آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت .

آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت

zayman

سلام مهربوناي من

بابت كامنتاي عشقولانه تون هزارهزااااااار تشكر

مرسي عزيزاي دلم

باور كنيد باورررررررر كنين وقت سرخاروندن ندارم...كامنتا رو خوندم منتها چون دلم نمياد بي جواب تائيد كنم حالا موندن تا سر فرصت بهتر شده لااقل يه جواب كوتاه بهشون بدم...

روي ماه همتونو ميبوسم

الانم زياد فرصت ندارم.يه بار ده ديقه قبل دو خط نوشتم ولي مجبور شدم نيمهع كاره برم

خلاصه ك تند تند بگم

زايمانم فوقالعاده خوب بود....شب قبل زايمانم خواب به چشمم نيومد از ذوق...همه همه دو ساعتم نخوابيدم.اونم مني ك شبها مث خرس لاقل 7-8 ساعت ميخوابيدم.با اينحال كله سحر پاشدم يه من ماليدم من و علي و مامان و بابا رفتيم بيمارستان...از ذوق خنده از لبام محو نميشد.وقتي گذاشتنم رو تخت و از علي اينا جدام كردن تا ببرنم اتاق عمل استرس رو از سرتاپاي علي ميشد حس كرد ولي من رو ابرا سير ميكردم

مامانم كه در حال ورد خوندن بود .علي فيلمم ازم ميگرفت ...نيشم بسته نميشد..چقد سبككككككك!!!!!

با دل خوش رفتم اتاق عمل با پرسنل دل ميدادم و قلوم ميستوندم

هشت صبح بردنم اتاق عمل.هشت و پنج دقيقه بيهوشم كردن.گوشيمم دادم دست يكي از پرسنل تا فيلم بگيره.هشت و بيست دقيقه حبه انگول به اين دنيا اومد

عزيز كوچولوي مامييييييييييييييي

وقتي به هوش اومدم ني ني رو برده بودن بخش نوزادان

به علي گفتم : خوشگله؟؟؟گفت:اره.گفتم: عكسشو بده ببينم

عكسشو نشونم داد

وااااي تو دلم گفتم: ووويي اين كوچولوي من چه زشته...چه مماخ گنده اي.چه چشاي ريزي...چه لب گنده اي

ولي خدا شاهده تنها اضطرابم سلامتيش بود....دل تو دلم نيود بيارن ببينمش

نميدونم چرا چند ساعت طول كشيد تا حبه انگولو بيارن.وقتي اوردنش چهره اش با اوني ك تو عكس بود خيلي فرق داشت...صورتش جا افتاده بود.يه صورت كه كاملا مشخصه پسره...پسرونگي از سر و روش ميباريد

وقتي اسم"پسر" مياد من اولين ذهنيتي ك پيدا ميكنم"غروره"....درست مثل اولين بار ك تو سونو فهميدم حبه انگولم پسره و حس كردم يه آقاي با جذبه اي هست كه اينقدر ريز و ظريف و نيازمنده منه....وو دلم براش ضعف رفتتتتتتتتتتت

باز

با ديدن مرد كوچولوي زندگيم ك اينقده ريز و نيازمنده حمايت منه ؛؛؛؛ بازم براش ضعف كردم

دلم براااااااااااااااش پر كشيد......از عشق مردم و زنده شدم

به معني واقعني گفتم اين يه معجزه است....ما ك تموم بارداريم فقط يه شكم ميديدم روز به روز مياد بالاتر...توش يه انسان بوده.يه آدم مستقل با شخصيت و هويت مستقل 

لبريييييييييييييييييييييييييييييز از عشششششششششششششششق بودم

راستي حه انگول سه كيلو بود...ريزه بود انگولكم.ولي الهي صد هزار بار شكر كه سالمه

چهره اش 100 در 100 كپي عليِ

يعني هيچيش به من نرفته.

نميدونم اوايل وب نگاريم ..اون وقتا ك عاشق شوهر جان بودم نوشته بودم اينجا يا نع

ولي تو دوران عشخ ك بودم ارزو ميكردم: يه ني ني داشته باشم پسر باشه دوميِ باباش باشه

ميخواستم از علي دو تا داشته باشم...

حالا با اينكه يه جو ازون عشخم به علي نمونده ولي خدا بهم يه حبه انگول داده دقيقا مشابه همون ارزوي قديميم

بازم الهي شكر

راستي قصد داشتم سر زايمان دعا كنم...ولي اگه دلخور نميشيد بگم اونقد هيجان زده بودم و مشغول چاق سلامتي با پرسنل اتاق عمل بودم كلهم همه چي از يادم رفت...هرچند ك دعاي وقت زايمانم احتمالا برا سزاريني ها صدق نميكنه

روزاي سرشار از عشقي رو ميگذرونم.خدا قسمت همه علاقمندان بكنه....نگران نباشيد ميكنه حتمن :)

از عملم راضيم.زود سرحال و سرپا شدم

همه چي خوبه

ولييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

ولي اين بچه اينقدرررررررررررررر گريه ميكنه همون شب كه تو بيمارستان بودمم بيمارستانو گذاشت رو سرش...نصفه شب از بخش نوزادان بردنش شيرخشك دادنش تا گريش بند بياد

گفتيم لابد شير كافي ندارم( ك ندارم) ولي حالا تو خونه هم با شير مادر و شير پدر بازم خيلييييييييييييييييي گريه ميكنه

بردميش دكتر گفت شايد با ختنه شدن درست شه

شايد هم مشكل كليه داشته باشه

بزودي ختنه اش ميكنيم...ولي فعلا ك درگير زرديش هستيم.زرديش داره بالا ميره ولي دكترش گفته بخاطر اينكه گروه خون مادر و نوزاد يكيه احتمال خطرناك شدنش كم ميشه

بچه رو برديم از كف پاش خون بگيرن....گريه دلخراشي سر داد...علي گريه كرد!!!!در حمايت از ني ني همش بهش ميگفت كه : دكتر بده بي ادبه پسرمو اذيت كرد.....!منم پهلوان شميم: دنباله حرفاشو گرفتم و گفتم: عمو دكتر برا سلامتي پسرم ازش خون گرفت...دستش درد نكنه به فكر سلامتي آخا كوشولي ماست....

و اينگونه به علي آقاي قصه مون درس عبرت خورانديم

از بي خوابي و خستگي در حال احتضارم

بچه اونقد گريه ميكنه داريم ميميريم

شبها ميبريمش ماشين سواري تا بخوابه..دي شب تا 7 صبح گريه كرد

منم هر شب از كلافگي گريه ميكنم...علي مرخصه و كمك حالمه ولي فشار شديدي رومه

ديروز پهلوانيتم گل كرد خودم رفتم حموم نيس ك خيلي محفوظ به حياااااااام مث ابله ها گرفتم دو تا تيكه لباسمم شستم...آخ تو حموم از درد زار ميزدم بالاخره صداشون زدم اومدن نجاتم دادن

 

همه تلفني يا حضوري تبريك گفتن.مادرشوهرم اينا همه اومدن...مامانم طفلك هلاك شد.مادرشوهرم اصلا ناز كردن بچه رو بلد نيس.مامانم اينقد برا ني ني شعر بچه گونه خوند و ناز نوازشش كرد كم كم اونم يه كم ياد گرفت........ناز كردنشو ميبينم خندم ميگيره خيلي خامِ!!!!علنا هم اعتراف كرد: هر نوه اي داشته و خواهد داشت هيشكي براش دختره پسرش(دختر برادرشوهرم) نميشه...نميدونم چرا ككم نميگزه...به نظرم اينطوري بهترم هس.همين علاقشو به ني ني ما بهونه ميكنه 24 ساعت در ك و ن ما پلاس ميشه

نيس ك حبه انگور خيلي گريه ميكنه هر كي از راه ميرسه يه غري به من و بچه داريم ميزنه و يه تجويز سنتي اي هم ميكنه ...بازم حرصم در نمياد  نميدونم چرا اين موردم به ك و نم نيس

زندگي ما شده شير و پيفو

از شير دادن به بچه متنفررممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

كاش ميشد شير خشكيش ميكردم ولي فقط بخاطر بحث درماني شير مادرم به اين عمل سخيف ادامه ميدم....فقط تا عيد كه شش ماهه شه غذا خور شه....اصلا هم نصيحت نميپذيرم.خيلي مسخره است شير دادن.خيلي خيلي خيليخيلييييييييييييييييييييييييييييييي

از مهمونام ك نگم بهتره.تا حالا بي بهونه آويزونمون بودن حالا ك بهونه دارن.دخترخاله 6 سالم 24 ساعت مياد ميگه ني ني رو بده بغلم...دلم ميخواد خالمو خفش كنم به بچش ياد نميده ازين درخواستها نكنه.تازه ميگه: بچه رو بده بغل دخترم.اه..

 

 

دوستاي عزيزم هرچند اينجا مجازيه اما من به همتون وابستم و دلم باهاتونه.....خيلي خيلي درگيرم به خدا راس ميگم.نتونستم كامنتاي قبلي رو تائيد كنم .فشار زيادي رومه...تا الان بزرگترين دغدغم شام نهار بوده.اما حالا هيچ كاره خونه اي انجام نميدم فقط شير دادن با منه ولي 24 ساعت اگه بشه 240 ساعتم باز وقت كم ميارم.اينقدم خستم ك نگووووووووووووو...يه خورده هم گيج ميزنم.

 

گل گلي ها بزودي يه عكس از نوزاد ميذارم اونم فقط به اين دليل ك چهره نوزاد زياد قابل شناسايي نيس ولي منو درك كنيد و لطفا نخواييد كه اسم كوچولومو بگم

عشق منيد.......همتون جيگر منيد

اگه غلط غولوط دارم ببخشيد .تاثير بيهوشيمه يا نميدونم شايد هميشه گيج بودم و خودم نميدونستم ..خلاصه ك گيج ميزنم.وقتم ندارم بخونم تصييح كنم

خوشم ميا د علي آقا عاقل

ن...ميبينه دارم نت نگاري ميكنم طرف من و مانيتور نمياد ك راحت باشم...آخيشهرچند ك لو ندادم وب دارم ولي يه چيزايي ميدونه به روي من نمياره.همين ك اينجا مشغول باشم و جلو دس پاش نباشم غنيمتشه

 

تك....عزيزم از كامنتت فهميدم زايمان كردي ...جيگر پسر گلتو برم....ايشالا زندگيت غرق نور



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۵۱ توسط:eng موضوع:

يه مدت آفم

جيكّم درنيومد ولي بارداريم زياد راحت نبود

اينقد ك خانومم...خدايا..چرا كسي قدر منو نميدونه پس؟؟

خولاصه شيرم

پهلوان شميمم

توضيحش طولانيه ولش كن ولي تا آخر شهريور ميزايم

يك درصدم استرس ندارم .بقول فريال ميگه حاليت ني ميخان پاره پارت كنن,,بخاطر همين عارت ني

بيخياله  دنياااااااا

اسكولي عالمي داره

 

خلاصه ك ميخاييم بريم حبه انگورو دربياريم

از تو اون استخر تاريك نجاتش بديم

بيارميش بيرون

جيگره ننه رو

 

 

 

خدايا به همه علاقمندان فرزند سالم و صالح عطا كن خودتم خوشبختشون كن

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۷ توسط:eng موضوع:

در جوار عيادت كنندگان

كمر درد شديد داشتم طوريكه نميتونستم تكون بخورم.مامي اينا اومدن پيشم تر و خشكم كنن

خبر به گوش مامي شوئره رسيد جهت احوالپرسي شرف حضور يافتن.كمپوت به دست اومدن ؛ سه روز موندگار شدن

وقتي براي عيادتم اومدن؛ ديدن بههههههه!!!!!!!!مامانم هست.شام نهارشونو كه داره حاضر ميكنه.گوش مامانمم كه مفته...كجا بهتر از اينجا

برا شام موندن.قرار بود برادرشوهر خواهر شوهرمم بيان عيادت من.مامان غذا بيشتر درست كرد تا اونها هم شام بمونن

بماند ك من جلو جمع دراز نميكشم و كمردردم خوب نشد

برادرشوهر و خواهر شوهرم اومدن شام ميل كردن و موقع رفتن شد

مادرشوهرم گفت من پيش شميم و مادرش هستم.آخه مادرش خسته شده من باشم يه كم كمكش كنم

زنيكه پادردووووو مگه ميتونه كار خونه ي منو انجام بده زر مفت ميزنه

نشست اينقد حرف زد حرف زد حرف زدددددددددددددددددد مغز مادرمو خورد

طبق معمول از گذشته هاي دور.عهد دايناسورها كه هنوز با خونواده شوهرش قطع رابطه نكرده بود و از بدي هايي كه در حق اين مظلومه ي تاريخ كردن!!!!والا هم خواهرشوهره مادرشوهرم هم جاري مادرشوهرم همسن بچه مادرشوهر منن..يعني اونها تو 5 سالگي 10 سالگي اينقد يزيد و ابن ملجم بودن در حق اين مظلومه ي تاريخ ظلم ها روا داشتن؟؟؟!!!!

مادر من اصلا اصلا اصلا اصلا حوصله بحث هاي خانوادگي رو نداره.حس ميكنم اصلا مادر من براي زن بودن طراحي نشده.مَرده.اينجور وقتا اقعا بي حوصله ميشه.راستش خوابالو هم هست شبها 10 به بعد تو هپروت سير ميكنه

ما تو اتاقها كولر نداريم.خنكي كولر هال هم به اتاقها نميرسه.همه با هم تو هال خوابيديم

پدرشوهرم بجاي جاسيگاري از درب قندون نازنينم استفاده ميكرد و تو محيط بسته ي خونه پاف پاااااف سيگار ميكشيد.گه به حلقش كه اينقد نفهمه.جالبه بس ك علي اسكوله با ما تو خونه ما اين رفتارو ميكنه.خونه ي اون پسرش ميره از ترس پسرش ميره تو حياط سيكار ميكشه

عنترررررررررررررررررررررررر.

ديگه زياد جا نبود بابا و داداشي رفتن خونه

تو هال خوابيدنمونم داستان شد.هال ما سه قسمت ميشه

پدر شوهرم يه سمت خوابيد

مامان خودم يه سمت ديگه خوابيد

سمت سوم هم موند واسه ما ديگه

مادرشوهرم بدو بدو يه تشك اورد گذاشت همين سمت ما از اين سر تا اون سر فضا رو اشغال كرد

تو اين موقعيتي ك من خودم به اندازه 5 نفر جا ميگيرم بايد دورتادورم 6 تا بالش باشه

جام تنگ بود و ب سختي خوابيدم.داشتم از بدجنسي ميمردم كه نذارم علي به سمت مادرش بخوابه

ناچارا خودم همون سمتي خوابيدم ك موازي مادرشوهرم شدم

تا مث پارسال نذارم جلو چشمون من پسر جونشو در آغوش بكشه و بخوابه

ههههههههههه.////زهي خيال باطل

صبح ك همه خواب بودن پاشدم برم دابليوسي .تو همون دو ديقه بيدار شد از غفلت من استفاده كرد و رفت بغل به بغل علي خوابيد

يعني حاضره شوهر خودش جدا بخوابه

حتي پدرشوهرم نزديكتر به مادره من بخوابه ولي اين مرموزانه بياد كرمشو بريزه

آي جَلبِ اين زنننننننننننننننن

وقتي برگشتم سر جام بخوابم ديدم مادرشوئره سر جاي منه.چشماشم بسته خودشو به خواب زده كه من برم دور شم

از حرصم ديگه دراز نكشيدم.در حال انفجار  رفتم تو آشپزخونه الكي به كارا رسيدم

علي متوجه شد كفر من درومده.بعد از چن ديقه دسشوئي رفتنو بهونه كرد از جاش پا شد

وِروِرجادو هم كه تشك ما رو ترك نكرد ناچارا ديگه بيدار باش زديم همه بيدار شديم

خدايا اين مادرشوئر آرتيست رو از ما نگير

.

سر يه نهار بوديم كه مادرشوهرم به غذاي مامانم ايراد گرفت گفت: كره آب كن بريز تو برنج

پدرشوهرمم پر رو شد گفت: كاش ته چين درست ميكرد(نهار برنج و خورشت بود)

مامانم هيچي نگفت.علي با خنده گفت: امر ديگه نداريد؟!!!

دلم خنك شد

والا خودشون كم مزاحمن اُرد هم ميدن

 

اووووووووووووف مامانم از چايي بيزاره.پدرشوهرم مامانمو كشت بس ك روزي شونصد بار گفت: چايي بيار چايي بيار

زن و شوهر مث بچه ننه ا ميمونن.1 ظرف شكلات تو خونه بود دوتا پير پاتالا نشستن با چايي   خوردن دخلشو اوردن

خنگا.دكتر بهشون گفته قندتون ميره بالا قند نخوريد اين خنگا چاييشونو با شكلات ميخورن كه مرض قند نگيرن مثلا

 

.

خلاصه كه سه روز خونمون موندن

من ك استراحت مطلق

تموم نهار شاماشونو مامانم داد.از افقي بودنم نهايت استفاده رو كردن كمد و كابينت و كشويي نموند كه وا نكرده باشه و كلي واسه خودش عشق كرد.خوردن و خوابيدن و پاف پاف سيگار دود كردن و فضولي اي نموند ك نكرده باشن و دخالتي نموند كه از زيرش در رفته باشه

مامي ديگه روز آخر به هن هن افتاد بس ك كار كرد

بازم خدا پدرشوهرمو نگر داره بعد از سه روز شال كلاه كرد كه برگرده خونش

مادرشوهرمم كشوند برد ولي اون دوس داشت بيشتر بمونه.اگه محض قسم خوردن بخوام بگم: ظرفهاي يه نهار رو مادرشوهرم شست.لِخ لِخووو اينقدم كُنده.سه ساعت طولش داد

من كه ديگه تو خونه مردم ...خودم گرمائي بودم الان ك ديگه داغ ميكنم.هوام گرمممممم...همگي هم گله اي تو هال بوديم.باد كولر دقيقا ميخوره به مبلي كه جلو تي وي هست كه اونجا رو پدرشوهر قُرُق كرده بود.ما اين ور تر هَل هَل ميومديم.من ك تو دلم فحش ميدادم..

جلو پدرشوهرمم تاپ يا شلوارك نميپوشم.از گرما مردم

همين كه رفتن فقط لباسامو كم كردم جلو كولر دراز كشيدم

خدايا هيچ انسان گرمائي اي رو مريض نكن

بمحض اينكه رفتن مامانمم فلنگو بست

خودمم ديگه خوب شدم

ايششششششششش الان حتمن همه جا ميره ميگه رفتم كلفتي عروسمم كردم.ايييييي

يه چيزي بدهكارم شديمممم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۷ توسط:eng موضوع:

قاشق

به اميد ارزوني چن ساله مرگ هم نخريديم .چشمون چار تا شد تا توافق شه...اما بازار اصن انگاار نه انگارشِ

اي دلار كوفتي...مرگ بگيره اين ريال.

والا چن وقته ميخام قاشق چنگالامو گسترش بدم يه سرويس ديگه هم بخرم هي ميگم بذار تحريمها رو وردارن قاشق جنس خوب بياد.اما دريغاااااااااااا..اين خرجاي اضافه مسخره تخصير مهموناي درد گرفته مونه ميذارن 40 تا 40 ميان خونمون

چميدونم والاهعيييييييييييييييييييييييي

.اصن حالا مثلا قاشق خيلي واجبه حتمن جنس خوب باشه...خب مگه چيه؟ملت ميخوان يه وسيله دستشون باشه لقمه شونو از بشقاب تا دهنشون حمل كنه.چيه كه من اين همه وقت ارزشمند و ذهن علمي مو درگيرش ميكنم..از آكي در مياد حيف ميشه :)

انگار همه مشكلاتم حل شده يه قاشق خارجيم كمه!!!!با خودم دس به يخه ام...خودم ميگم خودمم مشت محكمي به دهن خودم ميزنم

از اين مبحث حياتي بگذريم

 

شاسكولي هم عالمي داره....يه رژ خريدم...فردائيش باز رفدم مغازه دوباره از يه رژ ديگه خوشم اومد.اونم خريدم.اوردم خونه ديدم دقيقا همونيه كه روز قبلش خريده بودم.اقدرت تشخيص بيستتتتتتتتت...لان ب جاي زير ساز رژ اولي رو ميزنم.به جاي رژ اصلي, رژ دومي رو ميزنم.خيليم مشعوفم

 

.

خارش پاهام (بيماري مخصوص بارداري)برطرف شده ولي جاش زخم شده منم بد زخممممممممم..ميدونم حداقل تا يكسال اين زخمها مهمون ساق هاي آهويي منن...مامانم زخمامو ديده دلش سوخته گفته: برات طلا ميخرم

اي جووووووووووووووووووووون.هورّا هورااااااااااااااااا...ماماني اصلا از طلا ملا خوشش نمياد ولي ميدونه دخدرش عشق طلاس...بخاطر درد و رنج هايي كه كشيدم داره منو مورد طلا قرار ميده.هورّا هورااااااااااااااااااا

 

تازه مامانم يادم انداخته كه شوهر بايد بمناسبت "زائيدن" برا زنش هديه بخره

ب من چه .من طلا ميخواااااام.اونم مجبور ميكنم يه تيكه طلا بخره.كاش هزار ميليون ميليارد پول داشديم اينقد برام طلا ميخريدين ولع من ميخوابيد...يعني ميخوابيد؟!آره بابا.مطمئنم اگه پولدارتر بوديم اصلا از طلا خوشمم نميومد...آخه غريبه نيستيد دليل علاقم به طلا فقط بحث گرون قيمت بودن و سرمايه بودنشه.

آري.پول مساله بسيار مهمي ست :) با جسم و روان من ارتباط مستقييييييييييييييييييييييييييم دارد

 

 

ي محسله احساسي....

نگرانممممممممممم.نگرااااااااااان.هنوز حبه بدنيا نيومده.شايد هنوز حس خيلي شديدي نداشته باشم منتها فكره ديگه...جلوتر از زمان حركت ميكنه

ميدونم هر وقت حبه انگولم بدنيا بياد ميشه عشققققق من.ميدونم همه كاري براش ميكنم تا تو ناز و نعمت باشه ...ميدونم براش جونمم ميدم.....باز با خودم فك ميكنم اگه تو زندگيش كسي ناراحتش كنه ؛؛؛ من ميميرمممممممممم

پس وقتايي ك خودم ميشينم جلو مامانم از اينكه از اين زندگيم خيلي ناراضيم ميگم ؛؛؛مامانم چي ميكشه؟؟؟

چ عذابي برا پدر مادر بدتر از اين كه كسي دلبندشونو اذيت كنه؟

چقد بيشعورمممممممممم.كثافتم هستم :).يه وقتائي تو اوج غصه هام عقلم ميگه نرم به ننم نگم دلشو خون نكنم....از اون طرف شيطونه بهم ميگه: ب جهنم.من از غصه و ناراحتي تو خودم بتركم كه مبادا كسي خاطرش مكدر شه؟؟؟(واقعا اينها رو به خودم ميگم) هميشه هم مامي سيبلِ منه....دوسش دارمآآآآآآ ولي اخلاق ندارم

منتها

حالا دارم ميفهمم چفنتياس

شرم بر من بااااااااااااااااد...تازشممممممم

خاك تو سر من چون ميدونم بازم آدم نميشم

به جهنم ديگه بادابااااااااااد

 

خب يه محسله احساسي ديگه

چن روزه شنگولاسيون خونم بالا رفده....بعد از يكسال و نيم ...حس خوبي به شوهر پيدا كردم...البته بي دليل

نميگم هر روز عذابم ميده.خوبي هايي هم داره اُزگَل

هههههههه من ك خوبياشو نميبينم چون نميخوام ببينم.ولي هورمونها اين بار استثناعا در جهت مثبت سير كردن

دو روز قبل بخاطر اينكه خيلي ناتوان شده بودم  بهش گفتم: بهت احتياج دارم

از اون روز مهربون شده..

بخ بخ ... فك ميكنه اين حرفمو در صحت عقل بهش گفدم

اونم داره سعي ميكنه وجهه ي زيباشو رويايي تر جلوه بده هي محبت الكي ميكنه

تا هورمون درماني ديگر بدروووووووود

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۶ توسط:eng موضوع:

دسته گل

در دوران طلائي بي نتي به كلي از كارام رسيديم

اول اينكه با كمال پر روئي يه سفر كوشولوي دو روزه رفديم...بعدشم يه روز خونه مامي استراحت كردم.الانم در منزل خودمان در حضور چند عدد ميهمان در خدمت  شما هسدم

عمه ي مامانم اومده شهر ما.خواسته منو ببينه.مامانم اوردتش خونه ي ما .خودشم داره پذيرايي ميكنه

 

يه  خاطره عوق عوقي هم پيش اومد كه نميتونم زبون به دهن بگيرم نگم

اون روزي ك رفديم مسافرت.شبش خونه ي پسر عموي علي دعوت بوديم.يه زن و شوهر تحصيلكرده متشخص و محترم

آقاهه به علي رمز واي فايشو داد

علي هم با گوشيش رفت تو نت...خونشون ساكت...ما ها محترمانه نشسته بوديم كه علي يه فايل صوتي رو وا كرد ....واااااااااااااااااااااااااي...چشمتون روز بد نبينه

يه آهنگ بد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو اون سكوت اون آهنگ بد !5 ثانيه اي با صداي بلند و واضح خوند ....دو تا از ركيك ترين كلمات ممكن تو اهنگ بودش

واااااااااااااااااااااااي

از خجالت كبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود شدمممممممممم

صداي نفسهامو ميشنيدم

اين طور مواقع ك علي سوتي ميده اگه چيزي به روش بيارم باهام دعوا ميكنه

فشارم رفته بود بالا .اب دهنمم به زور قورت ميدادم

كه بعد از چند ثانيه تو اون جو سكوت دوباره دستش خورد و اون آهنگ دوباره پخش شد رو بدتريييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييين كلمات ممكن....

ناخوداگاه با دستم زدم به پهلوش

حالا پر رو پر رو با بداخلاقي يه تشر بهم زد كه : چته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

والا ي چيزي بدهكار هم شديم!!!خوده علي هم گُر گرفده بود

خلاصه كه

آبه روئي ازمون رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

تا آخر شب تو صورت صابخونه هم نگاه نميكردم..

صابخونه با خودش گفت رمز واي فاي دادم برن چار تا سايت علمي سطحشون بره بالا...اين مفسدا رو باش از واي فاي نازنينم چه استفاده هايي ميكنن!!! الان ما رو به چشم خراب نگا ميكنن :)

.

.

دو سه روز بعد از اين جريان حالم از اين گند كاري بد بود

ولي بعدش خيلي سر حال بودم و روزاي خوب و خوشي رو گذروندم...



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۵ توسط:eng موضوع:

آب روغن

ديشب هم باز آب روغن قاطي كردم....يه دور از 12 خوابيدم تا 2 صبح كه بخاطر دسشويي بيدار شدم

علي تازه همون موقع ميخواست بخوابه

نميدونم چرا نصفه شبي بدون دليل ازش متنفر شده بودم.علي ك هميشه دو سوته خوابش ميبرد

منم بعده دابليوسي يخورده اين پهلو اون پهلو شدم تا بخوابم...ديدم نه!!!مغزم ياري نميكنه.پاشدم دسمال برداشتم.بدون ذره اي صداي فين فينم؛؛؛واسه خودم نرم نرم اشك ريختم....بعد يه جاهايي ك ديديد تو مداحي ها,,,مداح يه ذره اروم مويه ميكنه بعد يه جاهايي ميره تو اوووووووووج و ولومش ميبره بالا و ديگه واويلاااااا

منم ديدم دارم به اوج ماتم نزديك ميشم و اشك باكلاسي جواب نميده...پاشدم رفتم تو دابليوسي جلوي آيينه ....البته بازم بيصدااااا ولي با عنصر فين فين گريه....ايششششششششش چقد موقع گريه قيافم زشته لبو لوچم همچين تو هم كج و كوله ميشه حال خودم ك از ريختم بهم ميخوره.يادم باشه جلوي كسي گريه نكنم.تازه ه ه ه اگه بخوام با بغض صحبت كنم صدامم به گند ميره....كلهم ميشم ويرووس اجتماع

بعد از عزاداري فراوون صورتمو آب زدم اومدم بيرون...ديدم اَجَل معلق تو تاريكي ايستاده

از هول سه متر پريدم هواااااا

فهميدم كه فهميده

به روي مبارك خودم نياوردم دراز كشيدم

اجل معلق قصه ي ما با عصبانيت پرسيد چته؟؟؟چته؟؟؟؟گفتم هيچي!!!!يك بار ميگفت"چته" من ميگفتم: "هيچي" بعد حالت قهر ميگرفت دستشو ميذاشت زير چونه اش و عصبي ميشد و صداي نفسش خشبناك ميشد

1 ساعتي به همين وضع گذشت

ديدم از خر شيطون پياده نميشه.اين طوري پيش بره نصفه شبي ميره در خونه رو ميكوبونه عربده هم ميكشه همساده ها نصف شبي فكر بد ميكنن

اين 1 ساعت فاصله باعث شد اروم شم

حالا بايد ميگفتم چمه و از چي ناراحت بودم داشتم هور هووووووور اشك ميريختم؟؟؟

خيلي فك كردم چي بگم و واقعا چمه ؟؟؟بعد گفتم: شكمم ترك برداشته و بد ريخت شده حس ميكنم خيلي چندش شدم!!!خودم از خودم بيزارم.تو هم ازم بدت مياد(((يكي نيس بگه برا چي خودتو مياري پايين؟؟؟اينا از معايب  بيعقلي محسوب ميشه)))

اون هم گفت : نه و همچين فكري نكن و اين طوري نيست و اينا

بعد از سخنرانيش ساعت حدود 4ونيم صبح خسبيدن فرموديم

دقت كردم تو اين چند ماه نه تنها قربون صدقم نرفته...نه تنها ناز و نوزاشم نكرده....نه تنها دستمم نگرفته...نه تنها نگاهمم نكرده.....نه تنها با من حرف خاصي نزده.....هيچي ديگه..همين ديگه!!!همينا كمه؟؟؟

با اينكه اصلا برام مهم نبود چون خودمم چش ديدنشو نداشتم؛؛؛

ولي خب...

موقعي ك مغز عاقل من فرمان "عزاداري" ميده بهونه خاصي پيدا نميكنه واسه همينا هم عزا ميگيره

راستش من شبهاي زيادي با گريه ميخوابم و اون متوجه نميشه.ولي دلم خنك شد يه شبه اون هم به ناراحتي و اعصاب خوردي گذشت

والا به خدا

نميدونم چرا چون زنيم بايد همش هواي اونها رو داشته باشيم.كنش نابجا مسخره از اونها.واكنش عقلاني سنجيده از ما!!!!بعضي ادمها به يه جايي ميرسن ميفهمن ارزششو نداره

ديگه نه تنها خوده واقعي مو نشون نميدم....بلكه اون روي داگمون رو هم  در معرض نمايششون ميذاريم

باشد ك رستگار شوند

امروز صبح همسايمون ساعت 11ونيم اومد دم خونمون . ناچارا صبح زود از خواب بيدار شديم!!

بعد از صبحونه واسه نهار به همراه مامانم اينا رفتيم خونه ي  داييم اينا.پسرخاله و دو تا پسرداييم اونجا بودن.يه ذره سر به سر من گذاشتن ...گل لبخند به لبانم نشست.نهار هم پلو و ماهي بود خيليم دوس داشتم

خانوم خانوم نهار خوردم و  دس ب سيا سفيد نزدم.با بر و بچ گفتيم و خنديديم.عصر دوست زنداييم اومد اونجا...نشستيم به حرف زدن.يه خانم محجوب ناااااااااااااااااااااااز.من ك چارشاخم بريد داشتن همچين دوستي از زندايي من خيلي بعيد بود..ولي همين خانومه ميگفت پسر خواهرشوهرش دنبالشه و مسائل ناموسي براش پيش اوردن

چشام چار تا شد!!!!!!لال شدم....فقط خدا همه رو هدايت كنه

ته دلم خدا رو شكر كردم تو فاميلمون خانوم به اون نازي نداريم پدر-برادر-شوهر-پسر ما عاشقش بشن و اين جلافتا را بيفته .به جز خودم كه ملكه زيبايي ها هستم بقيه چنگي به دل نميزنن

 

غروب برگشتيم خونه

اينقد خوشالممممممممممممممم.....چون خونمون تميزه

ميدونم كفر بعضيا از كله شقي هاي من درمياد الان چوب به دست ميخان خدمتم برسم...خب چيكار كنم!!!!!!اين جوريم ديگه :(

آنچه خوبان همه دارند من يكجا دارم

عاشخ همه تونم.راستي فردا نت من تموم ميشه....تا پول رساني بعدي درود و دو صد بدروووووووود

 

راستي من سريال برگريزان روبيكس رو دنبال ميكنم.امروز ميخواستم بگم" ميتاد " خان مرد خيلي خوبيه

بجاش گفتم: "تايباد خان" مرد خيلي خوبيه....خودم نيم ساعت داشتم ميخنديدم

---------------------------------------------------------------------------------------------

نتم  امروز هر آن ممكنه قط شه .اگه يه چن روي نبيدم روي ماه همتونو ميبوسم.با موبايل چك ميكنم.هزار تا آي لاو يوي فراوون به دوستاي جون جوني عخش عزيز دلم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۴ توسط:eng موضوع:

نوزاد خارجكي ناناز

چه ناسههههههههههههههههههههههههههههه

 

 

 

 

همسر مهربان بنده از بچه ها بيزاره.من ك تابحال نديدم هيچ بچه اي رو بغل كنه.همش هم ابراز تنفر ميكنه

مجبورم عكس نوزاد هاي خيلي كوشولو پيدا كنم بكگراند كامفيتر بذارم يه ذره چشمش به ديدن ادم كوچولو عادت كنه.براي من مهم نيس اگه شوهر, حبه انگولو زياد دوس نداشته باشه.ولي حتمن برا خوده حبه انگول مهمه كه توي  آغوش مردونه ي باباش حس عشق و امنيت داشته باشه.....واي خدا موش بخوردم

ماشالا ااااا چقد فهميده ام



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۳ توسط:eng موضوع:

مشمولك

صبح زود ساعت 10 مامانم اومد خونمون.يه اداره اي ك نزديك خونه ي ماست كار داشت .بعدش اومد پيشم.خيار و گوجه و گلابي  خريده بود..خيلي خجالتم ميده.منم براش هندوانه و خربزه اوردم...خودمم نشستم كنارش ي ناخونكي به خربزه زدم...نيم قاچ بيشتر نخوردم.ولي صدام از صبح گرفته و گلومم درد ميكنه.آخه حساسيت دارم

ولي اينقده دله ام...هر بار ميگم بخورم شايد حساسيتم از بين رفته باشه

كلهم"گلوي" من حساسه....هر ويروسي ميكروبي بادي آبي هوايي به من بخوره روي گلوم اثر منفي ميذاره

مثلا يه مدتي ك بخاطر خارش پام قرص ميخوردم...صدام ميگرفت.در حاليكه دكتر ميگفت: گرفتگي صدات تو عوارض اون دارو نيس!!!ولي برا من "نيست" وچود نداره...كافيه يخورده شر باشه....همه ي "نيست" هاي دنيا برام"هست" ميشن...

خولاصه

آخرش هم مامان ك داشت ميرفت بهش سپردم بيرون ك ميره برام يه صندل بخره!!!اين صندل خونگيم خيلي گشاد و چپر چلاق شده!!!

بعدش واسه نهار ماكاروني گذاشتم

فرصت نكرده بودم به افتخار اومدن ميترا يه ذره سرخاب سفيداب كنم...كج و كوله و بي حس و روح بعده مدتها دوست جونمو ديدم..ميترا اومد خوشگل و تيتيش!!!يه ذره خجالت كشيدم...چ تيپي هم زده بود لباسهاي فرنگي تنش بود همه با قيمتهاي خدا دلار ...ولي دلم خنك ك كلي چاق شده بود.هههههه.هي فشارش ميدادم ميگفتم: گامبالوووووووووو....گامبالووووووووووووو ....ميوه آوردم شليل داد دست بچه اش همه رو له كرد ماليد به وسايل خونم...يه پارچه نمدار دادم دستش گفتم: بيزحمت تميز كن!!!!سوژه كرد اينقد خنديديم.تازه ديدم با پارچه نمدار لكه اش خوب نرفت مايع زدم رو اسكاج گفتم بسااااااااب..بعدشم كلي حرف زديم.خدا رو هزار مرتبه شكر كردم حرفاي خواهر شوهر مادرشوئري نزد!حرفهاي مورد علاقه من.در مورد خريد خونه و اقتصاد و اينها.خيلي اين حرفا رو دوس دارم.آي لاو پوووووووووووووول

نهار هم در طنين گوشنواز آهنگ ميني واش,,,,مُركُرُن سوخته خورديم و خيليم كيف داد.

بچه شم خيلي دوس داشتمخوش اخلاق و مهربون بود.

بعد ميترا رفت.علي اومد.با اينكه زياد كار خاصي نكرده بودم ولي به زور براش نهار گذاشتم.بعد از 5 تا 7 عصر خوابيدم....اينه ك الان جغد شدم سه صبح بيدارم

ماركوپلو اينا رفتن مشهد...مادرشوئرمو ميكم

آها يكي از اقواممون آقاهه يه مقدار از لحاظ هوشي پايينه.....يه زن گرفته ازون زنهاي تيز بز زبل هفت خط كمي تا اندكي مشكل دار!!!!!يه باري اين زنه به بهونه ي اينكه آقاشو بگيره دوتايي برن مشهد....عزم سفر نمود!!!از اونجايي ك آقاهه يه مقدار ضعيف هستش خرج زندگي شونو مادرشوهره ميدن....عروس زبله از مادرشوهر هزينه سفر مشهد گرفت و رفتن....منتها تو امامزاده عبدلا آمل رويت شدن!!!شوهره رو ساده گير اورد بردش امامزاده الكي بهش گفت اينجا مشهده!!!!

ههههههههههههه...............بعدش ك لو رفت زنه ميگه: زنگ زديم مشهد.گفتن: ظرفيت مشهد پر شده ديگه مسافر راه نميديم!!!!!!!.منم برا اينكه دل شوهرم نشكنه اوردمش آمل امامزاده!!!!

 

----

راستي اون حالت انزجارم از شوهر بدون ورود ذره اي منطق يا محبت يا واكنش خاصي ....خودبخود تعديل شد....از اون همه حس بد و تنفر ازش درومدم.حس الانم بهش انگار ديوار خونمه يا فرش يا صندلي...همينم ي موفقيت بحساب مياد....باشد ك تا فردا به پنجره و لوستر ارتقاي درجه بيابد

 

سر شب شوهر رفت باشگاه.....يه ميني مارمولك كنار درب حموم ديدم....بدو بدو رفتم پيف پافو برداشتم اومدم گرفتم سمتش.مشمولك وحشي شد پا گذاشت به فرار ...ايششششششششششششششششششششششششششش خورد به پام....چنان جيغهاي وحشتناكي كشيدم صدام به عرشششششش رسيد!!!بعدش مشمولك ظاهرا بيهوش شد.منم گذاشتمش همونجا تا وقتي علي مياد برش داره

علي ك اومد رفتم مشمولكه رو نشونش بدم ديدم جا ترِ و بچه نيست.....بيشرف كلك زده خودشو به غش و ضعف زده ...بعد ك من رفتم در رفته......الان ميترسم هر جا پا ميذارم اين كثافته زير پام باشه

حالم بهم ميخوره.من از جونورر متنفرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

متنفرررررررررررررررررررررررر.متنفررررررررررررررررررررررررررررررررر

------به جونه مشدي مادرشوئرم قول ميبندم فردا ظهر يا عصر ك بيدار شدم بخونمتون.از طرفي فضوليم مياد ببينم تو وبهاي شما چ جبره از طرفي هم كند شدم به كاراي عاديمون نميرسم.....

دوست خوشگلاي قديمي ك لينك نيستيد اگه گذارتون اينجا افنتد ادرستونو بذاريد دوباره لينك كنم

با تچكر

بالاترين سرعت نت رو گرفتمآآآآآآ ولي بازم اين بلاگفا كنده...سگگگگگگگگگگگگگ



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۲ توسط:eng موضوع:

ميترا بازي

خيلي خوبم...

يكي از دوستام(ميترا) داره مياد اينجا....

البته پول  قرض ميخاد كه ندارم بهش بدمولي به ديدنش و ميترا بازي مي ارزه

برم سالات درست كنم با مُركُرُن ميچسمه

مامانبزرگم به ماكاروني ميگه: مُركُرون

راستي ما همچنان در حال سوتي دادن هستيم.ديروز شوهر ميگه: بريم از اِكسان عَرفا رو بگيريم

ميخواست بگه: بريم از عرفان عكسا رو بگيريم !!!!!!!!!!!!!

يا يه باري ميخواست اسم: پرستو گلستاني بياره....گفت: گلستو پرستاني

 

كامنتاي قبلي رو خوندم.آي لاو يو همگي.فرصت شه حتما امروز تائيد ميكنم

راستي يه ميني واشر(لباسشويي كوچولو) خريدم.امروز گفتم تستش كنم...خلاصه ..هر كار كردم روشن نشد...سگ شدم...داشتم نقشه ميكشيدم ببرم بزنم تو سر فروشندش....غصه ام گرفت :كي ميخواد با فروشنده افاده اي مزخرفش كل كل كنه!!!اگه بعهده نگيره برم تعزيرات

خلاصه بعد از دو ساعت ناراحتي...فهميدم پريز داخل دسشوييمون برق نداره ....هههههههههه

شاسكول هم نيستم

 

ايشالا عصر ميام اين پست رو كاملتر ميكنم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۲ توسط:eng موضوع:

غرغرنامه شميم دپرس

اين روزا خيلي دپرسم...هي مقاله ميخونم كه به آقايون توصيه ميكنه تو اين دوران هر چي خانم ميگه بگن:چشم ....هي آقاي فاميل و غيره و ذالك ميشينن ميگن همسرمون تو دوران بارداري بهونه الكي مياورد و ما تحمل ميكرديم و به فرمايشات كج معوج خانم گوش جان ميسپرديم تا خانم فارغ شه و هورموناش دوباره تنظيم شه.....از خدا ك پنهون نيس از شما چ پنهون:

دلم آب شد

من كه حتي؛ يه دونه  خرده فرمايش غير منطقي نكردم...من كه اصلا فرمايش نميكنم ك بخواد منطقي يا غير منطقي باشه ببينم ترتيب اثر ميده يا نع!!!!

ديشب به ياد اين حرفا خيلي دلم به حال خودم سوخت..اينكه بغير از خواسته هام ,همه غرغرامم ميريزم تو خودم.نه بخاطر اينكه از دعوا با شوهر بترسمآآآ...فقد بخاطر اينكه اين كار پوچِ.اين ره به تركستانِ

اونقده به دروغگويي حساسيت دارم ميدونم اگه بگم: چرا فلان شد بيسار شد؟با دروغ مروغ ميخواد سرو ته قضيه رو هم بياره و من راه به جايي نميبرم گيج تر هم ميشم....بدم مياد سرمو شيره بماله و دنياي زيباي كاذب برام ترسيم كنه .همين رابطه منجمد هزااااااااار شرف داره به وعده هاي كاذبش

وقتي تو اين 7 سال ديده من واقعيت تلخ رو  راحت تر از دروغ زيبا ميپذيرم .اما ب خودش زحمت نميده صاف و صادق و روراست و واقعي باشه ....ديگه هيچ انگيزه اي برا شنيدن حرفاش ندارم...اين سريال دردسرهاي عظيم ميبينم كه هر كدومشون تا يه خطاي كوچيكي ازشون سر ميزنه برميگردن به طرف ميگن: (ميدونييييييييييييييييييييي............بخاطر اين فلان كردم....بخاطر اون بيسار كردم).......كفرم درمياد

اين چه مدلشه ديگه؟؟؟؟مسخره ها

خب صاف وايسا بگو: فلان مساله رو ازت قايم كردم چون اگه ميگفتم دعوام ميكردي

مگه طرف خداست؟تو بدترين حالتش طرف ميخواد بهت دري وري بگه با بزنتت ديگه!!!!!بهتر از اينه ك لقمه رو صد دور بپيچوني آخرشم روسياهي برات بمونه!!!!

زندگي ما هم به همين مسخرگيِ

اگ من ازش بپرسم ((((مثلا))))ا: 100 تومن از حقوقت معلوم نيس چي شد...چيكارش كردي؟؟؟

هزار و يك بهونه اَتَينا مياره....اونم واسه من ك سريع قانع ميشم...اونقد واقعي بار اومدم ك با شنيدن اينكه: "مثلا 100 تومنو ريختم تو جوب" صد در صد باور ميكنم .چون اصلا باورم نميشه اين چيزا دروغ گفتن داشته باشه.

وقتي بعده اين همه سال هنوز همون ادميه كه بوده .زحمت نداده به ارزشهاي من احترام بذاره و ريلكس واقعيت رو بگه ك من بفهمم چي ب چيه و كي ب كيه!!!!

ضمير ناخوداگاهم حوصله شنيدن بهونه هاي واهي رو ازش نداره

و وقتي روحت از كسي قطع اميد كنه ...لبخند و خوشرويي هاي كذايي منم باورِ اون نميشه

بخاطر هميناس ك زياد باهاش حرف نميزنم...چون باورش ندارم....

واي ك چقددددددددددددددددد دلم ميخواد سليته و داد و قالي باشم تا يه كم سبك شم...اما كو حوصله؟!؟!

خيلي دلم برا خودم سوخت...خيلييييييييييييي

ديشب ك ميخواستم بخوابم دو تا دسمال گذاشتم كنار خودم كه بعد از اينكه شوهر خوابش برد واسه خودم گريه كنم ك خودمم زود خوابم برد

امروز صب ساعت 6ونيم بيدار شدم .علي رفت سر كار و همينكه درب هالو بست شروع كردم و تا ساعت 9 هاي هاي به حال مظلوميتهاي خودم گريه كردم

در حين گريه خب تو دلم تموم تقصيرا رو گردن شوهر مينداختم ....حتي به اين فك كردم اگه من بميرم شوهر با بچه تنها ميمونه و خيلي برا نگهداريش سختش ميشه و چقد دلم خنك ميشه ك شوهر تو سختي بيفته؛؛؛؛؛و كاش اينطور بشه...بهش اس دادم: اگه سر زا رفتم يا هر اتفاقي افتاد: حبه انگورو زياد ببر خونه ي مامانم....اون خوب از پس تربيتش برمياد و خاطرم جمع تره

خودمم براش يه دنيا اروزي خوب ميكنم.ايشالا سالم و صالح  باشه عمر طولاني و عزت داشته باشه

 

با اينكه با اين اس ام اس يخورده هم زدم تو پرش....و منظورم اين بود تو بي تربيتي بچه رو تربيت نميكني......ولي بعد از فرستادن اين متن هم زار ميززدم

اونم چن بار بهم زنگ زد ولي برنداشتم ك نفهمه گريه كردم.بهم ثابت شده اگه بفهمه من گريه كردم هوار كشي راه ميندازه

خلاصه 1 ساعت بعد از اس ام اس گوشي رو با جديت جواب داددم.اونم گفت: سر صبحي هذيون نگو

 

نميدونم از تو كدوم فيلم و سريال ياد گرفته ك نميذاره هيچوقت از مرگ و وصيت حرف بزنم.....مثلا فك ميكنه اين كارش خيلي خوب و معربونانه و دلسوزانه است

در حالي ك همه بايد جانب احتياط رو رعايت كنن

تو فاميل خودمون علاوه بر مرگ ناگهاني چن تا آقا پسر جوون؛؛؛حتي دو تا فوتي داشتيم دختراي 18-19 ساله بودن

اونوقت ما از چي فرار كنيم؟؟؟؟

من همونم ك مادرم ميبردم بانك, حسابهاشو دو اسمه ميكنه..يعني حق برداشت به منم ميده محض احتياط!!!!!!!!با اينكه دلم ميگيره ولي كار از محكم كاري عيب نميكنه.....من همونم ك بابام يواشكي جاي مدارك و اسنادشو نشونم ميده برا روز مبادا!!!!!

حالا اشكالي داره نصيحت-وصيتي كنم؟؟؟؟اگه بميرم حسرت همين حرفها و نصيحت هايي ك نميذاره بزنم به دلش ميمونه

حالا مثلا ميخواد بگه خيلي منو دوس داره و از شنيدن اينكه "وصيت" كردم دلش ب حال عشقش بسوزه؟؟؟نه اصلا! نه منو دوس داره.نه حبه انگوري ك تو دلمه.نه حتي ننه جونش

رابطه اش با همه بر حسب قانونه"اين نارحت نشه...اون ناراحت نشه "است

اين بشر هيچي بارش ني....همه چيش تقليديِ.مدل حموم كردنش به سبك بابابزرگاس...مدل ناخن گرفتنش عين داداشش 1 ساعت طول ميشكه....يعني دريغ از فكر درست و ابتكار

 .

.

.

 در نهايت به اين نتيجه رسيدم: افسردگي بارداري گرفتم ....و جالبه ك

آخرآخرآخر به اين نتيجه رسيدم افسردگي بيماري قشر مرفه بي درد هستش و به خودم باليدم كه بيماري پولدارانه گرفتم

ياد افسردگي يه خانم از اقواممون افتادم ك فقط مبلمان خونش 300 ميليونه

بعد لبخند رضايت به دلم نشست و آروم گرفتم و از9 تا 11و نيم خسبيدم

 

 

اگه ازين غرغرنامه ي بي سر و ته سردرنياورديد شرمنده ....يه نفس فقططططططططططططط نوشتم

خدا رو خوش نمياد بگم بدِ مطلقِ

خيلي ها هم هستن اينقده مشكلات بزرگتري دارن آرزوشونه اختلافاتشون در حد همين خزعولات بود

ولي تاثير روحي اختلافات يكيه

نا اميدي مياره

از حق نگذريم......اين دوران ك حالم بد بود....در عرض دو سه هفته 6 بار منو برد دكتر

خدا خيرش بده اگه منو نميبرد صد سال روم نميشد به بابام بگم بياد منو ببره دكتر...

خوبي هاشم زياده

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۵:۴۱ توسط:eng موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
وان ایکس بت
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت