آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت .

آموزش دوره هاي مهندسي و مديريت

3 آذر 92 يكشمبه

يه ملت نه... يه دنيا از خبر توافق امروز ايران و پينج بعلاوه يك   شادمان گشت

دلار و طلا يه اوچولو ارزون شد

خدا خيرشون بده  و سرانجامش شادي باشه

ساعت 11 بيدار شدم

باور كنين كل امروز از شنيدن اين خبر مشعوووووف بودم

واسه علي نهار كتلت درست كردم و از بوش عچق كردم

عصري كه رسيد خونه نيشش تا بنا گوش باز بود و اونم كه عشق تلفن به همين بهونه   2 ساعت داشت به اين و اون زنگ ميزد و اوضاع  س ي ا س ت ي   رو تحليل ميكرد

ديدم تلفناش تموم نميشن   رفتم كنارش و شروع به كرم ريزي كردم تا تلفناشو تموم كنه

يه ذره كه انگولكش كردم   تلفنو قط كرد وو و و و و و و و ...

بعدش آقا هوس شيرموز كرد تا جيگرش حال بياد و تكميل شه

سر شب رفتيم تا سر كوچه موز خريديم و شير و اومديم خونه شيرموز و كيك يزدي مونده(مال چن روز پيش) زديم تو رگ

و منم الان در دنياي مجازي در خدمت شمام. اصلا خونه ي ما فقط يك وعده غذا سرو ميشه ...يا نهار   يا شام . 

نهار كه خورديم   الانم يه سبد ميوه گذاشتم جلوش

اونم آقاي گ ش ا د تشيف داره

صد در صد شرط ميبندم فقط خيار و كه خيلي دوس داره خورده اونم با پوست. عمرا   اگه سيب يا پرتقال پوس گرفته باشه


چن روز ديگه ميخواييم شروع كنيم........................................

اگه گفتي چي؟؟!!!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۹ توسط:eng موضوع:

جومه افل آذر 92

سلام


ديشب بعد كلي خودخوري و اين دست اون دست و استرس ...

ساعت 12 شب كه علي اومد تو اتاق بخوابه بهش گفتم  يه دقيقه بشين و اونم رو لبه تخت نشست و من دستشو گرفتم و رومو طرفش كردم اما تو چشاش نيگا نكردم و  با صدايي لرزان موضوعو بصورت بريده بريده براش تعريف كردم. بريده بريده از اين جهت كه از شدت"نميدونم چه خواهد داشت" خيلي نگران بودم

ولي گفتم...

بدنم يخ شده بود و دستام بطور محسوسي ميلرزيد

علي اصلا وسط حرفم نيومد و بعد اتمام ماجرام   چند دقيقه سكوت كرد. منم نه توان حرف زدن داشتم و نه جرِات كافي واسه سمج شدن بهش

بعد 1-2دقيقه بهت و سكوت دو تا دستشو گرفت جلو صورتشو اشك ريخت

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

تا به امروز اشك ريختنشو نديده بودم

مردم براش. روحم از تنم جدا شده بود. يه حالت منگي بهم دست داده بود.جون به تنم نمونده بود


منم از ديدن اشك اون مث ابر بهار باريدم

چند دقيقه هم به همين حال گذشت

استرس اينو داشتم كه بعدش علي چه واكنشي نشون ميده. با خودم ميگفتم ببين حرف من باهاش چه كرده كه اون اين جور شكست...

واقعا به حالت نيمه جون رسيده بودم

واقعا يخ كردم و رنگ از روم پريد.حسابي خودمو باختم. نزديك بود ضعف كنم...

كه علي منو گرفت تو بغلش...الهي براش بميرم.تو يه دقيقه تموم استرسام از ذهنم رفت و همچين تو بغلش زار زدم كه انگار يه دختر 4ساله تو بغل باباشه

واسه اولين بار معني  تكيه گاه و  حس ميكردم

كم كم اون آروم شد و منو گذاشت  و رفت واسم آب قند آورد و داد بخورم

احساس ميكردم دارم دوس داشته ميشم  اما نميخواستم تو موضع ضعف قرار بگيرم و دلش برام بسوزه

منم آروم شدم و صورتمو پاك كردم و خودم و جمع و جور كردم

تا اينكه اون به حرف اومد وگفت:

از بعد عقدمون به بعد چه با هم خوب بوديم و چه دعوا داشتيم تا حالا هيچوقت حس نكردم كه ممكنه نداشته باشمت.خودت شاهدي كه منم براي اينكه با تو ازدواج كنم چقدرررررررررر رو مخ  بابام كه مخالف بود   كار كردم.

شايد به  اين خاطر كه بهت ابراز نميكنم خودت در مورد حسم به تو فكراي ديگه اي داشته باشي اما 

به مرگ مادرم تو تنها دليل زنده بودنمي.و من از حد عشق و دوس داشتن و وابستگي به تو گذشتم و حالا محتاجتم

بهش گفتم نسبت به محسن خراب  چيكار ميكني؟

گفت: من اگه بخوام جلوي اين طور مرداي نا اهل واسم  شايد بايد با نصف مردا  بجنگم 

همين كه خدا بهم همسر مطميٍني داده هزار بار به درگاه خدا شاكرم

من به خاطر اين موضوع نه از اين شهر ميرم و

نه ميرم با طرف دعوا راه بندازم يا بجنگم يا بزنمش  حتي قهر هم نه.... اما ديگه رفت و اومد نخواهيم داشت

و ميخوام كاري كنم كه عشق من به تو  و تو به من   به دنيا اثبات شه 

.

.

.

من رو تخت نشسته بودم و علي زير پام رو زمين نشست و دست و پامو بوسيد و گفت ممنونتم كه گفتي

.

.

خداي خوبم  اين موجود امشبيه علي خودم بود كه هميشه بعد از يه مهربونيش به من دو تا اخم و تشر ميزد

اين حرفاي قشنگ امشبي رو در وصف علاقش به من ميگفت؟!

خدايا اين همه دوسم داره؟ ميخواد برام كاري كنه يا بلوف بوده؟

با وجود اين ترديدايي كه به ذهنم خطور كرد    به حس قشنگي كه تو دلم ايجاد شد اعتماد كردم و كلي بهش عشق ورزيدم 

موقع خواب چنان منو تو بغلش گرفته بود دقيقا عين يه بابايي كه دختر كوچيكشو تو بغلش ميگيره

صب جمعه هم ساعت 10 با وول وولاش بيدار شدم  ديدم كنارم دراز كشيده و داره نازم  و ماچم ميكنه

خود من اول صبح دهنم بو گند ميده  آقا ميخواد بوسش كنم...

باور كنين مث يه ملكه بلندم كرد و پاشدم ديدم   به ه ه ه ه ه ه ه ه ه 

بساط صبونه رديفه و نون گرم و گردو شيكونده و چاي و ...

گفتم جو رو عوض كنم  بهش گفتم : فقط هفته اي يه نفر  بهم پيشنهاد بده  نونم تو روغنه

گفت: اي بي شرف . اين دفعه جرت ميدم     و كلي خنديديم

ساعت 12 رفتيم بيرون چه باروني بود   علي بياد دوران دوستيمون بردتم بابلسر و تا سي سنگان رفتيم  و كلي تو راه حرف زديم و خنديديم

من ماهي سرخ شده دوس دارم اما خودش دوس نداره اما رفتيم رستوران دو نفري برنج و ماهي قزل آلا خورديم من حاااااااال كردم. اين رستوران دقيقا همون رستوراني بودش كه سال 86 كه دوس بوديم و هيشكي از دوستيمون خبر نداشت(تو همين ماههاي سال بود) اومديم توش زرشك پلو خورده بوديم و اون وسط غذا مبايلش زنگ خورد  و رفت دورتر با مامانش صحبت كنه و  بعد 2 دقيقه يكهو اومد گوشيشو گذاشت دم گوشم تا با مامانش صحبت كنم...

اينقدر دوران دوستيمونو دوس دارم م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م 

خستگي 5 سال زندگي مون ازم  در رفت

غروب اومديم خونه 






برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۸ توسط:eng موضوع:

30 آبان 92

سلام

صب ساعت 8 علي بهم زنگيد كه لطفا برو اداره پست   يه بسته داداشم برام فرستاده بگيرش(تو بسته كارت پايان خدمتش بود كه نيدونم چرا دس آقا داداشش بود!)

منم شال و كلا كردم راه افتادم رفتم پست    يخورده گير دادن كه همسرت خودش بايد بياد بسته شو بگيره و هرچي گفتم همسرم همين خيابون بالايي تو اداره ي بوووووق  كار ميكنه و گذر شمام ممكنه اونجا بيفته   به خوردشون نرفت

به علي زنگيدم گفتم :پسر خوووووب آخه كجاي دنيا بسته پستي رو به غير صاحابش دادن كه تو اول صبحي واسم دردسر درست كردي؟

علي گفت: خب به محسن زنگ بزن بگو برات سفارش كنه

حالا "محسن" كيه؟؟!!

همون دوست همسرم كه 1-2 هفته قبل تو خيابون ديدتم و حرفاي مشكوك هيزانه بهم زد.گفته بود كه تو اين شهر آدم ميخواد يكم حال كنه نميذارن و كلي زن دنبال من و ماشينمن و اين چيزاااا...

من اصلا زير بار نرفتم كه خودم به محسن زنگ بزنم. در نهايت علي با دلخوري از من به اينكه خودش زنگ به محسن بزنه   قانع شد    منم چاره اي نداشتم

آخه اين محسن خان شغلش طوريه كه همش تو اداره پست رفت و اومد داره 

خولاصه علي به محسن زنگيد و دو دقيقه نشد سر و كله ي محسن پيدا شد و بسته رو از دوستان پستيش گرفت و تحويلم داد

منم ازش تشكر كردم و داشتم برميگشتم كه گفت كار منم تو پست تموم شده و واسا تا برسونمت

باور كنين بهش گفتم نه من بيرون كار دارم و نميخوام برم خونه  اون عوضي گفت  تا هرجا شده ميرسونمت

خيلي لجم درومد كه حريف تعارفاتش نشدم

منه خر هم از حرص در پشت رو  واز كردم و عقب نشستم

آقاي هيز هم به ك و ن ش  برخورد و كلي گله كرد كه مگه من غريبه ام   يا من آژانسم   رفتي پشت نشستي

بهش گفتم  "اگه راحتي منو ميخواييد من اينطوري خيلي راحت ترم"

فك كنين من چقد خنگم  كه اوج  دهن جوابيم  شد نيم جمله ي بالا!!!!

جناب خراب شروع كرد به حرفاي عتيقه اش:

ميگفت: 

من براي درد و دل دنبال يه كيس متاهل با جنبه ميگردم.متاهل باشه كه فكر ازدواج با من نداشته باشه. با جنبه باشه كه مث خارجيا باشه دنبال حاشيه سازي نباشه..اونم جهت درد و دل

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

فشارم افتاد. نفسم بالا نميومد.

تته پته افتادم

مردك مادر به خطا دنبال   زن ميگرده كه راحت باهاش باشه 

هيچي نگفتم  دست و دلم ميلرزيد

نيمه راه گفتم من همينجا بايد پياده شم و آخري گفت    من به شما اعتماد كردم   اين حرفا به گوش همسرم نرسه....

فقط تونستم موقع پياده شدن بگم مرسي و در برم

وقتي پياده شدم   دنيا داش دور سرم ميچرخيد....

چن ثانيه واسادم تا حالم جا بياد و بتونم راه برم...داشتم فك ميكردم  به علي ميگم بره يك دل سير پسره رو بزنه خونين و مالينش كنه

100بار مردم و زنده شدم تا به خونه رسيدم     اومدم خونه در رو از پشت قفل كردم و يه پتو سرم كشيدم و دراز با دراز   رو به قبله شدم

1-2 ساعت گذشت تا به حال خودم برگشتم

دلم واسه زنش خيليييييييييييييييييييي سوخت

ميگن كه بيشتر مردا خرابي   من كه تا بحال مرد خراب  "پخش مستقيم"نديده بودم

كلي فك كردم اما به اين نتيجه رسيدم با اينكه مستقيما به من پيشنهاد نداد اما 100 در صد منظورش من بودم و البته نه كه من عشقش بوده باشم   آخه امروز خيلي تصادفي همو ديديم و اون ل ن د هور    از قبل برنامه ريزي نكرده بود چيا بهم بگه.بنابراين اون به هر زن رنگ و رو داري كه ميرسه   بهش پيشنهاد ميده

و تازه با اين نتيجه رسيدم از اونجايي كه طرف "املاكي" تشيف داره حتما جايي رو دور از چش زن نازنينش خريده يا اجاره كرده و معضل مكان نداره

ديگه داشتم قاطي ميكردم

بعد از ظهر رفتم تو ف ي س ب و ك  . با يه پسره همشهري مون كه از دلالان املاك حساب ميشه چت كردم و آمار  محسن رو خواستم بگيرم 

از شانس گند ما اين پسره كه باهاش ميچتيدم خيلي باملاحظه از آب درومده بود و اصلا جزيياتو نميگفت

با بدبختي از آقاي با ادب بافرهنگ دو كلوم راجه به محسن دراوردم كه گفت: محسن آدم همه جوره خلافيه و ديگه توضيح نداد و هي جانماز آب كشيد كه پشت سر ملت صفحه نريم و سر خودمون يا ناموسمون مياد

با هزار نيرنگ گفتم " پس بيچاره  زنش...و ديدم گفت دلت واسه كسي نسوزه

گييييييييييييييييييييييييييير3پيچ دادم   زنش چطورياس...؟؟؟

به زور فقط گفت من شنيدم با كسي دوسته

اي خدا شكرت

   اين خبر بد   برام حكم عسل و نبات داشت

بخدا بعد دونستن اين موضوع فشارم ميزوون شد

خدا خوب در و تخته رو واسه هم جور ميكنه

نميدونم شايدم زنش سالن بوده اما با ديدن كثافتيه شوهرش اينطوري شده. به درك حداقل انتقام خودشو از مرد نامردش ميگيره   ديگه دلم براش نميسوزه

همينشم غنيمته.اما نه   وقتايي كه با زنش دوتايي هم صحبت ميشديم همش از عشق و عاشقي هاي بين خودش و شوهرش ميگفت. يادمه يه بار ميگفت: فلاني به شوهرم يه افترايي زد   اما من مث كووووووه پشت شوهرم واسادم...آخهمن ميدونم اون دلش مث گنجيشكه!!!!

چه ميدونم والا. هر چي كه بينشون ميگذره   حالا دل من يكي كه خنك شد. ديگه دلم نميخواد برم صورت محسن جونو خونين كنم


جون دوباره اي گرفتم و با شعف خاصي رفتم سراغ كاراي عقب مونده خونم.واسه نهار ديگه زياد وقت نداشتم فقط تونستم سيب زميني سرخ كنم و تا علي اومد روش تخم مرغ زدم و دادم بريزه تو حلقش

آخ فداي اون حلقش

واي خدا چقد به خودم و علي ميبالم. هرچند نميشه سر اين مردا قسم خورد . اما داريم تا اونجا كه ميشه با آبرو زندگي ميكنيم

امشب به علي ميگم   اما اونجاي قضيه رو كه:خانومه محسن هم بعععلهههه    رو سانسور ميكنم آخه شايد علي تصميم بگيره به تلافي جسارت اون مردك به من   بره با زن اون بريزه رو هم تا انتقام گرفته باشه


خدا رو به بزرگيش سپاس

حس عجيبي دارم دلم ميخواد  شعر بسرايم

حالم دگرگونه

دلم ميخواد "مناجات هاي خواجه عبدله انصاري"بسرايم







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۷ توسط:eng موضوع:

29 آبان ماه سال 1392 هجري.چارشمبه

با عرض سلام

اينجانبه ديروز صب رفتم آرايشگاه بعد از اصلاح و ابرو و رنگ ابرو ۲ سانت انتهاي موهامو هم كه درومده بود رنگ كردم و سپس يخورده انتهاي موهامو كوته كرد و دست آخر يه سشوار توپ برام كشيد و خوشچل و مشچل برگشتم خونه. يه تاپ ناناز صورتي پوشيدم و موهامو ريختم دور شونم

علي ساعت ۴ سررسيد من جلوش كلي جولون دادم

 يعني واقعا نميفهمه  اون موهاي هميشه شلخته ي من كه هميشه ي خدام بالاي سرم بسته ست  يه تغيير كوچولويي كرده؟؟؟  آخه چن بار تو سال منو با موهاي سشوار كشده و  باز ديده كه اينطور واسش عادي جلوه ميكنه؟؟

اين همسريه ما خنگه؟

نابيناست آيا؟

محفوظ به حياست؟

مغرور تشيف داره؟

بنظرتون چفنتياست؟به نظر خودم    آدميه كه كه تو هپروته و با مسائل دنيا كاري نداره. ديگه داشتم ناراحت ميشدم وتصميم ميگرفتم برم موهامو ببندم بالا و بيخيال پز دادن بشم  اما كلي پول بابت اين فرفرهام خرج كرده بودم و دلم نميومد

به حضرت آقا نهار دادم (املت) و وسط نهارش بهش گفتم موهام خوب شد؟

گفت : رنگ كردي؟ (حدسي گفت آخه رنگ كردن كار هميشگيمه) مباركه

من گفتم آره خوشچل شد؟ گفت خانم من ماهه

و من چنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ازين تعريف سرمست شدم كه كليه ي تصميماتم مبني بر قهر و دعوا رو به باد دادم

يعني چنااااان عچقي كردم كه از درست كردن املت واسه نهارش احساس شرمندگي نموده و ازش عذر خواهي كردم

كل ديروز رو در هپروت سير مبكردم . خودمو خوشبخت ترين زن دنيا ميدونستم .

كلي تا شب از علي پذيرايي كردم و بهش محبت فرمودم

آخه تا بحال هيچوقت از من تعريف نكرده بود

چه زود گول ميخوريم ما

اينقد بهش محبت كردم تا...

امروز صب هم دنيا جور ديگه اي بود . مدل  زندگي شيرين ميشود   بود

اصلا يه حالي داشتم . دلم ميخواس شعر بسرايم اما استعداد ندارم

آآآآآآه اي هواي ابري  چقدر زيبايي... آآآآآآآآآآآآه اي آبان زيبا آآآآآآآآآآآآآاه اي روزهاي پاييز....

چنان جو گير بودم كه امروز صب به همسريه زنگيدم كه ميخوام برم بيرون"

گفت:  واااا خب  برو    چرا به من زنگ ميزني   اجازه ميگيري؟؟!!!! من سركارم  وقت صحبت ندارم

و من رفتم بيرون    يه گشتي زدم ويه جوراب خريدم و يه برق ناخن واسه خودم و يه ست لباس ز ي ر  واسه علي

و سبزي خوردن گرفتم و برگشتم. كاش ميبودين ميديدين من چه مهربونانه با فروشنده ي سوپري برخورد كردم

اومدم خونه گفتم به تلافي ديروز امروز بايد غذا خوب به علي بدم و براش قيمه درس كردم كه عاشقشه

و عصر كه اومد برنج و قيمه و  سبزي و سالاد شيرازي كه اون دوس داره و دوغ آليس كه دوس داره به خوردش دادم و پودر كيك گرفتم براش كيك درست كردم تا غروب با چاي بخوره

هي ي ي ي ي ي ي. يكي نيس بش بگه تو كه ميبيني من اينطور خام ميشم  ميميري حداقل هفته اي ۲ بار ازين جملات بهم بگي  ...

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۶ توسط:eng موضوع:

دوشنبه 27 آبون 92

سلام

امروز صب ركورد زدم ساعت ۱۱ پاشدم و مشغول نظافت شدم.خونه رو تميز كردم و بعد يه فكر شيطاني به سرم زدو واسه نهار نهار برنج و خورشت انار درس كردمآخه علي خورشت انار ذوس نداره. امروز حال كردم يخورده آزار بدمش

سبزي پاك كردم و شستم    ازونجايي كه من ماست دوس ندارم   گرفتم يه ملاتي درس كردم شامل ) نعنا خشك+ ۱پياز كوچولو رنده شده +۱ خيار رنده شده+نمك(   و به ماست اضافش كردم تا بتونم ماستو قورت بدم

اما ديدم خوشمزه شده  گفتم چيكار كنم آقا دوس نداشته باشه؟!  هي فك كردم  و فك كردم اما نتيجه نداد در يخچالو واز كردم ۳ ساعت توشو نيگا كردم تا چشمم به كشمش افتاد   بنظرم قبلا يه جا ديده بودم تو ماست كشمش ميريزن و منم به دليل اينكه علي از كشمش بيزاره گرفتم ۱ مشت كشمش قاطي ماست كردم و

منتظر موندم تا بياد و حالش گرفته شه...يه تنوعي تو زندگيمون ايجاد شه

همسريه ساعت ۵ اومد و منم گشنه ه ه ه ه

غذا كشيدم و تا علي ديدش گفت :اَه  خورشت اناااااااااااار

منم ژست متفكرانه گرفتم گفتم به نعمت خدا اَه نگو

و اون منقلب شد و پلو سفيد كشيد و خواست ماس بخوره كه كشمش تو ماست رفت زير دندونش و با كراهت از دهنش دراورد و با ناراحتي گفت اين ديگه چيه؟؟؟

دست يش گرفتم گفتم: علي جون امروز دستپخت منو زير سوال برديآ...

بنده خدا مجبور شد به غرغراش ادامه نده و برنج خالي نوش جون كرد

ولي بديش اين بود كه خيلي برنج خالي دوس داره...

به هر حال ۱-۰ به نفع من.

آخه شما كه نميدونيد چقده پر رو تشيف داره.چ و راس به حمايت  از مادرش  شخصيت منو خورد ميكنه

و ازونجا كه يخورده خشبناكه  من نميتونم مستقيم باهاش دعوا كنم  اين جور عقده اي ميشم

اصلا كي گفته    انتقام شيرين نيس؟؟؟؟؟ خيلي هم حس خوبيه. دلم خنك شد. سبك شدم

كلهم بايد دمبشونو بريد

الانم علي داره برنامه ۹۰ ميبينه

منم بي ثبات   الان ميخوام برم ماچش كنم.باي

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۶ توسط:eng موضوع:

جومعه 24 آبان نود و دو

سلام

سه شنبه فتيم خونه مادر شوهر. از ديدن گل پسرشون كه يك هفته اي ميشد نديده بودنش!! ۲۰ متر پريدن هوا و غرق ماچ و بوسش كردن...خدمت منه كمبود محبت گرفته هم سلامي عرض كردن

رفتيم شام خورديم . اونا روزش رفته بودن كوه كنده بودن ديگه شبش هلااااااااااااااااااك بودن. ساعت ۱۰ خوابيدن. ما هم گرفتيم خوابيديم

چهارشنبه صب ساعت ۹ بيدار شديم چاي و صبونه خورديم.و هيچ كار نكرديم تا ظهر. پدر شوهرم از نا كجا آباد غذاي نذري آورده بود خورديم و باز من وهمسريه ولو شديم روبرو تي وي تا غروب...

مادر شوهره بهم ميگه چرا نميري دسته؟؟؟؟

آخه آدم خوب،من-تك و تنها برم دسته؟؟؟يه زني  يه مردي  يه بچه اي نباس باهام باشه؟؟

 در اصل منظورش اين بود كه پسر گلم اگه نميره دسته تقصير تو شده كه بي ايماني و دنبال خدا پيغمبر نميري...

اينا اينققققققققققققققققققققد هواي بچه هاشونو دارن. هرگز به بچه هاشون "تو" نميگن

بخاطر همين واسشون عقده ميشه همه ي اين " تو " ها رو جمع ميكنن  تا من بيام و تحويل من بدبخت بدن

ما هم خانومي كرديم و با اينكه منظور مادر شوهره رو گرفتيم اما جوابشو نداديم.

شب تر با پدر و مادر شوهره و علي رفتيم مسجد. اونجا عروس يكي از فاميلا شونو ديدم و رفتم نشستم پيشش و كلي فك زديم. اصلا تا به حال حداقل ۲۰ بار با مادر شوهرم همين مراسماتو + مراسمات شب قدر رو رفتيم مسجد   اما حتي يه بارم كنارش ننشستم.به هر فلاكتي شده يكي رو پيدا ميكنم و از مادر شوهره دور ميشم

خلاصه

نوحه خوني شروع شد

مادر شوهرم چنااااااااااااااااااااااااااااااااااان بلند بلند گريه ميكرد  يكي ندونه فك ميكنه مصائب مسيح بهش گذشته.

باور كنين همه بچه هاش زندگي خوبي دارن. خودشونن سر و مر و گنده ان.هييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييچ دغده اي ندارن

نميدونم چه مرگشه اينطور جلب توجه ميكنه.

دلم ميخواد از اين زن بيشتر براتون بگم تا بشناسيدش:

۱- من و علي ۶ ماهي با هم دوس بوديم. خونواده من نميدونستن.هرچند كه علي قول داده بود كه نگه .اما علي ذوب وجود ننه شه و لو داد. شب خواستگاريمون سر مهريه من گفتم ۱۰۰۰اونا گفتن ۱۱۴ ؟؟~~~؟~؟~؟~؟

زنيكه منو كشوند تو اتاق و بهم گفت: راضي به ۱۱۴ شو   نذار مامانت اينا از اون چند ماه رفت و آمد و مراودات تو و  علي آزرده خاطر شن و بهم بخوره

(يعني شميم جان اگه راضي نشي من به مامانت اينا ميگم شما با هم مراوده داشتين)

هيچي بهش نگفتم. اما همون لحظه شناختمش كه چقد عفريته است

اما وقتي برگشتيم جلو جمع من از ۱۰۰۰تام به ۷۰۰ تا قانع اومدم و ديگه كوتاه نيومدم.ننه هه كه ديد پسرش بخاطر من داره از موضع ۱۱۴ تاش بالا و بالاتر مياد    ك و ن ش     آتيش گرفت و من دلم خنك شد و ۷۰۰ شد.

بماند سر باقي قضايا تا عروسي با من چه كرد

۲-من با چشم و گوش خودم ديدم و شنيدم كه چنااااااااااااااااااااااااااان تو زندگي يكي از پسراش رخنه كرد و پسر ابلهشو عليه زنش پر ميكرد كه پسرش رو زنش به طرز حيواني دس بلند كرد و الان ۴-۵ ساله كه پسره تو روي زنش تف هم نميندازه فقط زنشو به چشم حمال خودش و ننش ميبينه .با همسرش رابطه اي هم نداره

۳- بدتر از مورد دوم :  با زندگي اون يكي پسرش كاري كرد كه پسره احمق تو ۴۰ سالگي از زنش با ۱ بچه جدا شد ...

همين ننه هه كه دم از اسلام و خدا پيغمبر و حجاب و نماز و اصول دين ميزنه   ... خونشو مكاني كرده بود تا پسر مطلقه اش دختر نامحرم بياره خونه..۶ماه يه دختر نامحرم خونشون بود. حالا بماند كه اون دختره با شوهر خودش دعوايي بود اما طلاق نگرفته بود. يعني اون دختره هنوز زن مردم بود!!!!! دختره بدبخت كه فك ميكرد اين برادر شوهر ما سر قولهاش ميمونه و ميره ميگيردش  مهريه ۱۳۰۰تاييشو به شوهر خودش بخشيد و بزرو جدا شد. همين كه جدا شد   برادر شوهر منم مث يه تفاله انداختش دور.......................................

و برادر شوهرم دوباره رفت ك و  ن  ليسي زن اولش و دوباره با زن اولش ازدواج كرد

.........................

يه همچين آدم خرابيه اين مادر شوهر ما...

.

.

.

حالا تو عزاي امام حسين شرم نميكنه اينجور اداي مومنا رو در مياره! كلهم عبضي تشيف داره

... بعد مراسم رفتيم خونشون و بازم براي صدمين بار گير داد نريد تو اتاق نخوابيد بياييد تو هال ومنم واسه ان امين بار زير بار نرفتم و اونم واسه بينهايت امين بار تيرش به سنگ خورد...ميخواد ما از هم دور باشيم يا دعوايي شيم تا حال كنه...به خودا   همچين عبضي ايه اين

صب ۵ شنبه بيدار شدم و با اينكه مادر شوهرم اينا ميخواستن جلو دسته  كيك يزدي پخش كنن و نيازمند كمك دست، من در يك اقدام ضربتي سريع حاضر شدم و رفتم دسته...

آره تنها رفتم

فقط دم در خونشون  خواهر شوهرم و ديدم  و اونم گفت: تو هم داري از كار در ميري؟

راستش از خاهر شوهرم بدم نمياد. بخاطر همين فقط خنديدم و در رفتم

كلييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي   خوراكي نذري تعارفم كردن   منم دس هيچكدومشونو رد نكردم. انواع كيك و بيسكوييت و شير و چاي و ميوه جات و حلواهمه رو ريختم تو كيفم

كيفم داشت ميتركيد

ظهر رفتم مسجد محلشون. مادر شوهرم اونجا بود بازم پيشش ننشستم و بجاش يه خانومه كنارم نشست از اول تا آخر از محاسن بچه دار شده گفت

دلم ميخواست  فكشو بيارم پايين اما هيچي نگفتم بش و خيلي خانومانه گوشامو دربست تحويل اراجيف زنك دادم

. حالا دوستان عزيز من خودم قصد بچه دارم    حالا ميترسم باردار شم اين زنك فك كنه   حرفاي اون منو متحول كرده      اصلا نميشم كه همچين فكري نكنه

 

شبش رفتيم خونه . جمعمون جمع بود و كلي خنديديم

جمعه  ظرفاي صبونه رو شستم و بعد ۱ ساعت مادر شوهرم تنها گيرم آورد گفت چرا قابلمه اي كه توش واسه صبونه شير داغ كرده بودمو شستي؟ دورش و تهش شير مونده بود. تو چرا اسراف كاري اينقد؟! اينا همه پوله. خدا رو خوش نمياد تو اينقده پول به هدر ميدي...

داشت نق ميزد كه از آشپزخونه زدم بيرون و سگ سگ سگ شدم 

داشتيم برميگشتيم مث هميشه از در خونش اومد بيرون و تو كوچه چنان ملچ مولوچ بوسيدم كه به  همسايه ها ش اثبات كنه خودش جواهره و من همون ديوي هستم كه از من پيششون ساخته

اين زن بايد بازيگر ميشد

نكته اش انيه كه به علي گفتم مادرت بهم ميگه اسراف كار: همسر نانازمم در كمال عشق و محبت بهم داد زد و گفت: ساكت شو نميخوام صداتو بشنوم

پسره ي تنفر    بچه ننه . حالا اومديم خونه و اون كثافته باهام قهره

به چ س  خر

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۵ توسط:eng موضوع:

سه شمبه 21 آبون نوت و دوو

ديشب نصفه شبي كه گرسنمون شده بود...

شانس آوردم آقا يهو گفت هوس تخم مرغ آب پز كردم.منم گذاشتم رو چشمو دستورشو في الفور تا نظرش عوض نشده،اجرا كردم. ۲ تا تخم مرغ واسه اون آب پزيدم و كنارش گوجه خورد كردم ودادم به خوردش.خودمم شير كاكائو حاضر كردم و با بيسكوييت رامتين طعم كاپوچينو زدم بالا

امروز صب علي يخورده خواب موند و دير از خواب پاشد و تند تند عين فرفره رفت. محل كارش نزديكه و معمولا بخاطر ترافيك ماشين نميبره اما ماشين برد

منم پاشدم به كارام رسيدم. مامانديروز بهم زنگيد كه تصميم دارن واسه عاشورا تاسوعا برن گرگان. مامانم عاشق گرگانه آخه دوره دانشجويي خودش اونجا بوده و حالا با بهونه يا بي بهونه ميرن اونجا

كلي هم عاشق تركمناس

امروز مامان زنگيد كه بعداز ظهر حركت ميكنن

منه نگون بخت هم بايد برم خونه مادرشوور 

نهار برنج و آلو خورشت داريم. جاااااااااااااااااااااان من كه عاشقشم.

فعلا باي



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۴ توسط:eng موضوع:

دوشنبه 20 آبون 92

سلااااااااااااااااام

ديروز غروب رفتيم از يه املاكي غريبه سوال كرديم باغچه آپارتمان مال كيه؟ با دليل  و منطق گفت صد در صد مشاعه. مال همه ست.

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

حداقل خيت نشدم . حرفه في البداهم به زنك  همسايه درست درومد

شيطونه ميگه برم در خونش جوابشو بذارم تو كاسه اش. فرشته هه ميگه  اون زنك در حد تو نيس واسش انرژي هدر بدي. شيطونه باز ميگه: خب در خونش نميري نرو،حداقل هر جا ديديش تو ساختمون بگير جرش بده ه ه

فرشته هه ميگه: نه ديگه، حال اگه خيلي عصباني اي فقط ديگه باهاش سلامعليك نكن

 

اما امروز ميرم از گلفروشي يه گل اوشدل بزرگ ميخرم ميارم تو باغچه ميكارم تا چشاش دراد. ببينم باز مياد در خونمون؟!

فقط خدا كنه بياد...

صب رفتم گلفروشي گل هورتانسيا خريدم  زياد بزرگ نيس اما ۲۵ تومن بود. و گل داوودي هم خريدم ۹ هزار تومن.

ظهر اومدم خونه گرفتم گل ها رو تو باغچه كاشتم و اومدم بالا

منتظرتم زنييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييكه...

واسه نهار ته چين درس كردم و علي ساعت ۵ اومد خورديم و كيفشو برديم...

ما دو تا گوشت خواريم

عصري زديم بيرون رفتيم يه سر خونه مامانم و اونجا چاي خورديم و يخورده هر و كر كرديم.مامان اصرار كرد شام باشين اما ما خودمونو چ س كرديم نمونديم.. بعدش رفتيم مغازه دوست علي(پرده فروشي) ۱ ساعتي نشستيم دوست علي   خيلي ما رو خندوند همش شوخي هاي بد بد ميكرد . ميگفت روزي ما در پرده هاي ملته.

مردم مواظب پرده هاشون نيستن هي پرده پاره ميكنن هي ما پرده ميدوزيم...

من فقط ميخنديدم . طوري كه اشكم درومد آرايشم پخش شد. قيافم يه وضعيييي شده بود

برگشتيم خونه . شام به همسريه ندادم گفتم چاقيم نبايد شام بخوريم. اما خودم خيلي گشنم شده. نميدونم نصفه شبي چي بپزم

 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۳ توسط:eng موضوع:

يكشنبه 19 آبان سنه 92 هجري شمسي

 سلام

از ديروز "شمبه"بگم: شنبه صبح بيدار شدم گلوم ميسوخت و به همين بهونه سماور راه انداختم تا شب فرت فرت چاي خوردم.ديروز ش  (جمعه) از يه پارك ۴ تا شاخه گل شمعدوني چينده بودم.سر صبحي بردمش تو باغچه آپارتمانمون كاشتمش.يه خورده علف ملفا رو كندم تا شمعدوني هام جاشن.تو باغچه مون ۲ رنگ شمعدوني قرمز و سفيد از قبل بود اما اين شمعدوني هاي من يه نوع ديگه ان . بسيااااااااااااااااار زيبان. فك كنم بذرهاشون خارجيه. رتنگهاي كميابي از صورتي داره... بعد اومدم بالا

به علي زنگيدم گفتم چه ساعتي مياي خونه ؟ گفت ۴ به بعد.ساعت تازه ۱۰صب بود و منم حس بيرون رفتن نداشتم. منم به دوستم زنگيدم بياد خونمون    اونم مرده ي دعوت.سيم ثانيه اي اومد. فك كنم دم در خونمون كشيك واساده بود كي بهش ميزنگم ميگم بيا

يه خورده چرت و پرت گفتيم و خنديديم تا ظهر . تند تند براي نهار برنج و قيمه درست كردم  و با دوستم نشستيم خورديم

شوهره دوستم ساعت ۲ اومد دنبالش و يه خورده غذا واسش ريختم تو ظرف ببره واسه همسرش خونه.شوهره دوستم با اين كه ۳۰ سالشم نيس اما تازگيا يه پست مهم دولتي گرفته و همه ميشناسنش.

براي سلامعليك با همسرش پايين نرفتم    فقط از پنجره مون از طبقه ۴ واسه شوهره دست تكون دادم 

و باهاش چاق سلامتي كردم.

ديدم فقط به جواب سلام دادن بسنده كرد و سريع جهيد تو ماشينشو رفتن. با خودم گفتم غذام كوفتش بشه بي لياقت...

بعد ۵ مين  دوستم اس داد كه ببخشيد شوهرم باهات خوب احوالپرسي نكرد.آخه روسري سرت نبود و اگه مردم ميدنش واسش وجهه خوبي نداشت...

ما هم انسان با درك و كمالات  عذر خواهيشو پذيرفتيم

آخه دوستم از يه خونواده شديدا ولنگو وازه و خيلي خوش تيپ بودش اما بعد ازدواجش با اين پسره حتي يه مداد به چشش نميكشه...ميگه بخاطر پست شوهرم....ناچارم

ديگه هر كي صلاح زندگي خودشو ميدونه.

 

علي عصر اومد و با هم نهار زديم تو گ ...(براي بار دوم من)

و يه چرتي زد و ساعت ۶-۷ رفتيم واسه خريد خونه بيرون. يخچالمون از  ك و  ن  ملا صاف تر بود.

نارنگي و سيب و شير و سبزي خوردن و موز و شكلات و گوجه و خيار و پنير و دوغ و ماست و سيب زميني پياز و .... خريديم و اومديم خونه

كلي پولش شد   و از اونجا كه واسه قشر كارمند   دهم به بعد آخر ماه حساب ميشه

ديگه بودجه به گوشت نرسيد

اومديم خونه و هنوز لباس عوض نكرده بوديم كه زنگ در هال زده شد . رفتم جلو در  خانم همسايه طبقه ۲

(كه در اصل زمين اين خونه مال اينا بودش و يه بساز بنداز اينجا رو ساخته و از ۸ واحد كلي ساختمون ۲ واحد به اينا رسيده)

يه خانم ۶۰ ساله : گفت: چرا تو باغچه گل كاشتي .قبلا هم چيزايي كاشته بودي اما من گذشت كردم. چرا  چمناي تو حياط رو كندي؟؟؟

بايد بدوني كه باغچه مال ماس

شاخ دراوردم!!!!!

با اينكه لحن خانومه  خوب نبود و منم از اين حرفش شوك شده بودم اما سريع خودمو جمع كردم و گفتم : نه خانم باغچه جز مشاعات ساختمونه.اما اصلا مطمئن نيستم . شايد باغچه مال اينا باشه كه اينجور پر رو پر ر و  اومده و گفته...

اما تا اونجايي كه من ميدونم هرچيزي كه تو آپارتمان دسترسي عمومي داشته باشه نميشه مال كسي باشه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه رفت

علي مكالمه ما رو شنيد اما من حسابي داغ كرده بودم باز براش تعريف كردم ...

(پست قبلي اون آقايي كه دوست همسرم بود و حرفاي بو دار به من ميزد رو يادتونه؟؟؟

اون آقا املاكيه)

علي گفت واسا يه محسن زنگ بزنم گوشي رو ميدم خودت باهاش صحبت كن و ازش بپرس

اي داد بي دااااااااااااااااااااااااااد

همينم مونده با اون مرتيكه جلف حرف بزتم؟

از من انكار و از علي اصرار. نميتونستمم دليلشو بهش بگم

طبق معمول حضرت آقا قهر كرد

چن بار دهن وا كردم بگم اين محسن جونت چيكارس... اما گفتم باشه اگه يه بار ديگه تكرار كرد راپورتشو بدم

شب ما به قهر گذشت.

امروز  (يكشنبه) صب بيدار شدم ديدم علي اس داده   منم جواب لسشو دادم و دوس شديم

قرار شد عصر از يه املاكي بپرسيم جريان باغچه چيه؟

يعني اگه زنه چرت گفته باشه تا دمب منو قيچي كرده باشه كه دست به اون باغچه مسخره نزنم،  ميرم پايين تموم گل ملاي حاج خانومو قلع و قم ميكنم

واحد ما تو ساختمون تكه.آخه سازندهه واسه خونواده خودش (فك كنم دخترش ساخته بود)

و مدلش شيك تر از بقيه است و ۲۰متر بزرگتر از بقيه واحداس.و اصل كاري يه تراس غير مسقف ۱۲متري دارم 

واسه جاي گل و گياه. من اصلا نيازي به باغچه ندارم كه زنك اينطوري باهام برخورد كرد.

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۳ توسط:eng موضوع:

جومه 17 آبان سال 1392 هجري خورشيدي

سلام به همگي

پنج شنبه صب زدم بيرون هيچ كار خاصي نداشتم الكي رفتم آرايشگاه دوستم گفتم برام طراحي ناخن كن

اه اه اه اه  مثلا خواست پلنگي دراره   خيلي زشت شد. زمينه قهوه اي با خال خالي پلنگي پودري طلايي

۱۰ تومن پياده شدم

كوفتش   شه

اومدم خونه كوكو سبزي درس كردم و نهار با همسر زديم تو رگ. يه نيم ساعتي چرت زديم و عصر رفتيم خونه مامانم اينا

 شام مونديم و مامي الويه و آش داشت. چه آشي بود به به جاتون خالي

بعد شام اومديم خونه جون خودمون . يه كم تي وي ديديم علي گفت هيچي نداره فيلم رسوايي رو بذارم   ما قبلا يك بار ديده بوديم  اما اين آقاي همسر ما عاشق برنامه هاي تكراري و من گريزون از فيلم تكراري   نيم ساعتي ديدم و حسابي حوصلم سر رفته بود

رفتم مانتو يشمي مو آوردم دكمه اش شل شده بود گرفتم روشو دوختمش تا در نره

و ديدم علي ولو شده وسط هال جلو تي وي  منم دشك اوردم كه همونجا بخوابيم. يه كم چلونديم همو و بعد فيلم خسبيديم

جمعه(امروز) ساعت ۹ بيدار شدم    ديدم علي ميگه من از ۷ صب بيدارم  بهش گفتم:چرا؟!؟!٬؟!؟!؟!؟

ميگه ديشب خواب ديدم....

بچه ام اصلا خواب نميبينه به خودا

يه شب خواب ميبينه  هول ميشه

 گفتم:چه خواي ديدي؟ گلوشو صاف كرد و كلي تمركز كرد و با آب و تاب :گفت نميدونم انگار يه جايي بوديم و انگار عروسي يه نفري بود كه نميدونم كي بود. مهمونام همه غريبه بودن   يهو يه ماري مياد تو جمع  همه فرار ميكنن.... (الان گفتم ميگه: ولي من رفتم مارو كشتم...)

اما گفت : منم فرار كردم تا رفتم به خونه يه نفري رسيدم رفتم تو  هيشكي نبود  يه خورده ترسناك بود

كم كم انگار جام عوض شد رفتم مدرسه ابتداييم

سر كلاس بودم معلم اومد تو.... اما من نميشناختمش....

يعني ديدم داره شر و ور ميگه   ديگه دادم درومد... گفتم شانس مار و  باش   ملت خواب ميبينن شوهر منم خواب ميبينه

گفتم لاقل مار  رو ميكشتي  يه كم خوابت هيجان داشته باشه...

ديدم به ك و ن ش   برخورد كه چرا ميزني تو ذوقم

مجبور شدم نازشو بكشم

بخاطر همين الان ازش متنفرم

طبيعت به زن ناز داده و ناز كشيده و گذاشته بعهده مرد . امروز و البته هر روز تو خونه ما برعكسشه

عصر مادرش زنگيد بهش كه مامان جان   ديگه سفارش نكنم آ،عاشورا تاسوعا اينجاييدهاااااا

وقتي قط كرد گفتم حالا نميشه ۱ سال نريم خونه اونا؟ ۶ساله من رنگ عاشورا تاسوعاي اينجا رو نديدم... گفت   بابا ناراحت ميشه جواب بابا رو چي بدم.نميدونم چرا يكهو شير شدم واسه اولين بار بهش گفتم:اونا چيكار به زندگي ما دارن   اختيار دار ما كه نيستن؟!

علي آتيش گرفت... اما چيزي نگفت.

از نگاه غضبناكش حساب كار دستم اومد

چندشا . تنفرا.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۶ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۰۱:۵۴:۲۲ توسط:eng موضوع:

بک لینک خرید - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
بهترین سئو -
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی سایت شرط بندی سایت شرط بندی
سایت شرط بندی
سایت بت بهترین سایت بازی انفجار جت بت سایت بت ۳۰۳ online casino
سایت شرط بندی ایل بت
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
پیش بینی ورزشی
sibbet90
سایت شرط بندی هات بت