....اما اون چن ساله داره

تابستونه 2 ساله پيش بود...ما و ستاره اينا خونه ي يكي از فاميلاي مشتركمون بوديم....ديدم اونجا يكي از بچه هاي 10-11 ساله ي فاميل داره تو يه لپ تاپي كه دستشه   فيلم ميبينه....منم دلم واسه بچه ه سوخت...از طرفي هم چون ستاره اونجا بود.....اون جمع برام خيلي سنگين بود....منم رو كردم به   اون بچه فاميل گفتم : چه فيلمي ميبيني....اونم گفت: فلان فيلم...با اينكه فيلمش جنگي بود و دوس نداشتم گفتم منم ميام كنارت با هم ببينيم....طفلك بچه هه ذوق كرد 

همون لحظه    ستاره    همون بچه ي فاميلمونو صدا زد و گفت: لب تاپمو بيار ميخوام آهنگ بذارم


من يخ خ خ خ خ خ     زدم....

از خونه فاميل مشترك رفتم بيرون تو كوچه گريه كردم

داستانامون خيلي زياده....خيلي ي ي ي


اما در حال حاضر  من ازش عقب موندم...چون اون بچه داره و من نه :(

اصلا هم اين  دليل نميشه سرم به سنگ خورده باشه و دست از مسابقه بردارم



خلاصه ه ه ه ه ه ه ه


براي عروسي برادر ستاره لباس ميخواااام...

يه لباس   ستاره كش

.همه ي اين شهرو گشتم تا يه لباس فاخر گير بيارم اما نچ....نيافتم

چن روز رو مخ علي كار كردم تا راضي شد بريم تهران پيراهن مجلسي بخريم...البته پولشو با فروش يه سكه كوچولويي كه داريم ميديم چون فعلا اوضاع پولي زير صفره

پيرزوي درين رقابت برام مهمتر از ارزش اقتصادي اون سكه است

فردا "چارشمبه" صب ميرم تهران...علي پن شمبه غروب مياد و جمعه با هم برميگرديم




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۲ توسط:eng موضوع:

سوتي 2.

 2تا سوتي جديد دادم:


خواستم بگم "آره بابا "   با   آره والا   قاطي كردم گفتم:آره وابّا ا ا 


علي خواست بگه : فلاني    مرد مظلومي   بود     گفت: مظد ملدومي بود







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۱ توسط:eng موضوع:

يشكمبه 13 بهمن92....گوشي خريدن داداشي و سرمااا

سلام

قنديل خانوم بازميگردد....

خاطره ها تلمبار شده...كلا بي خيال ۵شمبه تا حالا....نمي ارزه ۳ساعت تايپشون كنم

ولي دلم نمياد اينو نگم  :   آخر هفته خونه مادر شوهر جانم  نرفتيم   و به همين دليل خيلي زياد خوش گذشت

جاش رفتيم خونه ي مادربزرگم.مامانه مامان...مامي و خالم اينام اونجا بودن.....خالم عشگ آشپزيه...پلو ماهيچه درست كرد  و دور همي يه نهار توپ زديم تو رگ و رستگار شديم....هنوزم از ياده اون نهار  ميرم تو رويا ا ا ا

 

امروز داداشي از صب ۵۵۰ بار زنگ زد بهم...كليد كرده بود به من.......همش ميگه:چه گوشي اي بخرم....ميرفت مغازه گوشي ميديد   زنگ ميزد بمن ميگفت: اين مارك و اين مدل گوشي خوبه؟؟؟كارايياش اين و اونه....الهي بگردم...بچه اولين باره استقلال خريد پيدا كرده     استرس داره....منم مطمئن ن ن ن ن ن ن ن نرا به راه بهم زنگ ميزد

آخه پسره خوب...من تو اين خونه ي    ته دنيا    كجا خبر تكنولوجي رو دارم....

منم در نقش خواهر ايثار گر رفتم و هرچي بلد نبودمم الكي براش بلغور ميكردم

هر ۱۰ديقه زنگ ميزد...تو آشپزخونه بودم...ميزنگيد...تو اتاق بودم ميزنگيد..مستراحم بودم مزنگيد.....يه دوش ۱۰ ديقه اي گرفتم   ديگه  موبيالمو تركوند...داداشي ۵ بار بهم زنگيده ديده برنداشتم به علي و مامانم زنگ زده كه: شميم هيچ خطي رو جواب نميده.... ببينين چشه

بعده ۱۰ ديقه از حموم  درومدم....ديدم موبايلم داره خودشو جر  ميده....علي پشت خط بود...حالا گوشي رو برميدارم    هرچي الو الو ميگم    علي اينگد كه سر كارش سرش شلوغه  گوشيشو بلند نميكنه دم گوشش بذاره رو ميزه كارش ميذاره رو  redial    .حالا من ۲۰ ثانيه معطل شدم تا علي متوجه شه من گوشي رو برداشتم

بعد فقط تلگرافي گفت:كجا بودي....حموم....باي....

من اصلا      اصلا   اعصاب تلفن بازي ندارم

ديگه به غلط كردن افتادم

به داداشي زنگيدم گفتم: اصلا تو چرا امروز زوم كردي به منه شاسكول؟.....خب به"شوهر دختر عمه" كه تو كار موبايله بزنگ.گفت: مگه"ممد مفنگي" تو كاره گوشيه؟؟؟؟؟

(ممد مفنگي يه آقاي خوش تيپه كه صداش مث صداي خسرو شكيبايي غلط اندازه.ديگه معروف شده به مفنگي)

باز اين داداشيه   وبال شد كه : من روزم نميشهِِِاول تو بهش زنگ بزن   بگو همچين مورديه    بعد اگه روي خوش نشون داد   من بهش بزنگم

آخرين لطفو در حقش كردم و به ممد مفنگي(شوهر دخترعمه م ) زنگيدم و موضوعو گفتم كه داداشيم روش نميشه بهتون بزنگه...

مرام مفنگيا رو عچقه....بنده خدا شماره داداشيمو گرفت و خودش بش زنگيد

و من خلاص ص ص ص ص

هوا خيلي يخ بود...ح.صله هيچ كاري نداشتم...ساعت ۱۲ ديگه ولو شدم و تا خوده ۴ يكسره خوابيدم.....علي اومد

عاشگ روزايي ام كه نهار نداريم

سريع تون ماهي و تخم مرغ ريديف كردمو و زديم تو رگ......

بعدشم از سرما چسبيدم به رادياتور....تو تي وي كارشناسا ميگن    استانهاي شمالي آخرين ايستگاههاي گازه و اين سرمام كه همچنان به قوت خود باقي...ادامه دارد!!!!ممكنه گاز قط شه...اين از شانس ت خ م ا ت ي ك   ما!!!!

غروبم با چايي يه مقدار هله هوله خورديم و اونام به جاي شام حسابه

علي ۱ساعت پيش جلو تي وي دراز كشيد داشت اخبار ورزشي نيگا ميكرد همونجا خوابش برد...ازش عكس گرفتم...خيلي خنده دار شده!!!!با فلاش دوربين موبايل از خواب پريد...كلي خنديديم.....بعد گفت:آفرين بچه ي خوب؛؛؛حالا پاشو برام پتو بالش بيار(كه همونجا بخسبه)  منم رفتم يه پتو آوردم...دوباره گفت: يه پتوي ديگه هم بيار بذار سرم....رفتم يه پتو ديگه آوردم....بازم گفت: يه پتوي ديگه هم بياررفتم سومين پتو رو هم دادم سرش...

اصلا اين پسر  خيلي گرماييه...من تابحال هيچوقت نديدم خيلي  سردش شه..هميشه بهش ميگم: تو مشكل داري كه  نه از سرما بي تاب ميشي    نه از گرما!!!!!...اما .....امشب عجيب بود!!!!

 داداشي هم كه از صب خودشو اينگده پاره پوره كرد....آخر گوشي نخريد



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۲۰ توسط:eng موضوع:

سوتي (تكرار)

 سلام....من تا يكشمبه نميام نت..................... 

دوباره سوتي ها مو  دم دست ميذارم تا آخر هفته تون شاد باشه

:)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سوتي هايي كه تو زندگي داديم و يادم مياد: .و خيط شدنام:


داريم سريال ميبينيم علي با لحن جدي و محكم ميگه: اين بازيگره (نفيسه روشن)....منم سراپا گوش شدم ميگم خب....با جديت و تحكم ميگه: چه بازيگره متوسطيه ه ه ه ه .............:).........خداييش چقدرررررررررر متوسطه!!!!!!!!! ميگه: نه خوشگله...نه زشته....نه صداش قشنگه نه زشته....نه بازيش خوبه نه بده...

لحن تحكمش تو حلقم.........1ساعت داشتم ميخنديدم......


يه خانومه فاميلمون ميگه: شنيدم "سمنان" ميخواد    "تختخواب" بشه.......:)....منظورش  اين بود كه ميخاد پايتخت شه


 پارسال كامفيترمون خراب شده بود؛علي زنگ ميزنه بهم ميگه:

ويندوزو رو از سيم ميم هاش بكش عصري ببرم درست كنم......منظورش از ويندوز   كيس بود


اولين باري كه كلمه"تاتو" رو شنيدم...ميام خونه ميگم مامان:ابروها رو  توئيتي   ميكنن!!!

من نميدونستم"ب ي ل ا خ " يني چي؟؟؟تو مدرسه شنيدم و فك كردم به به چه كلمه ي بانمكي...رفتم خونه جلوي مهمون ادعاي فضل كردم و گفتم...ديدم مامان چپ چپ نگام ميكنه...نگرفتم چي شد باز گفتم...مامي تو جمع بهم گفت: بي شخصيت

:)

علي بعده ازدواجمون دانشجو شد...يه شب بش گفتم:خواب ميخوني؟............به جاي............خواب نرفتي.درس ميخوني؟!!!!!


يه بار وسط دعوا اومدم يه فحش فوري كتابي به علي بدم:بهش گفتم: متكدي!!!!


حواسم گرم سريال بود...مامان زنگيده بهم ....ميگه مامانبزرگ مريضه...ميخواستم بگم خدا شفا بده...گفتم:خدا  رحمتش كنه


يه بار وسط دعوا با علي خواستم بگم: هر ننه قمري....گفتم: هر قمر در عقربي


رفتيم كافي شاپ ميگم من فقط : موست ماز.............به جاي............شيرموز

وووي   غش رفتيم م م مم


تو يه مقطعي كه سريال مختار نامه  نشون ميداد: علي يه تيكه رو نديد  رفتم براش تعريف كنم خواستم بگم: شمر......گفتم: ارشميدس


رفتم واسه تولد   فشفشه بذارم رو كيك...گفتم:آتشفشان گذاشتم رو كيك


شنيده بودم به آب نبات ميگن: شكرپنير...شكر پنير و با شكرپاره قاطي كردم  گفتم :پنير پاره


پيچ و پاره....به جاي ....پر و پاچه



فاميلمون ميگفت:فلاني به ملك اعلاكوت پيوست.......به جاي .....به ملكوت اعلي پيوست


رفته بوديم عروسي آنچناني...برگشتني تو ماشين   پدرشوهرم ميگه:عروسي خيلي رعد و برق داشت!!!!

منظورش   زرق و برق داشت


يه همسايه داشتيم به اسم "افسانه " خانوم...بچه بودم  بهش ميگفتم:داستانه خانوم


يه شيريني هايي هست مشهد ميفروشن...اينجاهم دارن...به اسم"حاجي بادوم" يه بار همينجا خواستم بگم اسمش يادم نميومد...ميگم:آقا "سوهان بابا" دارين؟

وواااي تا يكسال سوژه مون بود


مادربزرگم به اس ام اس ميگه: مس مس



اينا كه ديكه سوتي هاي عاديمه:

 گوشت كوب بجاي كوبيده

آدم آهني....به جاي ....آهنربا

دوران دبستان كه همش به " روزنامه ديواري" ميگفتم:كاغذ ديواري



چك بانك صادرات دستم بود...رفتم بانك ملي دو ساعت تو نوبت نشستم...

به خداااا...آب شدم از خجالت


موقه احوالپرسي كه ديگه واويلاس....يادم ميره همش كي خونه ي كي ميهمون بوده....من ميرم مهموني ...ميرم تو مهموني به صابخونه ميگم: چه عجب تشيف آوردين!!!

از مهموني دارم برميگردم  آخري به صابخونه ميگم:خيلي خوش اومديد...يا ميگم: بسلامت

يا مهمون مياد خونمون و داره ميره من بهشون ميگم: با اجازه تون....

احوالپرسي تلفني هم همين بساطه...دارم پشت تلفن با طرف خدافظي ميكنم: ميگم خوش اومديد!!!!



دوره دبيرستان رفته بودم خونه دوستم...باباش همكاره مامانه من بودش...ميگه : حاله مامانت خوبه؟؟؟ميگم :دست بوسن!!!


مامان يه دوست مريض داره به زور و سختي و يواش و كشدار ميتونه حرف بزنه: يه بار زنگيد و با سختي گفت:خانوم فلاني هستت ت ت ت ....فك كردم مزاحم  و معتاده  (با لحن معتادي جواب دادم:نه دادااااش لفته دمباله مواددددد)   ووويييي ...گفت بگو من(خانم فلاني ) زنگ زدم...تازه فهميدم چي به چيه هول شدم گوشيو قط كردم


اسم "پونز" يادم نيومد ميگم: ميخ نازك!!!

يه بار كه اون اوايل  اسم"بن تن" رو شنيده بودم...رفته بودم لوازم تحريري  خواستم بگم اون "جامدادي كه عسك بن تن داره:گفتم: اون كه عسك لب تاب داره!!!!


يه بار كلاس پنجم بودم   يه بچه همسايه كه پسر 4-5 ساله بود رو تو كوچه گرفتم زدمش...مادرش داشت از دور ميديد....من نديدمش!!!!

يه بار خواستم يه بچه فاميلو ناز بدم...تو ذهنم بود بهش بگم: موش موشي ي ي ي...نميدونم چرا از دهنم در رفت: ميو ميوووووو


يه بار خواستم بگم اون بالشه رو بده گفتم: اون    ل ا ش ي ه  رو بده


يه بار خواستم بگم:فلاني خيلي با اتيكته...كلمش يادم رفت...گفتم :فلاني خيلي با پاتيكته


ووويي ي ي ي  يه بار همين چن وخته پيش خواستم به پسرخاله  12 سالم بگم:

قرص اكس...گفتم قرص س...س...........ووويي ي ي ي ي ي


تو يه جمع خيلي سنگين (مجلس ختم)خواستم فاميلمونو صدا كنم بگم: شيرين خانوم....با   شيرين جون   قاطي كردم...گفتم: شيرين خون جون


اول يا دوم دبيرستان تو كتاب ادبيات درس "رستم و سهراب " داره...معلمم بردم جلو گفت شعرشو بخون و معني كن...من همون عنوان شعرو گفتم:سُهرم و رُستاب"                 اينقدر خنديدم م م م ..نتونستم ادامه بدم ...منو نشوند


علي ميخاد بگه:آف off.on...ميگه  اُف   و اُن


بلوزاي شوميز كه ميفروشن...اولين بار شنيدم  ميگم بلوزه رو ميز


وووي....فاميلمون خواست بگه بمباران حلبچه...گفت: حلب بمبارانچه!!!!



يه بار فاميلي شوهرم يادم رفت




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۱۸ توسط:eng موضوع:

چارشمبه 9 بهمن92..تماس تلفني خانومه فاميل...كدورت من و حاج آقا شوهر گراميم

سلام

صب رفتم بيرون از خجالت فريزرمون درومدم....مرغ و گوشت گرفتم

وسط خريد كردنم  يه شماره منزل ناشناس بهم زنگيده  خانومه فاميلمون بودش

زنگ زده داره 3 ساعت قصه ي " شلغم ننه" ميگه

اوووووووووووف

ر ي د م به قيافت زنيكه غرغرووو......مگه من هم سن تو ام  تو با من درد دل ميكني....؟؟

بذا بگم چي ميگفت تا بفمين حق دارم زنك رو فحش تپونش كنم يا نه؟!

خانومه 50 سالشه....بي نهايت سليته ست...بي نهايت....ناسازگار ترين بشري كه تو زندگيم مشاهده كردم

زنگيده بمن...گريه ميكنه ميگه:برادرم(يني برادر خودش كه 40 ساله ست) بهش زنگ زده فحشش داده

.....خب...رواني كه نيس همينطوري به فحش بكشدت ...لابد پا رو دمبش گذاشتي....

بعدش ميگه: اين برادره بهم زنگيده فحش داده....تو شماره ي پدرزنشو داري كه من به اونا بزنگم خبر بدم دومادشون با خواهره خودش چه رفتاري ميكنه؟؟؟

گفتم: نه....اينكارو نكنين خانوم.به اونا چه مربوطه....

بعدش لاي حرفاش لو داده ميگه :بعده اينكه برادرش بش زنگيده و اون حرفا...

ميگه من زنگ زدم به خونه مامانم : به پدر و مادرم گفتم: شا ش ي د م   به كلتون با اين پسر تربيت كردنتون

بعد ميگه: به اون يكي برادرمم زنگ زدم   گوشي رو برنداشت....گوشي جواب نميده  ايشالا بره زيره ماشين!!!!!!


حالا زنگ زده به من....توقع داره من چي بگم....

منم گفتم: اعصابتون خرابه بيام دمبالتون تشيف بياريد منزل ما   دلتون واز شه؟؟؟

گفت: نه


گفتم: بيام خونتون يه كم هوات.ون عوض شه؟؟

گفت: نه...


گفتم: با هم بريم بيرون   دلتون واز شه؟؟؟؟

گفت: نه


آخه پس چه مرگته به من زنگ ميزني...چيكار ت   كنم ؟؟؟

بيام بكشمت سقط شي دلت واز شه؟؟؟

زني كه با داشتن بچه و نوه با پدر مادر خودش(اصلا ننه باباش  خره روزگار") اين رفتار شنيع رو ميكنه....چي بايد گفت؟؟؟


اومدم خونه به مامانم زنگيدم ميگم: فلاني زنگ زده خيلي ناراحت و عصبانيه.نگو با برادرش دعواش شده..

بعد مامي ميگه: بنده خدا   اخلاقش بده...ازينجا رونده  ازونجا موندست.ثواب داره باش حرف زدي...

بعد كه  كامل واسه مامي   شرح دادم  چه فحشا و كارايي كرده 

اعصابش خط خطي شده ميگه : نياريش خونتون...نري خونش....اينا با خواهر برادراش دعواشون بالا بگيره كتك كاري هم ميكنن...يه پاشون دادگاس يه پاشون پاسگاه.....

اصلا انگار وجود نداره...دوباره زنگ زد گوشي برندار


گفتم : مامان اگه گوشي برندارم  پشت سرم منو هم نفرين ميكنه ميگه: ايشالا بري زيره ماشين


مامي حرص خورداااا   ولي فقط گفت: نترس    به دعاي گربه نره بارون نمياد


جمله آخرو كه گفتم مامي حرص خورد...فك كنم به بابا بگه فاميلش چه خانومه ترگل ورگليه!!!!

الهي بميرم...نگه مامان.......بابام گناه داره....به اون چه.....



علي ساعت 2 زنگيد گير داد كه تكرار  آواي باران ضبط كن..ساعت 2ونيم ميده...علي خيلي وسواس و منضبطه...اصلا با هم سره اين موضوعا نميسازيم...همش بمن ميگه  بي خيال و هپلي 

منم اشتباها بجاي اينكه تلوزونو بذارم رو كانال 3...گذاشتم رو كانال 1 و تازه....اخبار ساعت 2 رو ديدم و كلي تو دلم به اون مدرسه كردستان كه همه ي همشاگرديهاي ماهان و مرد گزارشكرشم موهاشونو تراشوندن؛؛؛؛افسوسك خوردم كه چقد خداپسندانه.....ولي از طرفي ديگه هم شخصيت ماهان كوچولو رو فنا كردن اينقدر كه گزارشش سوزناك بود...

بعدشم كه اصلا انگار نه انگاره   دستوره علي     و رفتم دوش گرفتم واسه خودم و ساعت 3 خوش وخرم از حموم درومدم ..يكهو.يادم اومد هي وايه من....عليه كه بكشدم....آواي باران رو از نيمه هاش ضبط كردم


واسه نهار از غذا ديشب داشتيم.

مرغ و گوشتارو خورد كردم گذاشتم فريزر...

ساعت 4 علي اومد...خوشان بشان داشتيم نهار ميخورديم كه خنديدم گفتم آخ ...آواي بارانو از نيمه ضبط كردم

.

.

.

من نگفتم    شيطان گفت....شرو كرد.....

تو  بي خيالي...اهل تفريطي....يه بار يه چيزي ازت خواستم.......من از بيخياليات خسته شدم

منم گوش به كري دادم و غذامو خوردم.....علي اصلا خاليش نميشه: "يادم رفت"يني " يادم رفت"

فك ميكنه"فراموش كردن" خطا  محسوب ميشه

تا اينكه برگشت بهم گفت: تو  عمدا  برام ضبط نكردي....

ازونجايي كه من دروغگو نيستم و اگه هر كارم عمدي باشه هم بهش ميگم...خيلي ازين حرفش دلخور شدم...بغض گلومو چسبيد و نتونستم بقيه غذامو بخورم...رفتم پا اينترنت و اونم بعده غذاش ميزو جم كرد و اومد تو اتاق دمباله من كه بخوابيم

خواب عصر ما بين ساعت 4 تا 6 غروبه

منم بهش گفتم:تو حق نداري سره موضوع به اين كوچيكي باهام دعوا كني

اينكه اصلا مهم نبود....اما گوره باباي هرچي كه "يادم ميره"

فداي يه تاره موم....چن بار ديدي من با تو سره هيچ و پوچ دعوا كنم؟؟؟؟تو خونه شر درست كنم...خطاهاي كوچيكتو يا نميگم يا با خنده و شوخي از سرت رد ميكنم...

من كه بچه ت نيستم تو باهام دعوا كني....


بعد خودش عصباني شد و ميگه: پس من الان اومدم پيشت چيكار؟؟؟؟؟

پسره بد....صداشو برام برد بالا....منم اشكم لبه مشكم....سرازير شد و اون بشدت به اشك من واكنش منفي نشون ميده....قهر كرد رفت خوابيد

منم خوابم ميومد...رفتم پيشش خوابيدم

در اين حد من سخت گيرم!!!!:)

عصري بيدار شدم يك دله سيييير نهار خوردم...اونم واسه تلافي   تمبلي رو گذاشت كنار و چاي دم كرد با بيسكوييت خورديم....

زيادم باهاش دوس نيستم... اصلا حوصله كل كل و دعوا و قهر  ندارم ..پسره بدددد

منو ايذد كلد

-------------------------------------------------------------------------------------------------

من اون بالاها يه جايي نوشتم: من دروغ نميگم....بايد تصييح كنم: من معمولا دروغ نميگم....

گاهي پاش افتاده دروغم گفتم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۱۷ توسط:eng موضوع:

سه شمبه 8بهمن 92...مادرشوورم اومد خونمون


سلام

ديروز عصر ساعت 4 علي زنگيده بود به مادرش تا احوالپرسي كنه....ازونجاييكه جومه قبل نرفته بوديم خونه ننه شوور...اونام اظهار دلتنگي كردن و علي هم تعارف كرد:تشيف بياريد اينورا....اونام خودشون 2 تا كم بودن؛يار كشي هم كردن به اتفاق يه برادرشوهر ديگه م     شدن 5 نفر و تعارف علي رو لبيك گفتن.....

علي تلفن رو قط كرد و بعد با يه صداي آروم كشدار موزمارانه اي بهم ميگه: من فقط تعارف كردم م م م م

كوفت ت ت ت ت ت

آخه پسره ي نادان....تو كه ميدوني اونا فرق دعوت و تعارف رو تشخيص نميدن....لاقل ميذاشتي صب تعارفشون ميكردي كه من فرصت پخت و پز داشته باشم......

در يخچالو واز كردم مرغ بردارم...ديدم يخچالمون از ك و ن ملا صاف تر

نه مرغ...نه گوشت...

فقط يه بسته گوشت چرخ كرده بودش اونجا

تو فريزرمون تا چش كار ميكرد  علوفه  بود اما گوشت موشت اصلا!!!!!

  

اون خونوادم زود شام ميخورن

تصميم به عدس پلو  گرفتم.يه كمي برگ سير فريز شده هم داشتم قاطيه مواد عدس پلو كردم عالي ي ي ي شد....آخ اين تبار كشمش هم دوس ندارن...اما من كشمش قاطيه ملاته عدس پلو كردم

هاهاهااااا:)

فعلا 1   هيچ به نفعه من



به علي گفتم: برو بيرون بابت گلي كه كاشتي خريد كن دادي : ماست و نوشابه بخر+يه شيشه ترشي

+ كمي ميوه جات.حتما موز هم باشه كه بيشترتر خجالت بكشن

ديدم الكي موس موس ميكنه نميره

 هي اين  جيبشو گشت    اون جيبشو گشت .كيفشو گشت... هي نميره..منم خر اعصاب بودم...جرات نداره با من حرف بزنه ....فهميدم چشه...اما به روي خودم نياوردم تا سر بزنگاه يه شرِّي درست كنم

من مچقوله كارام بودم....اما حواسم بش بود...متوجه شدم رفت سر گاو صندوق....

آخه من به كي بگم.....ما تو گاو صندوق چن تا اسكناس نو داريم بابت عيدي دادن

-البه به خونواده شريف اوشون_  

پسره رفته اسكناس نو برداشته بره خريد

 متنفرم مرد تو جيبش پول نباشه....

بعد ديدم جيم شده داره ميره ..جلو در مچشو گرفتم: با خراعصابي تمام   بش گفتم: بده من.....گفت:چي

ابروهامو انداختم بالا:گفتم رد كن بياد پوله نو رو......الان ميرم برات پول ميارم....اسكناساي نو رو داد و سريع گذاشتم رو ميزآرايش....و رفتم از كيف خودم پول برداشتم 50 ت دادم بهش


رفت خريداشو كرد و آورد خونه....اصلا بهش روي خوش نشون ندادم   تا باز سره شب مهمونه شام دعوت نكنه

(پيشنهاد ميكنم شما اين راه رو امتحان نكنين...من كه موفق نبودم...هميشه همين برخوردو باهاش ميكنم...اما الان 200امين باري بود كه تكرار ميكرد)

خلاصه.....

ساعت 5و نيم  مهمونا رسيدن

علي خيلي جالبه...خونواده من كه ميان ....بزور تا جلو در هال مياد استقبالشون....اما واسه خونواده خودش بدو بدو ميره پايين از جلو در حياط مياردشون بالا.....تازه....ما تو خونمون به تعداد واحدا پاركينگ داريم نه بيشتر...علي باباشو هدايت ميكنه ماشينو ميارن تو پاركينگ همسايگان عزيزمون!!!!يني   نميكنه خودشم ماشينو  برداره باباش بذاره جا پارك ما......علي هم كه باباشو ميبينه شير ميشه.... بعد خودش و باباش كشك ميكشن كه همسايه هه ي فلك زده بياد اعتراض كنه. تا جيگرشو كباب كنن 

يه همچين بشر خود شيرين   ديگر آزاريه   اين  علي

اومدن بالا و 

تو خونه بيسكوييت  هاي باي  داشتيم گذاشتم تو ظرف و دادم با چاي بخورن

3 دور براشون چاي ليواني بردم!!!!!...بچه ي جاري جونمم لطف كردن زدن چاي رو ريختن رو فرش كرم رنگه من....

من كه مشغوله سالاد مالاد بودم...جاري جون خودش با اسكاچ و مايع  فرشمو تميز كرد


بعده چاي...شام كشيدم.....به به.....واقعا عالي بود...

موقه خورنش مادرشوهرم  رفت  تو لك  كه مثلا بگه من فكرم جاي ديگه ست و به به چه چه نكنه

آي خداااااا....من چقد ازين بني بشر بيزارم

بعده غذا هم  خودشو سرگرمه نوه ش كرد تا مثلا   يادش بره تشكر كنه و نكرد


اينجا ديگه شديم1-1

از 2-3روز قبل تو خونه دسر درست كرده بودم و تو يخجال داشتم و براشون آوردم تا حسابي احساس كنه دارم تشريفات قائل ميشم و حرص بخوره كه عروسمون پول پسرمونو هدر ميده

!!!!

ننه شوورم به پول برق خيلي حساسه.با اين سنش لباساشو حاضره با دست بشوره تا بندازدش تو لباسشويي


منم كه سال تا سال ظرف نميذام تو ظرفشويي   ديشب  ظرفا رو گذاشتم تو ظرفشويي تا ببينه و حرص بخوره

شديم 2-1

هاهاااااااااااا

بعدم دوباره ميوه و چاي براشون آوردم...كلا ديشب تو آشپزخونه زندگي ميكردم

پدر شوهرم حدودا ماهي 700درامدشه...نه بچه مجرد تو خونه دارن...نه اصلا هرگز هرگز لباس ميخرن....

فيش آب و برق و گاز و تلفن و مبايلشونم كه ميدن شوهرم پرداخت كنه....كل اين پولو فقط ميخورن....

باورتون ميشه اينا گوشت مرغ نميخورن..فقط گوشت گوسفند....اونم هر روز و هربار به مقدار زياد....

همه ي درامدش صرف گوشت و برنج و كلا شكمشون ميشه

از طرفي هم ننه شوورم   كمي پدرشوهرمو ميچاپه و پولاشو ميبره بانك بقول خودش واسه پيري و كوريش  پس انداز ميكنه

بنابراين درامد پدرشوهرم كلهم هاپولي ميشه و آخر ماه ديگه به پيسي ميفتن

و ما رو ميتيغن

الغرض....

برادر شوهرم رو كرد به باباش و سر صحبتو وا كرد كه بابا....بيا و اون مغازه اي كه فلان جا داري و مستاجره توش ماهي 150 ميده رو بفروش و پولشو بذار بانك و سودشو بگير....فك كنم مغازش شايد 60 م تومن بيرزه و سودش ميشه ماهانه بالاي 1 تومن

پدرشوهرم...آخي ي ي ي ي....ميگفت اين مغازه واسه آينده بايد به بچه هام برسه

برادر شورهم گفت و گفت و گفت    تا بعده 2 ساعت پدرشوهرم قانع شد بفروشش

خدا كنه ايشالا بفروشنشون .تا از ما بكشن ب ي ر و ن

در همين حين صحبتاي جدي بوديم....بچه جاريمم كه آروم قرار نداره...همه جا سرك ميكشيد....(بره برام مهم نيس)

تا اينكه ديدم رفته از تو اتاق ما از ميز آرايش اون چند برگه ده هزاري نو رو آورده و مياره تو هال جلو همه ميخنده ميگه : عيدي عيدي

اي كوفته عيدي عيدي....عيدي رو عيد ميدن....بزغاله ه ه ه

علي هم تو رو موند و يه ده تومني رو داد به اون بچه ي فضول


با اين كاره اون بزغاله    ميشه گفت 2-2 شديم

حدود ساعت 10 و نيم رفتن






برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۱۷ توسط:eng موضوع:

سوتي هاي ما...شاد

هميشه بعده  يه  دل گرفتگيم...هورمون شادمانيم فوران ميكنه...بجاي خاطره ي امروز و ديروز؛

سوتي هايي كه تو زندگي داديم و يادم مياد: .و خيط شدنام:


داريم سريال ميبينيم علي با لحن جدي و محكم ميگه: اين بازيگره (نفيسه روشن)....منم سراپا گوش شدم ميگم خب....با جديت و تحكم ميگه: چه بازيگره متوسطيه ه ه ه ه .............:).........خداييش چقدرررررررررر متوسطه!!!!!!!!! ميگه: نه خوشگله...نه زشته....نه صداش قشنگه نه زشته....نه بازيش خوبه نه بده...

لحن تحكمش تو حلقم.........1ساعت داشتم ميخنديدم......


يه خانومه فاميلمون ميگه: شنيدم "سمنان" ميخواد    "تختخواب" بشه.......:)....منظورش  اين بود كه ميخاد پايتخت شه


 پارسال كامفيترمون خراب شده بود؛علي زنگ ميزنه بهم ميگه:

ويندوزو رو از سيم ميم هاش بكش عصري ببرم درست كنم......منظورش از ويندوز   كيس بود


اولين باري كه كلمه"تاتو" رو شنيدم...ميام خونه ميگم مامان:ابروها رو  توئيتي   ميكنن!!!

من نميدونستم"ب ي ل ا خ " يني چي؟؟؟تو مدرسه شنيدم و فك كردم به به چه كلمه ي بانمكي...رفتم خونه جلوي مهمون ادعاي فضل كردم و گفتم...ديدم مامان چپ چپ نگام ميكنه...نگرفتم چي شد باز گفتم...مامي تو جمع بهم گفت: بي شخصيت

:)

علي بعده ازدواجمون دانشجو شد...يه شب بش گفتم:خواب ميخوني؟............به جاي............خواب نرفتي.درس ميخوني؟!!!!!


يه بار وسط دعوا اومدم يه فحش فوري كتابي به علي بدم:بهش گفتم: متكدي!!!!


حواسم گرم سريال بود...مامان زنگيده بهم ....ميگه مامانبزرگ مريضه...ميخواستم بگم خدا شفا بده...گفتم:خدا  رحمتش كنه


يه بار وسط دعوا با علي خواستم بگم: هر ننه قمري....گفتم: هر قمر در عقربي


رفتيم كافي شاپ ميگم من فقط : موست ماز.............به جاي............شيرموز

وووي   غش رفتيم م م مم


تو يه مقطعي كه سريال مختار نامه  نشون ميداد: علي يه تيكه رو نديد  رفتم براش تعريف كنم خواستم بگم: شمر......گفتم: ارشميدس


رفتم واسه تولد   فشفشه بذارم رو كيك...گفتم:آتشفشان گذاشتم رو كيك


شنيده بودم به آب نبات ميگن: شكرپنير...شكر پنير و با شكرپاره قاطي كردم  گفتم :پنير پاره


پيچ و پاره....به جاي ....پر و پاچه



فاميلمون ميگفت:فلاني به ملك اعلاكوت پيوست.......به جاي .....به ملكوت اعلي پيوست


رفته بوديم عروسي آنچناني...برگشتني تو ماشين   پدرشوهرم ميگه:عروسي خيلي رعد و برق داشت!!!!

منظورش   زرق و برق داشت


يه همسايه داشتيم به اسم "افسانه " خانوم...بچه بودم  بهش ميگفتم:داستانه خانوم


يه شيريني هايي هست مشهد ميفروشن...اينجاهم دارن...به اسم"حاجي بادوم" يه بار همينجا خواستم بگم اسمش يادم نميومد...ميگم:آقا "سوهان بابا" دارين؟

وواااي تا يكسال سوژه مون بود


مادربزرگم به اس ام اس ميگه: مس مس



اينا كه ديكه سوتي هاي عاديمه:

 گوشت كوب بجاي كوبيده

آدم آهني....به جاي ....آهنربا

دوران دبستان كه همش به " روزنامه ديواري" ميگفتم:كاغذ ديواري



چك بانك صادرات دستم بود...رفتم بانك ملي دو ساعت تو نوبت نشستم...

به خداااا...آب شدم از خجالت


موقه احوالپرسي كه ديگه واويلاس....يادم ميره همش كي خونه ي كي ميهمون بوده....من ميرم مهموني ...ميرم تو مهموني به صابخونه ميگم: چه عجب تشيف آوردين!!!

از مهموني دارم برميگردم  آخري به صابخونه ميگم:خيلي خوش اومديد...يا ميگم: بسلامت

يا مهمون مياد خونمون و داره ميره من بهشون ميگم: با اجازه تون....

احوالپرسي تلفني هم همين بساطه...دارم پشت تلفن با طرف خدافظي ميكنم: ميگم خوش اومديد!!!!



دوره دبيرستان رفته بودم خونه دوستم...باباش همكاره مامانه من بودش...ميگه : حاله مامانت خوبه؟؟؟ميگم :دست بوسن!!!


مامان يه دوست مريض داره به زور و سختي و يواش و كشدار ميتونه حرف بزنه: يه بار زنگيد و با سختي گفت:خانوم فلاني هستت ت ت ت ....فك كردم مزاحم  و معتاده  (با لحن معتادي جواب دادم:نه دادااااش لفته دمباله مواددددد)   ووويييي ...گفت بگو من(خانم فلاني ) زنگ زدم...تازه فهميدم چي به چيه هول شدم گوشيو قط كردم


اسم "پونز" يادم نيومد ميگم: ميخ نازك!!!

يه بار كه اون اوايل  اسم"بن تن" رو شنيده بودم...رفته بودم لوازم تحريري  خواستم بگم اون "جامدادي كه عسك بن تن داره:گفتم: اون كه عسك لب تاب داره!!!!


يه بار كلاس پنجم بودم   يه بچه همسايه كه پسر 4-5 ساله بود رو تو كوچه گرفتم زدمش...مادرش داشت از دور ميديد....من نديدمش!!!!

يه بار خواستم يه بچه فاميلو ناز بدم...تو ذهنم بود بهش بگم: موش موشي ي ي ي...نميدونم چرا از دهنم در رفت: ميو ميوووووو


يه بار خواستم بگم اون بالشه رو بده گفتم: اون    ل ا ش ي ه  رو بده


يه بار خواستم بگم:فلاني خيلي با اتيكته...كلمش يادم رفت...گفتم :فلاني خيلي با پاتيكته


ووويي ي ي ي  يه بار همين چن وخته پيش خواستم به پسرخاله  12 سالم بگم:

قرص اكس...گفتم قرص س...س...........ووويي ي ي ي ي ي


تو يه جمع خيلي سنگين (مجلس ختم)خواستم فاميلمونو صدا كنم بگم: شيرين خانوم....با   شيرين جون   قاطي كردم...گفتم: شيرين خون جون


اول يا دوم دبيرستان تو كتاب ادبيات درس "رستم و سهراب " داره...معلمم بردم جلو گفت شعرشو بخون و معني كن...من همون عنوان شعرو گفتم:سُهرم و رُستاب"                 اينقدر خنديدم م م م ..نتونستم ادامه بدم ...منو نشوند


علي ميخاد بگه:آف off.on...ميگه  اُف   و اُن


بلوزاي شوميز كه ميفروشن...اولين بار شنيدم  ميگم بلوزه رو ميز


وووي....فاميلمون خواست بگه بمباران حلبچه...گفت: حلب بمبارانچه!!!!



يه بار فاميلي شوهرم يادم رفت




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۱۶ توسط:eng موضوع:

پن شمبه 3 بهمن....جومهه 4 بهمن 92.مهموني ساعت.

 يه عالمه نوشتم همش هوتوووتووو...


دوباره ميمويسم

به نامه خدا

ديگه تصميم گرفتم هر طور شده ساعت مچيه  رو امروز بدم بهش

اما...گفتم كه....بايد يه خورده تشكيلات قائل شم كه فك نكنه الكيه....


رو همين حساب پن شميه صب زدم بيرون 

رفتم واسه هديه اش   جعبه كادو بگيرم   از يه جعبه كادو خوشم اومد كه شكل جلد يه كتاب خارجكي بود....20هزاااار تومنم بود....منم خسسيس س س س س...كودك درونم رو قانع كردم كه اين جعبه هه واسه ساعته خيلي بزرگه و  اينااااا...اونم زياد لج نكرد . حرفمو گوش داد

ديگه ديدم وسعم نميرسه رفتم يه كاغذ كادو  خوشدل شبيه روزنامه هاي خارجي   خريدم 1000ت يا شايدم 500تومن...

با چن متر روبان ساتن نازك سفيد كه دورش بپيچم +دو تا علوسك  عروس دوماد كوچولو...كه دوتاش شد 10ت

بعدشم علي زنگيد كه شب واسه شام مامانش اينا ميخان برن عروسي فلاني....و    خوده علي كه نميشناسدشون  اما مامانش اينا اصرار كردن كه باهاشون بريم....گفت: نظرت چيه:

گفتم:خود داني

اون فك ميكنه "خود داني" يني خودت تصميم بگير....به خدا  خود داني   يني """نه"""""

بعد فكراشو كرد گفت   من ميگم فردا بريم خونه مامانم اينا...تو دلم گفتم    جونميييي جون ن ن ن

گفتم : شب بگم مامانم اينا شام بيان.؟..گفت بگو و به مامي زنگوندم و  گفتوندم و تاكيدوندم كه حتما شبم خونمون بايد بمونين    كه   خونه ي  ننش رفتنه  فردامونم بسابه به الك

اصلا نيازي به تاكيد اكيد نبود   از من به يك اشاره...از مامي به سر دويدن......

چن تا بادكنك و سيزي خوردن و 1كيلو شيريني محبوبه علي رو خريدم

بعدشم  فروردين " بالگرد اسفناج" من و علي ميباشد

ايشالا ايشالا اگه تا فروردين تونستم بدهكاريامو بدم و طلبكارا تا اون وقت تو هلفدوني ننداختنم...قصد كردم واسش  دستبند نقره بخرم

طلا كه خيلي گرونه....نقره نميدونستم چفنتياس!!!رفتم نقره فروشي آقاهه گفت دستبند تو خالي از 200 به بالا و دستبنداي تو پر از 500 به بالا

اووووم    گروووون بوووود.......قيافم آويزوون شد

و 

اومدم خونه

واسه داداشيمم يه جوراب خريدم 4ت   كادو ميپيچمش امشب بش ميدم.....پاي داداشي تو كفشم انقدررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر بو ميگيره كه انگار صد تا يبوستي  تو كفشش چ س ي د ن!!!!!

.اومدم خونه و 


جونم براتون بگه كه ما يه اتاق داريم كه توش فقط اتو و ميز چرخ خياطيمون هس

يه اتاق كاملا   زنونه    كه علي سال تا سال  پاشو نميذاره توش....منه  تمبل خانومم  كه گذارم به اتوكشي و  خياطي نميفته

..زمستونام درشو ميبندم و توش سرده....

رفتم 5-6تا بادكنك به شكل گل به هم وصل كردم زدم به ديفال اون اتاقه و ميز اتو رو كشيدم زير تزيينات ديفاليم

و رو ميز اتو يه پاچه ساتن زرد گذاشتم

و كادوشو با يه شاخه گل رز مصنوعي كه تو خونه داشتيم و 1 قلب پارچه اي قرمز خز كه داشيم تزيين كردم

موقه  هنر نمايي كه ميشه هااااا...گيج ميزنم....كلا  دوس دارم همه چيز به سبك اداري تو خونه سنگين و  و خلوت  چيده شه

يه خورده با تور مور تزيينش كردم و كادو رو گذاشتم اونجا....شيريني رو هم تو ظرف چيندم و گذاشتمش اونجا


بايد براش يه كارت ميخريدم تا يه متن عشولانه روش بنگارم كه ازين ايثارگريم  مدرك بمونه...اما  يادم رفته بود

رفتم از سررسيد يه برگه كندم و روش با خودكار آبي معمولي نوشتم: عشق مني

بعد   خودم   رژ زدم و جاي يه بوسه كنار نوشته م گذاشتم

اَه   هر وقت اين كارو ميكنم   عسك بوسم خيلي كلفت ميوفته....يني لبم اينقده كلفته؟؟؟

دو تا شمع هم كنارش گذاشتم....كادو وقلب و عروسك عروس دوماد و شمع و گل ...فقط جاي پروانه خالي بود

بعدشم ديگه فرصت نداشتم نهار درست كنم.... با اجازه حضار 4تا تخم مرغ آب پز كردم تا علي بياد و با گوجه خيار بزنيم تو رگ

علي اومد و نهارو كه ديد دپرس شد اما بهش وعده ي شام دادمو اونم نهارشو خورد

شام ماكاروني +عدسي درست كردم+دسر 

بابا اينا ساعت 6 اومدن....خيلي عادي چاي و شكلات و ميوه و شام خورديم 

بعده شام طبق معمول درخواست چاي كردن  البته با اين بهونه كه غذا چرب بوده و خيلي تشنشون شده و چايي ميخوان

ديدم به به چه فرصت خوبي...ساعت 10 شب  رفتم يه سي دي شاد گذاشتم و گفتم هر كي چاي ميخواد بايد بياد وسط

استقبال نكردن............

رفتم تو اتاق و به جاي اون تي شرت بنفش و شلوار ورزشي قرمزي كه پام بود؛يه پيراهن و جوراب پوشيدم و پريدم تو سالن   وسط  گود   و ده برقص

اول داداشي اومد وسط و يه قري با من داد

بعد مامان اومد و با هم رخصيديم

علي نيومد....خداييش رقصيدن بلد نيس....منم اصلا اصرارش نميكنم...وقتي ميرقصه يه حركاتي ناقصي ازش توليد ميشه  كه فك ميكنم داره مسخره بازي در مياره....:)

آخي ي ي ي   الهي بگردم

بعد كم كم يخه پدر وا شد و اومد رو سن

اينقده رقصه بابام بامزه ست ت ت ت ت

از خودش دراورده اما خيلي  با نمكه....انگار طنزه....

علي كه ديد بابام اومد    اونم اومد وسط و همگي با هم رخصينديم...يكي رو نداشتيم واسمون دس بزنه

از اول تا آخر نيم ساعتي بزن بكوب و همسايه آزاري كرديم و آدرنالين كه بالا رفت  ...سپس  درب اتاق را گشودم و 

دي ري دي دين ن نن ن ن

از كادو رونمايي كردم......

(ناگفته نماند كه در لحظات آخر اون ورق كاغذ"عشق مني و بوووس" رو قايم كردم اونجا خونواده نشسته...بده....زشته....خوبيت نداره....مجرد هست....)

همشون مات شده بودن...مامي ترسيد نكنه تولد مولدي چيزي باشه  يادش رفته باشه.....

بعد رفتم پشت تريبون و اين چنين خطابه خواني كردم:

دست باباي مهربونم درد نكنه كه اون جريان مالي رو بنفع من برقرار  كرد.....خدا ايشالا 120سال اونو مامان مهربونمو زنده و پاينده نيگر داره

مدت  مديديست كه اون پولها براي دادن قسط و قسوط و بخور نمير  هاپولي ميشد....ا

چند ماهيه كه  از فشارهاي ماليمون كاسته شده و خواستم اين چنين از طريق اين تريبون از حسن مساعدت همسرم  بابت پيشرفت هاي ماليمون    تشكري كرده باشم

و اين هديه كوچيك در برابر گام هاي بزرگي كه اون بنفع زندگيمون برداشته هيچه

و هديه ام رو تقديمش كردم

عزيزم م م م م م م م م م م م م

بازش كرد و ووي وووي   جلو ننه بابام  بخلم كرد....ووووويي ي ي ي    پسره ي مجلف!!!

بعد في البداهه اون عروسك كوچولوي عروس دوماد رو دادم به مامي و گفتم اين تو و بابا ايد!!!!!

بعدم كادو بزرگ داداش گلمو دادمش بهش......باز كرد ديد جورابه و خنديد

گفت: منم واسه تو جوراب خريده بودم......پسره ي آلزايمري بازم يادش رفته بود بياره برام....

با اينكه جلو مامي و پدر خيلي خجالت ميكشيدم كه عچقمو به همسرم بروز بدم و بهش كادو بدم.....اما

واسه اينكه يه حالي به روحيه ي همسرم بدم   لازم بود پا رو تشخصم بذارم و گذاشتم....

لحظاته خطبه خوانيم  خيلي سخت بود...همون 4 كلمه خطابه م انگاري برام 4 ساعت گذشت....داشتم آب ميشدم..اوووف

ولي از نتيجش راضيم....

علي ساعتو واز كرد   خيلي به دستش ميومد...ايشالا براش اوومد داشته باشه

بعد چاي و شيريني آوردم و همه با هم تو همون اتاق خورديمش

مامان بابامم از من تشكر كردن

بهشون نگفتم چند خريدمش اما فقط بهشون گفتم  ژاپنيه

علي يواشكي اومد كلي اظهار ادب كرد و تشكرات فراوون و قول جبران در ولنتاين....گير داد ساعنه رو چن خريدي؟؟؟...واقعا دروغگو فراموشكاره...يني 24 ساعت از دروخم نگذشته....يادم نمياد بش الكي گفتم 170 يا 270....اگه دوباره ازم بپرسه بيچاره ميشم

غرورمو فداي  عزت علي كردم....دلم  ميخاد اونم اينطوري برام مايه بذاره....

من صد در صد اعتقاد دارم   مردا  از رفتار و برخورد  خانومهاشون الگو ميگيرن

"به اميد آن روز":)

شب لا لا و صب شد

جومعه صب ساعت 9 بيدار شديم....

باور كن از ديشب علي تو خونه كه راه ميرفت انگار قد بلند تر شده بود....سينه سپر راه ميرفت....

..

.فك كنم بابا از ديشب تا حالا داشت فكر ميكرد كه چي بگه و چيكار كنه

سره صبونه   بابا گفت:من به داشتن همچين دختر و دوماده عاقلي افتخار ميكنم

آخ   فداش بشم من....خوده  اينجانبه  شايد اگه دختر من  ازدواج ميكرد   خوشم نميومد جلو مني كه اين همه ي عمرم براش زحمت كشيدم؛؛؛بياد از شوهرش قدرداني كنه     ....اما بابا مامانم    ماهن

كلا اين دو نفر 3 خصلت دارن: خونسرد....سنگين.....همه ي جوانب در نظر گير!!!!!!!!!

خصلت سوم معادل يك كلمه اي داره؟؟!!!نميدونم والا

.

.

.

بعده اين حرفه بابام    نميدونم چرا    يخورده بيشتر تر خجالت كشيدم

بعده صبونه رفتن خونه..آخه مهمون داشته بيدن...يه خانومه از فاميلاي پدريم

.داداشي جورابي كه برام خريده بودو   آورد....يه چوراب تو كرك  مشكي با گلهاي ريزه رز قرمز كه يه گوششه


ني ني منه     اين داداشي...فداش بشم

يه بار رفتن خونه كادومو آوردن و دوباره  برگشتن خونه.....

علي دم به ثانيه قدر داني و محبت ميكرد...تا ميومدم پاي كامفيتر    ميومد تو اتاق و من همش مجبور بودم اين پيج رو ببندم....100 درصد مطمئنم كه تا بحال 550 بار ديده تو بلاگفا مشغول نگارشم...اما اصن فوضول نيس....

جلو چشش ميگيرم همه ي "history"هامو   دليت    ميكنم....اصن نميپرسه چرا!!!!


از ديشبم

روحيش صد برابر شده..........امروز يه شعف خاصي داشت

لوبيا پلو درست كردم ساعت 2 خورديم....برادرشوهر1 زنگيد كه يه مساله كاري مالي داره و مياد اينجا

ساعت 3 اومد....نهار نخورده بود...براش لوبيا پلو گرم كردم و دادمش خورد....كارشو انجام داد.....چاي و شيريني عصر هم كه سره جاش...اين چنين شد كه از ديروز تا بحال به مهمون داري گذشت...

هر چي من خسته شدم اين عليه با طراوت و شاداب شد

پدر شوهر و مادر شوهرمم كه  دايي شوهرم مهمونه خونشون بود...خدا رو شكر...نيومدن







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۱۱ توسط:eng موضوع:

چارشمبه 2 بهمن 92خواهرشوهر اومد


سلام...

ديشب  باز  رفتم رو  موده خنده هاي الكي

الكي الكي خوشال بودم....به خدا....از ته دلم ميخنديدم....غش ميرفتم ....فقط  خنده ي خالي نبود....اصلا  يه خوشحالي و شعف بي دليل و عميق پيدا كرده بودم...نميدونم چرا...گاهي هورمونا قاطي ميكنن و يه حالي به روحيه ي كسلم ميدن...دم هورمونان گرررم....

12 شب كامفيتر  روشن كردم به علي گفتم الان ميام  و 3 صب رفتم لالا....امروز صبحم ساعت 10 بيدار شدم.....امروزم عوارض ديشبو داشتم خوشال و مهربون بودم

چن روزه سيب  نداشتيم....بخاطر سيب عزيزم  شال و كلا كردم زدم بيرون رفتم 2كيلو سيب سفيد خريدم و اوردم خونه 4 تا خوردم

واسه نهارم كه آبگوشت از ديروز داشتيم.....اما با اين حال هم بازم يه عالمه  به  خونه رسيدم و كلي خسته شدم و كمر درد گرفتم مث هميشه


بعدازظهر ميخواستم با علي برم بيرون خريد كه خواهر شوهر كوچيكم(بنفشه) زنگيد كه شماله و ميخاد بياد خونمون البته تاكيد كرد كه فقط عصر مياد و شام نميمونه....از ما صرار شام و از اون انكار.....مام دور بيرون رفتنو خيط كشيديم و مونديم خونه

و با دو تا بچه هاش اومدن....شوهرش نيومد....ساعت 6 اومدن و هرچي اصرار كردم كه شام بمونن    گفت   تعارف نداره و نموند...

كلي با بچه ش بازي كردم و روحم شاد شد

كلا بچه ش آرومه...اما امروز وحشي شده بود...هي ميخنديد و  ما رو چك و لگد ميزد

كلي چلوندمش...از ته دلم ...كاري ندارم فاميله شوهره...واقعا دوست داشتنيه

اين خواهر شوهرم     يه طور خاصيه

با اينكه سه پنجمه...(يني سومين فرزند از 5 فرزند) با اين حساب من يك دومم!!!!

.......اما واقعا مث ملكه اليزابته....ذاتشه...مث پرنسس هاست

كلا   هاي كلاسه....چه الان   چه مجردياش....نه اهل حرف مفت كشيه  نه حسادت 

فقط سرش تو كتابه و مطالعه ميكنه....

بنفشه   اصلا  خونوادشو قبول نداره و يه شخصيت مستقل از همه   داره...تيپ و قيافشم عاليه

اصلا و ابدا بچه ننه نيس...يه خورده هم نسبت به بقيه خونوادش جدي تره....

با اينكه تقريبا يه هفته درميون ميان خونه مادرش  اما   زياد با خونواده خودشم  قاطي نميشه.....وقتي ميبينه پدر مادرش يا خواهر برادرش   كار يا حرف غير منطقي   انجام ميدن....كلا   سكوت ميكنه.....

مثلا   يه بار  قرار بود  دسته جمعي بريم جنگل...اما پدرشوهرم گير داد كه نه...بايد بريم تو حياط خودمون و كباب درست كنيم و تو همين خونه بخوريم....هيشكي  حريف  پدرشوهرم نميشه...همه با هم پچ پچ ميكردن كه اي باباااا   باز اين باباهه  ضد حال زد.فك ميكني اون چيكار كرد؟؟؟!!!!

دست شوهر و بچه شو گرفت و باهم رفتن جنگل......و غروب برگشتن...با هيشكي هم چپ نشد...برگشت   مث هميشه   سنگين و محترم با همه خوش و بش كرد و ادامه ي زندگي

وختي ننش ميشينه پيشش از اين و اون ميناله   بنفشه فقط اونجا حضور داره....اصلا به محض اينكه حرفاي خاله خان باجي   ديگران تموم ميشه    بدون هيچ واكنشي ميره   دمبال كاراي خودش...آي ننه شوئرم سوسك ميشه...آي سوسك ميشه ه ه ه

كار بنفشه جون خيلي درسته....

يا اينكه   يادمه "برادر  زاده ي مادر شوهرم " بچه دومشو باردار شده بود      مادرشوهرم تو ماه سوم بارداريش فهميده بود....اوووه ه ه ه   پشت سره اون دختره چيا كه نميگفت...اينا زرنگن...موذي ان...آب زيره كاهن....و  و و

اما بعدش بنفشه كه دومن بچه رو باردار شده بود ...تو  ماه چهارم به مادرش اينا گفت....


خلاصه اينكه    من يه كم ياد بگيرم...والا به خدا ا ا ا...چيه اينقد حساس شدم به عفريته خانوم(ننه شوور)....حالا مگه چيه؟؟....يه خورده مكار و دورو و عفريته و جلب و عوضيه ديگه ه ه ه ه....چيزي نيس كه....

قتل كه نكرده....!!!!!

:)

اي جااااان   دخملشو حسابي بوس بوسيش كردم... طوطي شده بود   هر چي من ميگفتمو تكرار  ميكرد

هر كاري من ميكردم ادامو در مياورد....ولي خيلي هم ورووجك بود....اومد رو شكمم نشسته   شكممو مشت ميزنه فشار ميده ميخنده....ميگم   نكن بچه...ميگه: هنوز  صدا   نداد.....

فك كنم تو خونه شون   صدا   بازي ميكنن:)بچه ياد گرفته:) از شخصيت شامخ بنفشه   خيلي بعيده اين جلف بازيا....

يني تو خونه گ     و      ز     بازي ميكنن؟؟؟بنفشه ياده بچه ش ميده؟؟؟؟؟

شايد باباي بچه گ.... بازي ميكنه؟؟؟؟!!!!:)


چاي و شيريني و ميوه دادمش

ساعت 9 هم شوهرش اومد و نيم ساعتي موند و رفتن...منم فوري پريدم پا كامفيتر

احتمالا فردا شب خونه ي اوناييم...همونا....

همون بدا ا ا ا ا ا

همون بي ادبااااا

همون بي تربيتاااااا

همون خرااااااا

همون كثافتااااااا

همون آشغالااااااااا

همون ميمون هااااااااا

همون عن هااااااااااا

همون پدس سگاااااااااا

همون مادر فلاناااااااااااا

:)

نچ....من درس بشو نيستم!!!!







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۱۰ توسط:eng موضوع:

دوشميه 30 دي و سه شمبه 1بهمن 92...

دوشمبه صب ساعت 10 رفتم بيرون و يه چن تا   خورده پورده واسه خونه خريدم...يه دونه زير ديگي....يه  لوله دسمال آشپزخونه و اينا....مامانم اينقده ازين مغازه هايي كه سفره و دسمال آشپزخونه و اين ريزه ميزه هاي آشپزخونه اي رو ميفروشن دوس داره ه ه ه ...كاش بش ميگفتم اونم ميومد.....

برگشتم افتادم به جونه خونه و سابيدمش....و نهار درست كردم...برنج و ماهي....اينقده آشپزخونه كر و كثيف بود كه از 12 ظهر تا 4 بعدازظهر توش مشغول بودم...هنر به خرج دادم و مشكافي و ژله درست كردم و گذاشتم تو يخچال

نه كه خيلي از آشپزخونه خوشم مياد  !!!نصفه روزم توش معطلم...اصن كاراي خونه   مزاحم  اينترنت بازيمه

علي ساعت 4 اومد نهارشو دادم   تا  ماهي رو ديد گفت: ايش ش ش ش    منم در جا براش نيمرو آوردم و سهم ماهيشو بالا كشيدم و يه قولوپ آبم روش!!!

عاشق ماهيم...البته فقط قزل 

من و علي  خيلي با هم جوريم...هرچي من دوس ندارم اون دوس داره....و برعكس

مثلا   من اصلا حبوبات دوس ندارم  اما اون عاشق حبوباته...من حبوباته غذامو درميارم از بشقابم    ميذارم جاي اوون

اون زرشك و كشمش تو پلو رو دوس نداره اما روح من برا اينا ميره

اون كلا   از غذاهاي شمالي بدش مياد اما من ميميرم واسه غذاهاي شمالي

(مث سبزيجات شكم پري و ماهي و  غذاهاي حاوي رب انار) حتي   ترشي و اينا...

كلا خيلي خوبه     غذا   حروم نميشه


مامي صب زنگيد كه ساعت 5واسه عصرونه ميان...

بعد نهار 1ساعتي خسبيديم ...بعد با صداي زنگ آيفون بيدار شديم...مامي و پدر بودن

1كيلو كيك يزدي آوردن و نشستيم با هم با چاي خورديم

مامان اينام مث مان   اگه عصر  غذا مفصل بخورن   ديگه شام  مام  يوخده

داداشي  عصر كه كلاس بود   بعده كلاسشم زنگيديم و اومد اينجا

يه كم با هم تي وي تماشا كرديم و دور هم بوديم...يه سري آجيل نه چندان خوب    هم داشتيم و آورديم با هم خورديم تا ياد شام نيفتيم....دسر"مشكافي و ژله" هم خورديم...و اونام حدود ساعت 10 رفتن...

الهي بگردم م م م م داداشي گلم  كه الان پيش دانشگاهيه  بهم  يواشكي ميگه: برات يه چيزي خريدم   اما الان كه يكهويي اومده   همراش نياورده  و قراره بهم بده

الهي دورش بگردم....بچه م   اينقده مستقله...فك كنم بش برخورده تو مشهد  بهش 10 تومن پول دادم....فك كنم رفته با پول خودم برا من چيزي خريده

نازشو برم من..جيگرطلاي منه...يادش بخير  انگار همين ديروز بود  بغلش ميكردم...جيش ميزد...بوي شير ميداد....كلاه كاموايي قرمز ميذاشت سرش...ياده كيف مهدكودكش كه بنفش بود بخير....عزيزه دلم م م م

مرد شده....فداي قد و بالاش بشم من.....غرورش اجازه نميده مديون آبجيش باشه


.

.


امروز(سه شمبه) ساعت 10 بيدار شدم...رو موده گ ش ا د ي   بودم

يخورده يللي تللي كردم  و بالاخره خيلي دير   واسه نهار تدارك آبگوشت دادم

من اصلا   آبگوش دوست نيستم....فداكاري كردم در  راه آقامون....اما چون دير شروع به پخت اون نخوداي وحشي كردم  نخودا تا اومدنه آقامون  نپختند و من مجبور شدم بهش تون ماهي بدم...

..آخ  عاشق روزاي بي غذايي و تون ماهيم من...

وقتي تون ماهي ميخورم روحم به آسمونا هبوط ميكنه...يا سقوط ميكنه  نميدونم

آبگوشته دقيقا از ساعت 12 تا ساعت 6 رو گاز بود  تا بپزه ...بعدشم علي ديگه سير بود و نخورد....

شد ماله فردا

بميرم برا خودم چقد گناه دارم

آخه زود پز  نداريم...رفتم قيمت كردم  بين 300تا 600 قيمت دادن.منم كلا دورشو يه خط قرمز كشيدم

غروب خاله زنگيد كه حوصلمون سر رفته بياييد اينجا....مام از خدا خواسته  سيم ثانيه اي رفتيم خونشون

فداش بشم....بهمون كلي پسته و بادوم هندي داد....آهان ن ن به اين ميگن آجيل...نه آجيل دسته دوم  ديشبيه ما....اختلاف طبقاتي بيدادددددددد ميكنه :)

تازه فهميدم پسته چه مزه اي داره...پسته ي آجيل ديشبي ما مزه ي گردو ميداد!!؟؟@##

حالام اومديم خونه و من در  دنياي مجازي سير ميكنم









برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۰۹ توسط:eng موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت